
اتحاد خبر- جعفر دیناروند: شرایط سختی داشتم. از یه طرف داشتم بعلت بیماری سرطان با پسر دوساله و خانمم خداحافظی میکردم و از طرف دیگه مطمئن بودم دیگه برای وزارت نفت سودی ندارم و توجهی به من نخواهد شد. تا روز قبل فرمانده بودم و امروز یه بیمار مستاصل.. ساعت ده صبح بود که دکتر یوسفی و دو همکار دیگه اومدن سمت ما.. دکتر یه جمله گفت: کنارتم...
جعفر دیناروند
افسر عملیات آتشنشانی
شرایط سختی داشتم. از یه طرف داشتم بعلت بیماری سرطان با پسر دوساله و خانمم خداحافظی میکردم و از طرف دیگه مطمئن بودم دیگه برای وزارت نفت سودی ندارم و توجهی به من نخواهد شد.
تا روز قبل فرمانده بودم و امروز یه بیمار مستاصل.
ساعت ده صبح بود که دکتر یوسفی و دو همکار دیگه اومدن سمت ما.
باور نمیکردم دست پر اومده بود.
یه اسباب بازی قشنگ برا پسر دوساله ام.
رضا پسرم که ذوق میکرد دور و بر دکتر یوسفی با اسباب بازیش دور میزد.
انگاری اونم بو برده بود.
که هنوز هم هستند افرادی که بوی خدا بدهند.
دکتر یه جمله گفت: کنارتم
هیچ وقت صحبت دکتر یادم نرفت. تا لحظه آخر کنارم بود.
از دادن اجاره منزلم تا پیگیری های خانمش برای دادن آرامش به خانواده ام و خرید کولر و باقی.
دکتر اون موقعی که پیگیر اجاره و مشکلات خانوادهام بودن دیگه مدیر عامل نبود. بلکه یه دوست و همشهری بود.
اگر روزی مثل اصحاب رقیم گرفتار غاری شوم، برای رهایی از گرفتاری مجبورم از محبت خودم صحبت نکنم و فقط از مردانگی دکتر یوسفی با خدا درد دل کنم!