
حسین برازجانی
خَک/ خَهک:
خاک، گرد و غبار مثال «کِلِیلُم محک آوی همینجا شی خَهک آوی. کلیدم گُم شد همین جا زیر خاک رفت».
خِلاویدن: خم شدن، کج و دولا شدن تعظیم و کُرنش کردن (ناش خِلاوی. جلویش تعظیم کرد) و (کمرش خِلاویده. قدش خمیده شده).
خُلواره: آتش سرخ و گلگون شده ای که پس از سوختن هیزم بر جا می ماند.
خُل وَعض: کم عقل و نادان.
خلیجو: خدیجه نام دخترانه که خلجه هم گفته می شود.
خلجه خورچین: (خدیجه خبرچین) صفت زنی که هر جایی خبر کسب می کند و به گوش دیگران می رساند و در گویش دیگر (رواتو).
خلیس: تر، آبدار، آغشته به آب، چِلپو هم گفته می شود.
خلیفه:
الف ـ مبصر مکتب خانه
ب ـ خادم امامزاده و اماکن متبرکه
ج ـ خمیرگیر نانوایی
خلیلی: نوعی نخل و خرما.
خِلیلُوک: گیاهی خودرو شبیه بوته شوید به گویش محلی شِوت با گل های آبی کم رنگ .
خُم: خودم، خود من
خُمال: میوه سبز درخت نخل (پهک) که کمی نرم و پلاسیده شده و قابل خوذدن است.
خمپیسک: فساد و خرابی مواد غذایی و غیر بر اثر ماندگی و رطوبت که تولید قارچ می کند.
خِمِچ: کوچک و ظریف مثال خانه های کوچک و جمع و جور
خُمچه: خنچه
خمهک:
الف ـ این واژه همواره با واژه خرد می آید مثال خرد و خمهک، خرد و خسته، خرد و کوفته
ب ـ بوی نا و بوی پوسیدگی و فاسد شدن
خُمونی:
الف ـ خودمانی، متضاد غریبه و نام آشنا، خودحال و بی تکلف
ب ـ محلی مثل خاگ خمونی تخم مرغ محلی ماست خمونی، ماست محلی و غیرو
خمیرو: نوعی ماهی که برای صید آن با خمیر گندم به جای طعمه از قلاب ماهیگیری استفاده می شود.
خِمیس: نوعی پیراهن مردانه
خِمینه: باران شدید که باعث خرابی خرمن گندم می شود.