کد خبر: 159615 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 18 اسفند 1400 - 10:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)
داستان/ یارم به یک لا پیرهن

اتحادخبر-آمنه خضری نژاد:بدون صدا و پارسی رد شدن. آخ! که چه سگ‌های مهربان و خوبی. چقدر من خوشبختم، از همه مهمتر خدا دوستم دارد ، شانس آوردم  که هار نبودند وقتی ایستادم که گله‌ی سگ زیر نور تیربرق کنار جاده رسیده بود. که ناگهان همه با هم شروع به پارس جیغ  و زوزه کردند آنها محل اختفای سمور را پیدا کردند  همان که همین حالا داشتم لانه‌اش را ...

آمنه خضری نژاد:


بدون صدا و پارسی رد شدن. آخ! که چه سگ‌های مهربان و خوبی. چقدر من خوشبختم، از همه مهمتر خدا دوستم دارد ، شانس آوردم  که هار نبودند وقتی ایستادم که گله‌ی سگ زیر نور تیربرق کنار جاده رسیده بود. که ناگهان همه با هم شروع به پارس جیغ  و زوزه کردند آنها محل اختفای سمور را پیدا کردند  همان که همین حالا داشتم لانه‌اش را خراب می‌کردم گله روی سر سمور ریخت وقربانی این محرکه سمور خانه خراب شد .
 باید بیلچه را سر جایش می‌گذاشتم،. جرات برگشتم نبود همیشه از آدم هایی که  ابزار وسایل را سر جایشان نمی‌گذاشتند فرافکنی می‌کردم. این وسواس که همه چیز همیشه سر جایش برگردد با من بود.


 باید! میرفتم خیلی دیر شده بود. ماشین زیر روشنایی تیر برق بود، سوار شدم چند لحظه بعد آن را جلوی در پارک کردم در حیاط نیمه باز بود وارد شدم. همه جا تاریک  بود، چند قدم در تاریکی جلو رفتم صدای فشار آب بود سمت راستم از توی باغچه می‌آمد. چراغ موبایل را روشن کردم آب از باغچه بیرون زده بود تا نزدیکی در حیات، آب بود. من توی حجم زیاد آب و گِل که زیر نور موبایل برق می‌زدنند محاصر شده بودم.


چرا! پدر یادش رفته بود شیر آب را ببندد! رفتم سمت شیر آب که  وسط باغچه بود،  پایم خورد به بوته‌ نعنای پر پشت زیر شیر، بوی نعنا تمام فضا را پر کرد، پره‌های دماغم را بیشتر باز کردم. تا بو را کاملاً به درون ریه هایم ببرم. این بار بوی نعناع بوی خاک نم زده بوی گل‌های باغچه، اما بوی همیشگی که از در حیاط وارد می‌شدم نیامد بوی غذاهای دلپذیر مرغ، ماهی و میگوی سرخ شده، رشته پلو و قلیه‌ماهی بوی بهترین غذاهای مادرم.


شب‌جمعه‌ی یک عادت دیرینه و  سنت کهن روستا است  به آن ایمان دارند که در دنیای دیگر همین نوع غذا باهمان ظرف که غذا درش سِرو شده  به دست عزیزانشان می‌رسد این سنت ودر تمام خاندان‌ها تکرار می‌شد یک نوع وحدت،  سنتی زیبا که فکر کنم خوش‌آیند بودنش جهان‌شمول باشد. شب‌جمعه‌ای که رسم بر این بود کودکان آن را به در خانه‌‌ی فقیر یا پیرهای‌تنها و کم‌توان می‌بردند و چند سالی بود که کار بچه‌ها را بزرگتر مشغولند. من نیز باید به دستشان می‌رساندم
  چراغ موبیل را خاموش کردم  این لرزش دست پا امروز دست بردار نیست سوزش انگشت و تیکه چوبی که در آن مانده بود هم به آن اضافه شده. شماره مادر را گرفتم با وجود اینکه می‌دانستم  مادر  بیشتر اوقات جواب نمی‌دهد بازهم از نگرانیم کم نشد .
با سومین زنگ جواب داد

_الو  توی بابا کجایی؟
خونه ولی کسی خونه نیست!
چراغ های خونه خاموشه!
_بابا، ما بیمارستانیم دو ساعتی میشه، خودم می‌خواستم، الان بهت زنگ بزنم، وقتی اومدیم دکتر گفت : باید اِکو کنه الان داره انجام میده.
_بابا چی شد که رفتید بیمارستان و بستری شد.
ولا! امروز حالش خوب نبود، رفتیم درمانگاه، دکتر گفت قلبش ضعیف میزنه رو چهل میزنه باید برید بیمارستان.
خوب بابا! دکتراونجا چی گفت: چیکار باید کنیم. میگن اگه اینجوری باشه باید  باتری بزاره
چی!؟دوباره عمل کنه!
باید سریع میرفتم بیمارستان.
رسیدم ولی!
دوباره  من دیر رسیدم. مادر بخش سی‌سی‌یو بود، بابا برگشته بود خانه. همان جا در سی‌سی‌یو نشستم. دستم هنوز می‌سوخت فرصت نکرده بودم نگاهش کنم. به کفش های و گشاد و گلی ام نگاه کردم به تیزی چوب در دستم،وبه کارهای این چند ساله‌ام.
من زنده‌ها را رها کردام به خاطر مرده‌ها
من لانه سمور را خراب کردم به خاطر.....
من کلونی مورچه ها را نابود کردم به خاطر...
من دوستانم را رها کرده‌ام به خاطر...
من همه دنیا را ترک کرده بودم به خاطر...
من در حال زندگی نمی‌کردم به خاطر گذشته...
  من به  آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون نرسیدم
 در همان  حوض‌آب‌کُر  گذشته غرق شده بودم.

 «دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم»


لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/159615