کد خبر: 16252 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 01 مرداد 1392 - 10:31
واژگان متداول مردم برازجان و دشتستان(83)

حسین برازجانی

خَک/ خَهک:

خاک، گرد و غبار مثال «کِلِیلُم محک آوی همینجا شی خَهک آوی. کلیدم گُم شد همین جا زیر خاک رفت».

خِلاویدن: خم شدن، کج و دولا شدن تعظیم و کُرنش کردن (ناش خِلاوی. جلویش تعظیم کرد) و (کمرش خِلاویده. قدش خمیده شده).

خُلواره: آتش سرخ و گلگون شده ای که پس از سوختن هیزم بر جا می ماند.

خُل وَعض: کم عقل و نادان.

خلیجو: خدیجه نام دخترانه که خلجه هم گفته می شود.

خلجه خورچین: (خدیجه خبرچین) صفت زنی که هر جایی خبر کسب می کند و به گوش دیگران می رساند و در گویش دیگر (رواتو).

خلیس: تر، آبدار، آغشته به آب، چِلپو هم گفته می شود.

خلیفه:

الف ـ مبصر مکتب خانه

ب ـ خادم امامزاده و اماکن متبرکه

ج ـ خمیرگیر نانوایی

خلیلی: نوعی نخل و خرما.

خِلیلُوک: گیاهی خودرو شبیه بوته شوید به گویش محلی شِوت با گل های آبی کم رنگ .

خُم: خودم، خود من

خُمال: میوه سبز درخت نخل (پهک) که کمی نرم و پلاسیده شده و قابل خوذدن است.

خمپیسک: فساد و خرابی مواد غذایی و غیر بر اثر ماندگی و رطوبت که تولید قارچ می کند.

خِمِچ: کوچک و ظریف مثال خانه های کوچک و جمع و جور

خُمچه: خنچه

خمهک:

الف ـ این واژه همواره با واژه خرد می آید مثال خرد و خمهک، خرد و خسته، خرد و کوفته

ب ـ بوی نا و بوی پوسیدگی و فاسد شدن

خُمونی:

الف ـ خودمانی، متضاد غریبه و نام آشنا، خودحال و بی تکلف

ب ـ محلی مثل خاگ خمونی تخم مرغ محلی ماست خمونی، ماست محلی و غیرو

خمیرو: نوعی ماهی که برای صید آن با خمیر گندم به جای طعمه از قلاب ماهیگیری استفاده می شود.

خِمیس: نوعی پیراهن مردانه

خِمینه: باران شدید که باعث خرابی خرمن گندم می شود.

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/16252