کد خبر: 182219 ، سرويس: گزارش و گفتگو
تاريخ انتشار: 26 مرداد 1402 - 10:25
گفتگوی اتحاد خبر با سه تن از آزادگان دشتستانی؛
چهار بار تا مرز شهادت در اسارت رفتم/ کاش کاری کنند گرانی اینطور به مردم فشار نیاورد

اتحادخبر-زینب رنج کش: به مناسبت گرامیداشت سالروز ورود آزادگان به کشورمان در 26مرداد 1369 با سه تن از این آزادگان در مراسمی که روزگذشته در سالن شهید شاهینی برازجان برگزار شد به گفتگو نشستیم.. آزاده های سرافراز حسینقلی محمدزاده، محمدرضا لهسایی و فرج الله بناوند از لحظه اسارت و خاطراتی برایمان گفتند که شاید ما قدرت تحمل لحظه ای از آن را نداشته باشیم...

اتحادخبر-زینب رنج کش: به مناسبت گرامیداشت سالروز ورود آزادگان به کشورمان در 26مرداد ماه سال 1369 با سه تن از این ایثارگران آزاده به گفتگو نشستیم.


به همین منظور صبح چهارشنبه 25 مردادماه به سالن شهید شاهینی برازجان که آیین تجلیل از آزادگان بود رفتم و در ردیف آخر بانوان تجهیزاتم را گذاشتم و به نزد آقای قلی زاده از کارمندان بنیاد شهید رفتم تا اولین نفر را به من معرفی کند.


شهرام قلی زاده عینکش را در آورد و احوالپرسی گرمی کرد و سپس من را به سمت مردی میان سال که هیکلی تنومند اما چهره ای مهربان داشت هدایت کرد و پس از معرفی های متداول به سمت همان صندلی در ردیف هفتم یا هشتم قسمت آقایان رفتیم و نشستیم و مصاحبه را شروع کردیم.


لطفا خود را معرفی کنید.

-آزاده و جانباز حسینقلی محمدزاده اصالتا اهل روستای سربست هستم. در سن 17 سالگی برای بار دوم به جبهه حق علیه باطل اعزام شدم که در عملیات تک دشمن در جزیره مجنون به اسارت نیروهای بعثی عراق در آمدم و مدت دوسال و دوماه نیز در اسارت بودم و بعد از آن خداوند توفیق آزادی را به من داد.


 

 

اگر خاطره ای از زمان اسارتتان دارید برایمان تعریف کنید.

-در جزیزه مجنون چهارم تیر ماه 1367 در آنجا مجروح شدم و پس از آن نیز به اسارت دشمن در آمدم. در این مدت بسیار خاطرات تلخی را تجربه کردیم که نمی توان همه را در یک ساعت یا یک روز گفت اما بگذارید از دعای خیر مادر برایتان بگویم.


در همان زمان ها من چهارمرتبه تا شهادت رفتم و اما به لطف خدا و دعای پدر و مادر به فیض شهادت نائل نشدم. همانطور که می دانید در دین مبین اسلام به صدقه و دعای پدر و مادر خیلی تاکید شده است. مادر من دو روز قبل اینکه من اسیر شوم خواب دیده بود که من بسیار آشفته و ناراحتم و بخاطر این موضوع صدقه داده بود چون به او الهام شده بود که روزهای سختی را در پیش خواهم داشت دفعه اولی که اعزام شدم پشت جبهه یک خمپاره کنار من و دو تن از دوستان دیگرم به زمین خورد و هردو دوستم، شهید قدوسی و شهید فرخ سربست بودند شهید شدند اما به من فقط ترکش های کوچک برخورد کرد از بالا تا پایین پایم پر از ترکش ریز بود اما چیزی نشد و این خمپاره به فاصله یک متری من افتاده بود.


بار دوم نیز که مرا انتقال دادند به پشت جبهه هفت الی هشت نفر ما را درون سنگری فرستادند و یک سرباز عراقی یک نارنجک را برداشت و ضامنش را کشید که پرتاب کند در سنگر تا مارا بکشد که همان لحظه دو تن از سربازان خودشان دستش را گرفته و نارنجک را از دستش کشیدند و به درون آب انداختند.

 

سومین بار نیز روز دوم اسارت بود ماشین هایی آوردند و اسرا را در آن ریختند و بردند در بیابان حدود 200 نفر بودیم این ها داشتند با هم دعوا می کردند و حدود ربع ساعت بعد که آن جا بودیم و قضیه را نمی دانستیم متوجه شدیم که این افسر می خواهد ما را اعدام کند و سرباز هایی که در همان پادگان بودند خبر به فرمانده لشکر داده بودند که این افسر خودسر می خواهد اسرا را اعدام کند و او نیز خود را رساند و اجازه انجامش را نداد.

 

چهارمین بار نیز در اردوگاه که بودم بر اثر ترکش هایی که خورده بودم و به درستی مداوا نشده بود گوارشم دچار عفونت شده بود و این عفونت به خونم رسیده بود و بسیار بیمار شده بودم. من را به درمانگاه اردوگاه بردند و درمانگاه هم امکاناتی نداشت که بتوانند من را مداوا کنند و من همان جا روی تخت افتاده بودم و در حال مرگ بودم که روز آخر وضعیت خیلی بحرانی داشتم و داشتم تمام می کردم که خداوند و دعای مادرم به من کمک کرد و دکتر فرمانده بهداری های اسرا به بازدید این اردوگاه آمد و تا مرا دید دستور داد من را به بیمارستان مجهز نظامی تموز فرستادند.


این ها تمام از دعای پدر و مادر من و از صدقه ای بود که مادرم برای سلامتی من داده بود و اینکه واقعا صدقه خوب است حقیقت دارد و باید بدانیم این عمل نیک در بهبود زندگی ما کمک کننده است.


سخن پایانی یا اگر توصیه ای دارید بفرمایید:

 -ما گلایه ای از کسی نداریم و انتظاری از کسی هم نداریم و ما آن روز که رفتیم برای میهنمان رفتیم نه برای چیز دیگر ما برای حفاظت از دینمان رفتیم و همین الان با این وضعیتمان، با همین و ضعیت جانبازیمان به شما قول می دهم که اگر بازهم این اتفاق بیفتد بازهم به جنگ می روم.

-مشکلی که جامعه ایثارگری دارد بحث اشتغال فرزندانشان است که دولت جمهوری اسلامی قول هایی داده اند اما ما منتظریم چون سن این فرزندان بالا می رود و کار سخت می شود و این عزیزان چون بعضی از آن ها نتوانسته اند به مدارج بالا تری برسند پشت در بازار اشتغال مانده اند و امیدواریم فکری به حال این بچه ها کنند. از شما نیز متشکرم.

*****

 وقتی صحبت هایمان تمام شده بود آهنگ معروف ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته که به یاد محمد جهان آرا سروده شده بود را می شنیدیم و لبخندی ناخوداگاه کنج لب حاضران دیده می شد و این به معنی خوشحالی از روزی است که خرمشهر آزاد شد و این دستاورد و باز پس گیری برایشان بسیار شیرین بوده است کم کم صحبت مسوولان شروع شد تا به صحبت ها و خاطرات محراب بنافی عضو شورای اسلامی شهر برازجان رسید او نیز یکی از اسرای دوره جنگ است او تصاویری را روی پرده به نمایش گذاشت از کتک خوردن آزادگان و اینجا حال همه بد شده بود و خیلی ها اشک می ریختند.

*****

پس از پایان فیلم، بازهم سوژه ای جدید به من دادند که اینبار به علت سرو صدای زیاد در سالن مجبور شدیم به بیرون سالن و در ورودی آن با این آزاده به گفتگو بنشینیم که می گفت باید بلند حرف بزنی وگرنه اصلا صدایت را درست نمی شنوم و این بخاطر این است که در زمان اسارت به گوش و سرم ضربه خورده است.

 

لطفا خود را معرفی کنید.

-اینجانب محمدرضا لهسایی هستم از روستای قلعه سفید که قبل از شروع جنک به طور کامل در تظاهرات علیه رژیم پهلوی شرکت می کردم و حتی در پخش اعلامیه کمک می کردم بعد هم در سنین خیلی کم فکر می کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که وارد جبهه شدم.


 

از جریان اسارت خود برایمان بگویید.

-دومرحله رفتم و برگشتم که مرحله آخر در فتح المبین بود که آنجا شب عید سال 1361 عملیات انجام شد بخاطر جاسوسان عملیات ما لو رفته بود و آن ها در حالت آماده باش بودند و عملیات ما به تعویق افتاد و دو روز بعد باران نسبتا خوبی شروع به باریدن کرد در این حین هیچکدام نه ما و نه آن ها فکر نمی کردیم که بخواهیم به عملیات برویم که همان شب به ما گفتند امشب عملیات است.

-به صورت نعل اسبی عملیات را آغاز کردیم. ما خط وسط بودیم که نمی دانم چه بود و چه گذشت که عراقی ها از سمت راستمان ما را محاصره کردند قبل از اینکه محاصره شویم به وسیله تیر گرانوف مجروح شدم و من هم تک تیرانداز بودم هم کمک ارپیچی زن، آرپیچی زن آمد تا به من کمک کند و من را به عقب ببرد که به او گفتم تو برو خودت را اسیر من نکن من نهایتا یا شهید می شویم یا اسیر تو برو و نگران من نباش و او نیز با هزار ناراحتی رفت.

 

-ران پایم شکسته بود و تیر دو زمانه بود و اگر در پایم می ترکید قطعا پایم را منفجر می کرد و به جای اینکه زانویم خم شود رانم خم شد و رفت زیر کمرم وقتی این اتفاق افتاد خودم را درون گودالی انداختم و در این حین دو عراقی بالای سرم آمدند که نفر اول وقتی بالای سرم رسید نفسم را حبس کردم که با لگد به بدنم می زد ببیند زنده ام یا نه که همان لحظه رفت بالای سرم و تفنگش را با رگبار به سمت راست بدنم گرفت و من سمت چپم مجروح بود در این حال در دلم فقط می گفتم یا مهدی و فکر کردم به یکباره برگشتم و حتی یک تیر به من نخورد.


-نفر دوم که بالای سرم آمد یک کرد اهل سلیمانیه عراق بود که فارسی می دانست بالای سرم آمد و گفت نترس ما تورا می بریم تا مداوا شوی و برگردی به ایران و نترس.

-دست انداخت زیر پایم و مرا بلند کرد و بردند سمت عقب و بردند سمت فرماندهی همانجا که نشسته بودیم یک هواپیمای ایرانی روی سرمان بود میخواستند که ما را سریعتر ببرند تا دست نیروهای خودی نیفتیم هواپیمای ایرانی دو دور زد و بازهم برگشت سرجایش من بی هوش شدم و بعد که به هوش آمدم مرا به عقب برده بودند و همانجا از من بازجویی شد و من چون لباسهایم خونی بود درشان آورده بودم از من که می پرسیدند کجا هستی من می گفتم چوپانی بودم که مجروح شدم وقتی به شلوارم نگاه کردند گفتم که شلوار نداشتم از سر اجبار پوشیده ام این را که همان لحظه افسر عراقی پایش را روی رانم گذاشت و فشارش داد که زخمم دوباره سر باز کرد اما کلامی حرف نزدم.

 

از خاطراتتان برایمان بگویید.

-خاطرات زیادی داریم از زمان اسارت از زمانی که پایم متورم شده بود بعد مدتها و هنوز تیر در پاهایم بود و کسی به من کمک نمی کرد یا وقتی هم کمک کردند می خواستند پایم را قطع کنند که این اتفاق نیفتاد یا وقتی از درد به خود می پیچیدیم کسی جز یک پرستار به ما توجه نمی کرد و به ما مسکن می داد که وقتی فهمیدند به او سیلی تلخی زدند.. خاطرات ما بسیار است.

 

سخن پایانی:

-حرفی دارم از سز دلسوزی برای کشورم. ما به رهبرگرانقدرمان عشق می ورزیم و اورا دوست داریم روی صحبتم به مسوولان نالایقی است که بخور و بپاش هایشان مردم را عاجز کرده است و دزدی هایشان ما را خسته کرده است گرانی کمر قشر ضعیف را شکانده است. کاش کاری کنید این حجم از گرانی اینطور به مردم فشار نیاورد.

 *****

در همین حین که گفتگویمان به پایان رسیده بود از آقای لهسایی خواستم تا در یافتن سوژه بعدی ام به من کمک کند که همان لحظه شخصی به من معرفی کرد با چشم هایی آبی رنگ که در نگاه اول گوش سمت راستش توجه بیننده را جلب می کرد و کنجکاو شدم تا با او نیز گفتگو کنم.

 

لطفا خود را معرفی کنید.

-فرج الله بناوند هستم آزاده و جانباز 25 درصد که پس از یکسال که در جبهه بودم اسیر شدم و دوسال و نیم در اسارت بودم و در تک عراق در جزیره مجنون چهارم تیرماه 1367 اتفاق افتاد و ما در اسارت دشمن بودیم تا سال 1369 که به ایران برگشتیم.

(در این حین باید برای پرسیدن تمام سوالاتم چندبار تکرار می کردم وگرنه متوجه نمی شد و این ناراحتیم را چندین برابر می کرد و حالم را دگرگون کرده بود. چقدر سختی کشیده اند مگر می شود خبرنگاران حسشان را در نوشتشان دخیل نکنند باید همه آن روز اینجا بودید تا می دیدید همه آن ها داستان خاص خود را داشته اند.)


 

 

خاطره ای از زمان اسارتتان بگویید.

- به یاد دارم موقع اسیر شدنمان دوستم پرسید الان اسیر شدیم و میبرنمان عراق؟ به او گفتم آره گفت بنظرت چقدر قراره اونجا باشیم به او گفتم همانطور که امام گفت شاید جنگ 20 سال هم طول بکشد. از آثار آن همین گوش آسیب دیده ام است که یکی از آن ها اصلا نمی شنود.


اگر ناراحت نمی شوید برای خوانندگان این گفتگو بگویید چه اتفاقی برای گوش سمت راستتان افتاده است؟

-گوش من به دلیل موج مکرر انفجار دچار مشکل شد که بعد آن هم یک روز خیلی بد توسط عراقی ها شکنجه شدم و گوشم را کامل از دست دادم.

 

سخن پایانی:

- وضعیت خیلی از آزادگان خوب نیست امیدواریم که به وضعیتشان رسیدگی شود.

 *****

می دانید وجه مشترک این آزادگان چه بود؟ گوش هایشان! همه این ها یا یکی از گوش هایشان دیگر اصلا قادر به شنیدن نبود یا که گوش هایشان سنگین شده بود و باید هرسوالم را چندین بار می پرسیدم و معذب در آخر از من می خواستند برایشان سوالات یا حتی فامیلی ام را بنویسم. نمی دانم چه بر آن ها گذشته که این چنین کل زندگیشان را تحت تاثیر خود قرار داده بود اما هرچه بود شاید ما قدرت تحمل لحظه ای از آن را نداشته باشیم.َ

 

سالروز آزادی و بازگشت آزادگان رنج کشیده و عزیز به وطن گرامی باد. 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/182219