
اتحاد خبر- خان: در عالم خواب؛ خود را مثل تازه دامادها با کتِ و شلوار سفید، عینکِ ریبن و کفشِ برّاق دیدم. با منّت بر زمین و زمان، دربِ مؤسسه را هل دادم و وارد شدم. همه یِ کارمندان به احترامِ من تمام قد ایستادند. مستقیم رفتم نزد ریاستِ محترم (همان باجناقِ گرام که ذکر آن گذشت.) رئیس به محضِ رؤیتِ قیافه یِ ماه من، مثلِ فنر از جا پرید و به پیشواز آمد...
پارتی (قسمت دوم)
باجناق هیکلِ یغرِ خود را رویِ بالش و در اصل روی شانه هایِ بنده ولو کرده بود و با همان بادِ معمول پُز می داد. گاه هم تریپِ حاکمِ شرع برمی داشت و درسِ اخلاق می داد. تا نیمه یِ شب، افسانه هایی با محوریت خود و با درون مایه یِ "خدمتِ جهادی به خلق الله" را توی گوشِ مفتِ ما زمزمه می کرد.
آن شب نه تنها شام در دهانِ ما زهرِ هلاهل شد، بَل هیمنه یِ حقیر در میدانِ پارتی بازی به باد رفت به گونه ای که دیگر کسی برای حرفِ ما تَره هم خرد نمی کرد.
اندک اندک رفت و آمد من به خانه یِ در و همسایه از جهتِ رسواییِ مقابله با باجناق کم و کم تر شد.
افسردگی گرفته بودم و روز به روز مزمن تر می شد تا این که روزی بر حسبِ اتفاق گذارم به مؤسسه یِ مالیِ باجناق افتاد.
بدون این که مزاحم عالی جنابِ مستطاب بشوم و خود را سکّه ی یک پول کنم، نوبتی گرفتم و روی صندلی انتظار چشم به راه صدای بلندگو نشستم.
صندلی مثل یک ننو بالا و پایین می شد و چونان بغل مادر، یک رویای شیرین را به آدم هدیه می داد.
در عالم خواب؛ خود را مثل تازه دامادها با کتِ و شلوار سفید، عینکِ ریبن و کفشِ برّاق دیدم. با منّت بر زمین و زمان، دربِ مؤسسه را هل دادم و وارد شدم. همه یِ کارمندان به احترامِ من تمام قد ایستادند. مستقیم رفتم نزد ریاستِ محترم (همان باجناقِ گرام که ذکر آن گذشت.)
رئیس به محضِ رؤیتِ قیافه یِ ماه من، مثلِ فنر از جا پرید و به پیشواز آمد. یک مبلِ راحتی با دستانِ مبارک گذاشت کنار صندلیِ مخملِ خود و تا وقتی به دلِ راحت ننشستم، ایشان جلوس نفرمودند. مثل ماشین کوکی مرتب می گفت:"خوش آمدید"، "مشرف فرمودید"، "قدم بر چشم ما گذاشتید." و ...
دو خدمت گزارِ بیچاره مرتب در رفت و آمد بودند. یکی شربتِ آناناس می آورد، دیگری چایِ لب سوزِ لب دوز. اولی؛ سینیِ میوه های نوبر را می گذاشت رویِ میز و دومی؛ تنقلات. انگار مسابقه یِ خدمتِ به ارباب رجوع در جریان بود.
من بی اعتنا به همه چیز و همه کس، عینکم را گذاشتم رویِ میز. دسته چکِ تا نخورده را از جیبِ داخلِ کت کشیدم بیرون. خودنویسِ طلایی رنگ را از جیبِ پیراهنِ یقه سفارتی بیرون آوردم و با خطِ خوشِ نستعلیق مقابلِ مبلغ، یک عددِ بزرگ با چند صفرِ ناقابل و در نقطه چینِ روبرویِ "در وجه" واژه یِ شیرینِ "خودم" را نوشتم. آن را در زاویه یِ نود درجه شکمِ طبلِ رئیس قرار دادم. ریاست الکی تشکر کرد. نگاهش که به چک افتاد، چشمانش گِرد و گِردتر شد. چک را برداشت و مماس کرد با چشم. باور نمی کرد! عینک را بر چشم گذاشت، نزدیک بود سکته یِ ناقص را بزند. بی اختیار گوشی را برداشت. زنگ زد به شعبه مرکزی و گفت: "حاجی جان؛ به فریاد برس! سونامی آمد! غرق شدیم! کمی آرام گرفت و گفت:"حاجی جان؛ یک مشتری داریم، مبلغ درشتی نوشته و همه را نقد می خواهد. هرچه پول نقد در دست و بال دارید، بفرستید که آبرو برایمان نماند."
رئیس داشت خداحافظی می کرد که صدای چیکِ پیرزنی چرتم را پاره کرد و بیدار شدم. پیرزن رگباری رو به تحویل دار می گفت: "پایِ شفق تا الان توی این خراب شده نشسته ام. الان می گویید: "سیستم قطع است!"
همه را از صدر تا ذیل شست، پهن کرد و آویزان نمود.
"اگر قوم و خویشِ خودتان هم بود، سیستم قطع بود!"
"اگر یک برج ساز، دلال و ... بود، باز هم سیستم قطع بود!"
"هر کس در این روزگار پارتی ندارد، باید بمیرد!"
با این سیستمِ فَشل، آدم برای دست شویی هم باید دنبال پارتی باشد!
من می روم بانکِ دیگر اما این هم نشد بانک داری!" دو سه تا نفرین دعاگونه کرد و رفت!
رئیس در طبقه دوم مثل بزِ اخفش توی دهنه یِ کولر نشسته بود، گوش می داد و ساکت بود.
در این فکر بودم که باجناق را امشب دعوت کنم به خانه یِ مادر زن. او را ببرم گوشه یِ رینگ و مدیریت نوین اش را درست و حسابی بکوبم تویِ فرقِ سرش.
خوابم داشت تعبیر می شد و نفرینِ پیرزن؛ اجابت...