کد خبر: 175469 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 10 اسفند 1401 - 09:41
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)
کتاب شعر

اتحادخبر - معصومه خدادادی: صدای تله ویزیون بلند است. غرق می شوم توی فیلم ، برای کلاغی که جفتش او را کشته گریه میکنم. کلاغ ها ی روسیاه... به خودشان هم رحم نمی‌کنند، چه برسد به بقیه... دل ندارند که، یک سیاهی جامد. درست نقطه ی  مقابل همه ی پرنده ها ایستاده اند. چند بیت شعر ننوشته را به زورِ لیوان آب قورت می دهم. همانجا گلوله می شود...

معصومه خدادادی:


صدای تله ویزیون بلند است. غرق می شوم توی فیلم ، برای کلاغی که جفتش او را کشته گریه میکنم. کلاغ ها ی روسیاه... به خودشان هم رحم نمی‌کنند، چه برسد به بقیه... دل ندارند که، یک سیاهی جامد. درست نقطه ی  مقابل همه ی پرنده ها ایستاده اند. چند بیت شعر ننوشته را به زورِ لیوان آب قورت می دهم. همانجا گلوله می شود توی گلوم و اشک می دود تو چشمهای پیرَم که همه چیز را سیاه می‌بیند، خدا ری زمین می قشنگی نِبی/ به غیر از سیاهی دِ رنگی نبی...، سقف روی سرَم سنگینی می کند. کتاب شعر چاپ نشده ام را برمی دارم ، تلو تلو می روم وسط باغچه، به خودم گویم: چه فرقی می کند شعر محلی با نان محلی وقتی مجبوری کلماتت را زنده بگور کنی... و اولین صفحه کتاب شعرم را پاره میکنم، می چسبانم دور زخم قناری نیمه جانیِ که از گلویم بیرون زده. چِقِه باندِه هی بِفتِه تا فِر کُنه / سرِ خینِ خو‌ش ویسِه پِر پِر کُنه... صفحه ی بعدی را مثل *کادی گَرمَک* زمانِ بچگی، لولش میکنم دور خراشِ گردن *چِغولِ* لاغری که از چشم راستم بیرون زده. یِه زخمی درآورده شو گَردنُم / گرفتارِ تُو لَرز و حَب خَردنُم... بالای سرم چند کلاغ گم و گور بال بال می زنند. تند تند برگ های کتاب را جدا می کنم، یه دَردی مِثِ عشق تو لارُمه / نه عشقه گمونُم که تُو بارُمه/ یه دَردی مِثِ نومِ خوم که زِنُم / یه دَردی که هر دَعفه می گِروِنُم... صفحه بعدی را صاف می اندازم روی زخم سینه ی *گاجیِ* لرزان دست چپم. یه دَردی که اَصلَن نِه شو زورِمه / نمک میزنه زخمِ ناسورِمه... و مثل آدمِ بُوا مُرده کُورِه می زنم. درخت لیمو دور سرم می چرخد. موهای سفید جلوی پیشانی  پخش می شود توی صورتم. واقعن پیر شده ام. بلبل عاشق غمگینی خودش را می کوبد به قفسه ی سینه ام. صفحه ی عاشقانه ای را از کتاب جدا میکنم : یه سازی سیم بِزه گَردِی نیَمبون / میخوام اُمشو بِرَخصوم مثلِ بارون / پُرِ کَهری جُمُل واوو کُلیدون / گِله ی میشِ بُوام صَحری بیابون / شِراوِ چیشِلِت انگور کِرده / بساطِ رَخصومه خوش جور کِرده... و دورِ خودم می چرخم.  پرنده‌ها توی سرم شیون می کنند. آخرین صفحه ی کتابم سرخ می شود. سرم گیج می رود گلهای کاغذی جلوی چشمم سیاه می شود، ایقه شُو دادِنه تا عادتِ اَفتو نکُنی / و شُوِه سِه بکُنی عمرِتِ سَر...، سنگینه. می افتم وسط خاکهای خیس باغچه، در حالی که نمی دانم چند پرنده، از بالای زاینده رود، از چشمِ هورالعظیم، از قلب سیستان...، از میدان، از میدان آزادی پر کشیدند... اما می دانم  آفتاب  فردا دوباره طلوع می‌کند.                            

 

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/175469