
اتحادخبر-قدرت مظاهری: صبح زود که موشک به ساختمان کنار مسجد خورده بود، صدایش مثل رعدی مهیب در خیابان پیچیده بود. همه از مسجد بیرون پریده و سراسیمه درون خیابان ریخته بودند. شدت انفجار آنقدر زیاد بود که موجش جوانک نجار را از زمین بلند کرده و او را به مرتفعترین نقطه تیر برق مصلوب کرده بود. سبد آبی رنگ که یکنفره بالا رفته بود، حالا داشت دونفره پایین میآمد...
قدرت مظاهری
جوانک با چهرهای سوخته و لباسهایی پاره شده به بالاترین نقطهی تیر برق چوبی، میخ شده بود. دستهایش از دو طرف باز شده و به شکل بالهای کبوتری سیاه روی صلیب فلزی بالای تیر برق قفل شده بودند. ردی از خون - خونی گرم و تازه - مثل ماری قرمزرنگ روی سطح چرب و روغنی تیر برق راه باز میکرد و پایین میآمد.
جماعتی حیران و سوگوار که روی آسفالت پاره پاره ی کوچه ایستاده بودند، با چشمهایی سرشار از اندوه به بالای تیر برق خیره شده و کلماتی گنگ و نامفهوم را زمزمه میکردند :
- بیچاره!
- حیف شد.
- چه جوونی !
- میشناسیش !؟
- نمیشناسیش مگه ! شاگرد نجار سر خیابون بود.
- سحر که داشتم میرفتم نماز، داشت جسد یه سگ نیمه جون رو از زیر آوارا میکشید بیرون.
- طفلی !

جرثقیلی سبزرنگ که دو حرف بزرگ UN در چهار طرف آن حک شده بود، سبد آبی رنگش را بالا فرستاده بود تا جسد جوانک را از تیر برق جدا کند.
مرد سفیدپوشی که توی سبد بود، لباسی مثل لباس فضانوردان پوشیده بود و قیافهاش مشخص نبود. از دور مثل فرشتهای بود که بالهایش را کنده باشند.
راننده جرثقیل با اشاره ی فرشته ی بی بال، کمی سبد را بالاتر برد تا مقابل جسد سوخته ی جوانک قرار بگیرد.
جماعت دستهایشان را سایه بان چشمهایشان کرده و در میان پرتوهای نیزهمانند نوری که از خورشید صبحگاهی آفریقا به زمین شلیک میشد، فرشته و جوانک را نگاه میکردند. حجم غریبی از دریغ و افسوس همراه با بغضی سنگین و دردناک در گلوی جمعیت باد میکرد و غبغب های آویزان شان را آویزان تر میکرد.
صبح زود که موشک به ساختمان کنار مسجد خورده بود، صدایش مثل رعدی مهیب در خیابان پیچیده بود. همه از مسجد بیرون پریده و سراسیمه درون خیابان ریخته بودند. شدت انفجار آنقدر زیاد بود که موجش جوانک نجار را از زمین بلند کرده و او را به مرتفعترین نقطه تیر برق مصلوب کرده بود.
سبد آبی رنگ که یکنفره بالا رفته بود، حالا داشت دونفره پایین میآمد.
باد ملایمی که از سوی ساحل عزادار مدیترانه میآمد، به خیابانهای غزه که میرسید، پا سست میکرد و به تماشا میایستاد.
سبد که به زمین رسید، فرشته، جسد سوخته ی شاگرد نجار را بلند کرد و آن را روی آوارهای بتنی کف خیابان گذاشت. بازوی چرخان جرثقیل سبد خالی را بلند کرد و آن را مثل تابوتی مقدس بالای آوارها به رقص درآورد. فرشته از زیر ماسک با صدایی که به هیچ صدایی شبیه نبود، جمعیت را مخاطب قرار داد:
- کسی میشناسدش!؟
- شاگرد نجار بود.
- اسمش! اسمشو میدونه کسی!؟
- ...
فرشته دستش را درون جیب جسد فرو برد و چند تکه کاغذ و یک کارت هویت بیرون آورد.
از جای سوراخهای روی دست و پای جوانک که به تیر برق دوخته شده بودند، هنوز خونی گرم و زنده بیرون می زد و لابلای پوست و گوشت سوخته گم می شد.
فرشته با انگشتش که درون دستکشی سفید فرو رفته بود، شتک خون روی کارت هویت را کنار زد و آرام با خودش نجوا کرد:
- ... مسیح !
فکر کرد که این چندمین "مسیح" ی است که بنیاسرائیل او را به صلیب میکشند...!!!