
اتحادخبر-خان:حاجی بود. نه، نه؛ اسمش حاجی بود.نه شکمِ گنده ای داشت، نه تسبیحِ دانه درشت و نه پنج انگشتری در پنج انگشت. شاسی بلند و راننده یِ شخصی هم نداشت.تنها وجه شبه او با حاجی های قدیم یک تلویزیون رنگی بود که در بساط داشت، البته که آن هم از صدقه سریِ جهازِ عیالش بود. از اسمِ"حاجی" کیف می کرد.معلوم بود که باید کیف کند!!!...
خان:
حاجی بود. نه، نه؛ اسمش حاجی بود.نه شکمِ گنده ای داشت، نه تسبیحِ دانه درشت و نه پنج انگشتری در پنج انگشت. شاسی بلند و راننده یِ شخصی هم نداشت.تنها وجه شبه او با حاجی های قدیم یک تلویزیون رنگی بود که در بساط داشت، البته که آن هم از صدقه سریِ جهازِ عیالش بود.
از اسمِ"حاجی" کیف می کرد.معلوم بود که باید کیف کند!!! سال ها بود گنبدِ شاهزاده ابراهیمِ خودمان را هم ندیده بود چه رسد به مشعر، عرفات، سعی، رمی جمرات و ...آن هم با ویزا، گذرنامه و ارز خدا تومانی!
این اواخر که ماجرایِ حجِ عُمره دو نوجوان و شُرطی های عربستان !!! مثل دمِ خروس زد بیرون. حاجی بعد از معارفه یِ خود، اگر سرش را می زدند باید این جملات را لقلقه می کرد: "چون ماه حاجیون دنیا آمده ام به من می گویند:حاجی."
پرانتز باز،"حاجیون ماهِ بعد از دو عیدون است."
حاجی را پس از یکی دو سال در باغ، فصلِ خرما دیدم .ظاهراً استراتژیِ "برهان خلفِ" کودکی اش را فراموش کرده بود.دیگر فارسی را مثلِ خطِ میخی از چپ به راست نمی نوشت.درس هایِ کتاب را از آخر به اول نمی خواند.روی ترکِ موتور، بر عکس نمی نشست.فرمان تراکتور را نمی چسباند به دوچرخه و ...
وقتی گپِ خدا، پیغمبر و سوژه ی معارف شد. تریپ حسین بن منصورِحلاج و بایزیدِ بسطامی برداشت. میگم؛ فلانی تو که قدیم معلمِ دینی بودی، چشمِ برزخی راسته؟
گفتم: برای کَس تا کَس! مگه افتادی تو فازِ چشم برزخی؟!
والله، نه! اما یکی دو هفته قبل از مرگِ فلانی سوار سی.جی دیدمش. تویِ دل خودم گفتم: این آدم به چه آرزویی زنده است؟ همین طور برای خودم تحلیل می کردم که الان دلش می خواد که آبِ تلمبه اش یک وجب بیاید بالا! آب از بندِ باغش لب پَر بزند! خرمایش سیس و کنگه نشود و ... هفته بعدش گفتند: فلانی سکته کرد و مُرد!!!
چند هفته قبل، چشمم به نیسانی افتاد که جو، گندم، برنج و بشکه یِ نفتی می آورد دِه، با خودم گفتم: این چه آرزویی دارد الان؟ لابد چند کیسه ی برنج بچپاند توی انبار تا گران شود، بعد با قیمتِ دوبل قالب کند به مردمِ همیشه در صف! لقب" سلطان برنج" را بقاپد از دستِ دم کلفت های بازاری! کهنه و نو را قاطی کند یا بشکه دست دوم را به عنوان نو بیندازد به خلق!
هفته یِ بعد نیامد. هفته هایِ بعد هم نیامد. معلوم شد سایپا و صاحبش هر دو رفته اند ته درّه.
گفتم: عزیز برادر، نکند قیافه ی من برق چشمانت را گرفته باشد! هر موقع دیدگانت فوکوس شد روی من، نمی خواهد مدینه ی فاضله ام را تحلیل کنی. خودم تمام آرزوهای بر باد رفته ام را همین الان به تو می گویم:
منِ معلم؛ هیچ وقت نخواستم و نمی خواهم پیشوندِ نامم؛ استاد، پرفسور ، فلان و بهمان باشد.
هیچ وقت نخواستم مخاطبان، دست به سینه، مقابلم تا کمر خم شوند.
هیچ وقت نخواستم بدونِ عرقِ جبین و کَدّ یمین، فِرت فِرت چرکِ کفِ دست بیاید به حسابم. نه کانادا می خواهم، نه رانت، نه وام و اختلاس میلیاردی، نه یک کادو لاکچری، حتی یک سکه قلابی...
همین که بقال دانه عدسی را معاوضه نمی کند با صد من نظریه. همین که صاحب خانه آخر ماه انتگرال، تانژانت و ... طلب نمی کند از من.همین که اداره یِ محترمِ برق خویشتن داری می کند، کابل بی یار و یاور منزل را قطع نمی کند. همین که مخابرات، اینترنت خانه را منهدم نمی کند. همین که اداره گاز، لوله را از ریشه نمی پوکاند. همین که بانک دم به دم سررسید اقساط و ضمانت را هشدار نمی دهد.همین که مأمورینِ نظمیه همت به خرج می دهند و بدون ضرب و جرح دست بند نمی زنند و هل نمی دهند داخل پاترول.همین که برخی والدین دم به دم شاکی نیستند.همین که اداراتِ متبوع و عدلیه؛ به جرم گرفتنِ مویِ دانش آموز توبیخ و عزل نمی کنند و عده ای انگِ داعشی و کافر نمی زنند.همین که مطالبات؛ قطره چکانی و بعد از ماه ها و سال ها پرداخت می شود و گاهاً نمی شود. همین که آب باریکه ای هست و همین که... رضایت کامل برقرار است، به عون الله و اهلهِ
چند ماه است حاجی پیدایش نیست. نمی دانم؛ شاید برقِ چشمانِ برزخی اش به بال و پرِ خودش اصابت کرده باشد!!!
حیف، کاش آن روز آرزوهایش را می شنیدم!!!