
اتحادخبر-آمنه خضری نژاد:دیر رسیدم روزهای پاییزی بسیار کوتاه است چیزی نمانده به غروب. سراشیبی تپه را بالا رفتم. بارگاه واقع شده در بلندای دلنشینی که چندین جاده و زمینهای کشاورزی از یک سمت وسمت دیگر به خانههای روستای وصل شده. آنجا، نه به جان بخشی و دل نشینی وادرینگ هایتس (wadring Haits) بلکه بیشتر!اوایل که میرفتم، تبریک منزل ...
آمنه خضری نژاد:
دیر رسیدم روزهای پاییزی بسیار کوتاه است چیزی نمانده به غروب.
سراشیبی تپه را بالا رفتم. بارگاه واقع شده در بلندای دلنشینی که چندین جاده و زمینهای کشاورزی از یک سمت وسمت دیگر به خانههای روستای وصل شده.
آنجا، نه به جان بخشی و دل نشینی وادرینگ هایتس (wadring Haits) بلکه بیشتر!
اوایل که میرفتم، تبریک منزل نو را بلند میگفتم، ولی حالا مینشینم روبرویش وچند لحظهای بعد سلام میکنم
بیش از 80 کیلومتر را طی کردهام تا به وعدگاه دیدار برسم. از وقتی او به اینجا سفر کرده اینجا را میپرستم، من به آنجا میگویم میکده چون برای هفت روز آینده نوشش این دیدار میتواند جوشش من را تامین کند.
گاهی هم میگویم، بتخانه، پرستشگاه
و اما مادرم میگوید :خاکستان
دوستانم میگویند: آرامستان
پدرم می گوید :گورستان، قبرستان، دارحمه
وقتی به آنجا رسیدم دیر شده بود. پیرزنی که ۲۰ سال پیش جوانش را از دست داده بود، از کنارم رد شد سلام کردم آهسته جواب داد و به نشانه تایید سر خم کرد. او زودتر از همه میآید حتی روزهای گرم تابستان زود میآید ، چادر سیاه و رنگو رو رفتهاش را مرتب کرد خاک و علفهای ریز و خشک چسبیده به چادرش را آرام تکاند، و برای آخرین بار به پشت سرش نگاه کرد. درست پشت سرش قبر پسر بزرگش بود، عشق وفاداری را باید از او آموخت اما من همین چندلحظه پیش میخواستم این مکان را در ذهنم حذف کنم.
به بارگاه که رسیدم. همان جا بر در زانو زدم آستان در را بوسیدم در نزدم تا شاید پریشانی را همراه خود نیاورده باشم، همان جا نشستم او آرام ومن بیقرار او چیزی نمیگوید من پر از ناگفتهها چند نفری از اهل روستا آمدند. نزدیک من سنگریزهای برداشتند و آهسته بر آستاندر زدند تا بیدار و هوشیار کنند آن خوابیدهها را، حمدُسوره را از پی ندای سنگ خواندند بعد طلب آمرزش و دور شدند.
پیرمردی با عصای خود بر سنگ نبشته سر در آستان که کلمات بزرگ بر رویش حجاری شده بود ضربه زد. ضربآهنگ چوب و سنگ باصدای بسم الله و صفات، ذات خدای ذهنش که بلند خواند یکی شد بعد حمدُسوره را آهسته نجوا کرد طوری که به سختی به گوش میرسید، نگاهش به غروب نارنجی رنگ آفتاب بود و بدون تمرکز و دقت هم می توانست کلمات مقدس ذهنش را قرائت کند ایمانش به آیاتی که می خواند بسیار محکم تر از پاهایش بود آرام آرام دور شد.
پیرمرد از آن گروهی است که مقدس بودن این مکان را میداند.،رفتار و نگاهش این را به من ثابت میکرد با نجوای آرامی که داشت آرامش را به من هدیه میداد، گذشت عمر و تجربه نیاز عزیز داشتن و فهمیدن این مکان است. پیرها، جداییهای زندگی و سختی جدا شدن عزیزان را دیده اند.
پیرها بهتر از هرکسی میفهمند با آمدن به اینجا تنها چند ثانیه طول میکشد تا درهای زندگی گذشته بر روی آنها باز شود.
اما نمیدانم! که پیر ها از اینجا می ترسند یا نه؟ میدانم! اگر ترسی هم باشد از نوع ترس جوان ها نیست نه دلبستگی یا اشباح و...
ترسشان شاید به خاطر این که هرچه زودتر باید بار این منزل را ببندند. و راهی این خانه کوچک شوند، و توی گور ماندن و تنهایی بیشتر.
فکر کنم تنها چیزی که پیرها از آن می ترسند تنهایی است و رها شدن.
چند لحظه ای گذشت برخیها میآمدند، در نمیزدند آرام هدیه را نزدیک بارگاه میگذاشتند، و میرفتن برخیها هم به گمانم دوست داشتن، هدیه را به دست من دهند تا به او بدهم؛ یا شاید تا به وزن و سنگینی هدیه پی ببرم.
از پشت سرم صدای تقتق کفش پاشنه داری شنیدم. سایهی بر سرم افتاد. زن مرد و جوانی روبهرویم ظاهر شدند که بیشتر برای گذراندن اوقات فراغت و شلوغی این مکان در عصر پنجشنبه به اینجا آمده بودند دوستم بود ولی ،نه از آن دوستانی که درک هم کنیم. من از کدام بُعد دوست او بودم و دوستش داشتم، نمیدانم! من با او یک دنیا تفاوت داشتم. او از آنان بود که ساعتها وقت صرف آماده شدن یک مهمانی میکرد. به قیمت تمام زهد عمر من.
من فکر میکنم، فقط دوران کودکی، دوست بودن دوست داشتن کافی است،تا که شخصی را دوست همیشگی خود بدانی ودوستش بداری.
دوستم با لبخندی که از قبل داشت بلند سلام و احوالپرسی کرد سنگریزهای برداشت محکم بر در زد با سنگ زدن محکم او یکباره عمارت دلم فرو ریخت، خواستم بگویم که این، نه برادر است که اینجا خوابیده این دل من...
زخمیست...
مواظبش باشید احتیاط واجب، سکوت برتر، نجوا پسندیده، خنده را مصلحت نیست اینجا.
به یاد توی راه افتادم و آهنگی که از ضبط ماشین پخش می شد هنوز در گوشم زمزمه میکرد.
« یارم به زیر نسترن خوابیده یک لا پیرهن
ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند.
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند.
پروانه امشب پر نزن
ترسم صدای شهپرت قدری دل آزارش کند.»
کاش همهی آدمها تقدُس و عزیزی مکان را بدانند، یا اینکه، من هم مثل خیلی از افراد راحت کنار این مکان رد شوم بدون اینکه آنجا را ببینم، حسش کنم و بابی را در ذهنم باز کنم.
لحظهای طول نکشید که پشیمان شدم.
چقدر خوب! که حرمت، عزیزی، بزرگی و وسعت این مکان را میدانم جایش را با دیگر مکانهای دنیا، عوض نکرده ام. فکر کنم، نه مکان را دوست دارم نه! اصلاً ارزش و عزیزی مکان را بهخاطر وجود او دوست می دارم.
باز هم دوست قدیمی دیگری آمد نزدیک من، که او را هم دوست خود معرفی میکردم او هم خود را دوست من میدانست. ولی باز هم نمیدانستم از چه جهت دوست هم، و در پی خانه دوست بودیم، او از آن دوستانی بود که موفق است از همانهایی که در لحظه زندگی میکند و عنان زندگی در دستش، او نمیداند که من در گذشته خود ماندهام با دیدن من خوشحالی به چهرهاش آمد و خستگی از پیشانی اش باز شد.
حقیقتش، دلم میخواست مثل او باشم ولی خیلی با من فاصله داشت.
«زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست آشفته به خلوتگه راز آمدهای.»
میدانستم که این دوستم با این همه دانایی و موفقیتش از این مکان و آرامشش هیچ نمیداند از سیاهی شبش می ترسد از سکوتش وحشت دارد. او نمیداند که من سکوت روزهایش را هفت سال است همراهی کردهاند تاریکی شبهایش را دیدهام و خوب حس کردهام. با علفهای بهاریش رشد کردهام، پیر شدهام. با قصه تابستان و داغی سنگهایش داغ شدهام، با سرمایش یخ زدهام با عکسها و پردازش تصاویر شمع و گل و واژههای نستعلیق و تاریخنگاری سنگ تراشش زندگی کردهام. او میرود، خیلی زمان لازم است که بدانند.
همه آشنایان غریبهها رفتن کسی توی آرامگاه نماند. من هم باید بروم به پدر و مادرم سر بزنم باید کارهایم را تمام کنم و سریع بروم.
بلندشدم رفتم کنار شیر آبی که نزدیک بود شُلنگ را برداشتم تا به ریشههای درخت کهور زیبای چتری و استوار هفت سالهام که سبز و تنومند شده آب بدهم. اَه...! شیر دوباره خراب شده. لعنتی! هیچ وقت هم آب نداشت. برگشتم نزدیک بارگاه چشمم افتاد به سوراخ ، نزدیک بارگاه همیشه کُلونی مورچهها که مانع نشستن من روی زمین میشوند اینجاست یا هر وقت درخت را آب می دادم از سوراخ بیرون میآمدند. با اینکه هوا تاریک شده بود هنوز چندتای از آنها بیرون میچرخیدن و راه لانه را پیدا نمی کردن. همیشه دوست داشتم سممورچه بریزم، از شرشان خلاص شوم ولی مادرم مانع میشد. و معتقده که نباید شبجمعه اذیت کنی و از بین ببری جاندار را، قوطی پلاستیکی زرد رنگ دفع حشرات را ازکیف دستیام بیرون آوردم روی لانه پاشیدم باید قبلاً این کار را میکردم توی این چند سال دلم میخواست یک جوری از این شهر مورچهها خلاص شوم و چشمم به آنان نیفتد، من همیشه از وجود آنان به پیرزنی که ۲۰ سال پیش جوانش مرده بود اعتراض میکردم. شاید به خاطر همین سخن و عقیده او از این کلونی مورچه بدم میآمد . پیرزن وفادار گفت : نشنیده ای که میگویند فلانی یک روزی زیر خاک مور ملخ میخورنت، اینها را خوردهاند توی مَزار
اما این حرف او بسیار تضاد داشت با حرفی که همیشه میزد. کاملاً ضد ونقیص بود. او بارها و بارها گفت که دوست دارم و وصیت هم کردم که مرا دست راست پسرم به فاصله یک وجب خاک کنند و بین من و او سوراخی بگذارند تا دستم به او برسد این تطبیق و تحلیل ادبیات و فرهنگها باهم بود.