
اتحاد خبر- خان: می گویند: تویِ شب قدر؛ نصیب و قسمت یک ساله یِ انسان تعیین می شود. لابد نافِ ما با قبضِ جریمه گره خورده است.. قبل از نبش قبر مسیرهایِ دیگر توسط مأمورانِ خدوم؛ در کمالِ صحّتِ عقل و سلامتِ نفس قول شرف می دهم؛ از این تاریخ هر وقت گذرمان به آن بزرگراه افتاد. از ماشین پیاده می شویم، خود، اهل و عیال هُل می دهیم تا سرعت آن از سی تجاوز نکند...
خان:
با لِنجِ شِوِر داشتم می رفتم خانه. یک دفعه به پریش جلویم ترمز زد. محمدو بود با همان قیافه و تیپ: عینکِ ریبن، کت و شلوارِ سرمه ای و باقی ماجرا. هنوز تویِ ماشینِ ملی محمدو جا خوش نکرده بودم که مثلِ برق گرفته ها گفت: "می گویم به خاطر انتقادِ هفته یِ گذشته؛ سکّه ای، مدالی، نشانی از دستِ مبارکِ فرمانده ی آن نهاد عریض و طویل نگرفتی؟"سیگاری آتش زد و ادامه داد: "هر چه گرفته ای؛ نوش جانت!!! من که بخیل نیستم! جیب من و تو ندارد! اما کاش یک تعارف خشک و خالی می زدی که سکّه ای، دلاری، چیزی لازمت نیست!!!
گفتم: "محمدو؛ با آن که به اندازه یِ خاگِ چشمم دوستت دارم اما در قوایِ درّاکه و ایضاً دماغی ات دارم شک می کنم. آدم خدا خوب کرده؛ چه منتقدِ چلغوزی نشانِ لیاقت، شجاعت، جسارت و ... گرفته که من دومی اش باشم. گفته ام از اداره اتان خوشم نیامده؛ می آیند مرا رویِ سر حلوا حلوا می کنند؟!! معلوم است باید دکور صورت مرا از بیخ پیاده کنند و به جایی بیندازند که عرب نی انداخت."
اکسیژن را به سلول های ته ریه ام رساندم و گفتم: "توی این همه سِلِبریتی که هر سال جوایز مختلفی مثلِ خرسِ قهوه ای، شیپورچیِ بلورین و ... درو می کنند. کِی هزار تومان کف دستِ آن منتقد بیچاره می گذارد که از بوقِ سگ گلو پاره می کند و فیلم ها را "فیلم فارسی"، "درنیامده"، "بی جهت" و ... می خواند.. تا دنیا دنیا بوده؛ منتقد خرمگسِ معرکه بوده و بزِ گَرِ گلّه. آن زمانی که بهترین برادر بود و چرخ پنجم گاری مدنیّت؛ گذشت! مگر نشنیده ای که می گویند: بدترین فحشی که به یک مدیر می توان داد این است که بگویی از اداره ات خوشم نیامد. آن وقت با تو دشمنِ خونی می شود!!!
نگاهی به چپ و راستِ جاده انداختم. دیدم همه چیز به چشمم غریب است. گفتم "محمدو؛ از توی ولات هر دست انداز و چاله بزرگی که می آمد توی دست و بالت، صاف می گرفتی و می رفتی تویِ دلِ آن. حالا بگو کجا می خواهی تِر مَحک مان کنی. نفسی چاق کرد. سیگار را گیراند میانِ انگشتانش ، پُکِ محکمی زد و گفت: "رفیقی تویِ همین دهِ نزدیک دارم. گفتم ما که تا این جا آمده ایم. به بهانه ی عید سری به این بی خانمان هم بزنیم. ثواب دارد!!!" خنده ای کردم و گفتم:" ثواب دونِ تو هم که مشحون است از این عادت پیچِسه؛ هر دری باز است؛ باید هل خورد داخل آن!!!"
گفتم: حرفِ سکَه و جایزه را زدی. بگذار ماجرای دیشب را برایت تعریف کنم.
نزدیکِ سحر؛ خواب از سرم پریده بود.. بلند شدم. موبایل را برداشتم و متنِ هفته ی قبل را بعد از ده، دوازده بار مرور، یک بار دیگر خواندم. عادت خرابم این است که مطلب را بارها و بارها می خوانم. نکند کلامِ ناحقی از رویِ اغراق به طنز چسبانده باشم که به تریشِ قبایِ کسی بر بخورد.
به پاراگراف دوم نرسیده؛ صدای نکره یِ پیامک پرده یِ گوشم را لرزاند. کنجکاو شدم. "چه خدا خیر کرده ای است این وقت شب پیام داده! روز را از تو گرفته بودند! خوب نگاه کردم. ای خدا؛ باز قبضِ جریمه!!!
می گویند: تویِ شب قدر؛ نصیب و قسمت یک ساله یِ انسان تعیین می شود. لابد نافِ ما با قبضِ جریمه گره خورده است. شاید هم ناف ما را ننه پرت کرده توی راهور...
نشستم و تویِ خیالم نقشه ی این جریمه را کندوکاو کردم..."لابد ماموری سرِ پست بوده، با بی حوصلگی سایت ها را داشته شخم می زده است... از بختِ بد، مطلبِ من می آید رویِ صفحه اش. کلمه ها و جمله ها به چشمش چرک و سیاه می آید. به تلافی؛ تمام سوراخ سمبه های شهر را در به در دنبالِ من و ماشین می گردد . ناگهان مثل اِی. کی.یو. سان مغزش آلارام می دهد. طبق این قانون که؛ هر برگشتی رفتی دارد. من در برگشتِ مسیری جریمه شده ام و رفتش خالی است.سریع دست به کار شده و یک قبضِ جریمه ی دیگر صادر می کند.
قبل از نبش قبر مسیرهایِ دیگر توسط مأمورانِ خدوم؛ در کمالِ صحّتِ عقل و سلامتِ نفس قول شرف می دهم؛ از این تاریخ هر وقت گذرمان به آن بزرگراه افتاد. از ماشین پیاده می شویم، خود، اهل و عیال هُل می دهیم تا سرعت آن از سی تجاوز نکند.
دو خواهش هم از شهرداری دارم:
اگر پُل احداث می کنند و بزرگراه می کشند اول؛ یک عوارضی در اول و پایان این ابنیه طراحی کنند. دوم؛ برای نام گذاری این باقیّات صالحات، چوبِ حراج به نام بزرگان نزنند. این نام ها به دلیلِ مردانگی قداست دارد...