کد خبر: 158468 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 19 بهمن 1400 - 13:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)
داستان/ستاره‌ی دنباله‌دار

اتحادخبر-حوریزاد قائدی:آرام و قرار نداشت. نگاه مسخ شده‌اش خیره به ناکجایی بود که فقط خودش از آن آگاه بود: نقطه‌اي تاريك در انتهای دالانی بي‌نور كه زندگی در آن رنگ باخته بود. جمله‌ها مثل لشكری شكست‌خورده، نامرتب و نامفهوم از دهانش خارج می‌شدند. پلک چپش می‌زد و حرف بین حلق و حنجره‌اش در هروله بود. انگار دوباره پری‌ها به جانش افتاده بودند.دلش می‌خواست...

حوریزاد قائدی:


آرام و قرار نداشت. نگاه مسخ شده‌اش خیره به ناکجایی بود که فقط خودش از آن آگاه بود: نقطه‌اي تاريك در انتهای دالانی بي‌نور كه زندگی در آن رنگ باخته بود. جمله‌ها مثل لشكری شكست‌خورده، نامرتب و نامفهوم از دهانش خارج می‌شدند. پلک چپش می‌زد و حرف بین حلق و حنجره‌اش در هروله بود. انگار دوباره پری‌ها به جانش افتاده بودند.

دلش می‌خواست دست بيندازد دور كمر ستاره. چشم در چشم‌هاي افسونگرش بدوزد و در تالارهای تودرتوی چشمانش گم شود و هیچ وقت پیدا نشود.  

به دست‌هايش نگاه كرد. انگشتانش كشيده شدند؛ امتداد يافتند و مثل ميله‌های دلگير قفسی شدند كه قلب قناری كوچكی را در خود می‌فشارد. با شك به انگشت‌هايش نگاه كرد. همان انگشتها كه ردشان روی گلو و گردن سپيد ستاره مثل رد ناخالصی‌ها در مرمرِ سپيد ماندند.

دوباره پلك چپش شروع به پريدن كرد. گردنش منقبض شد و حرف‌هاي در گلو مانده‌اش را قی كرد.

چشم‌هايش را به ته دالان فرضی دوخت و انگشت‌هايش را مشت كرد و محكم فشرد: تقصير من نبود. گناه من نبود. تقصير خود ستاره بود. اين همه زيبايی اين همه تلألو جايش اينجا نبود. تقصير خودش بود كه اين همه قشنگ بود. كه پنجره را دوست داشت. كه پرده را كنار مي‌زد. كه مي‌خنديد. كه ستاره بود بايد مثل الماسی مي‌شد ته معدنی تاريك، دور از چشم اغيار نه ستاره‌ای پرنور در گستره‌ی بی‌مرز آسمان.

چيزی در ذهنش درخشيد؛ مثل درخشش ستاره در شب مرداب.

به راه افتاد. صدای قدم‌های نامتعادلش بین خواب و بیداری درختان می‌پیچید. مثل شبحی که گوشه گوشه‌ی شب را به خوبی می‌شناسد؛ راهش را از بر بود. گاهی آهسته، گاهی سريع. کم‌کم حرکتش در امتداد خطی فرضی ادامه یافت و پیکر نحیفش شبیه برگ درختی روی شانه‌ی باد، راحت و بی‌وزن پیش می‌رفت.

هوا گرگ و میش بود. قطرات سرد رطوبت نیمه شب مثل رشته‌های مروارید از نوک برگ‌ها می‌چکیدند. ذرات مه همچون رویاهای موهوم او همه جا پیچیده بود. آدمیزادی در آن حوالی نبود. خودش بود و افکار سیالش که او را عین بادبادکی که در دست باد برقصد؛ رقصان و حیران به دنبال خودش می‌کشید.

طرح اندامش شبيه كابوس تيز تبري در خواب معطر و خيس خورده‌ي درختان گارُم زَنگی افتاد. خوب يادش مانده بود. همين‌جا بود كه ستاره، ستاره‌ي بالابلند و گيسو‌كمند گلويش را از دست‌هاي او آزاد كرده بود و به طرف نيزار دويده بود. مثل آهويي كه از چنگ صيادی فرار كند؛ دويده بود و در چشم به‌هم‌زدني بين نيلوفرهای مرداب گم شده بود.

دوباره پري‌ها به جانش افتادند. فك زيرين و فك بالايش در هم قفل شدند.

عین فرفره‌ای چوبی دور خودش می‌چرخید. ذرات مه روی مژه‌ها و موهایش نشسته بودند. به مرداب نزديك و نزديك‌تر مي‌شد. سرش گيج رفت و گیج رفت و مرداب کهکشانی شد و در چشم‌هایش فرو رفت...

 

صبح سیمگون از راه رسید. نسیم آرام صبحگاهی مه را از چهره‌ی صبح می‌راند. نیزار شبيه شاهد لالی که راز تلخ تبهکاری را می‌داند در خود ناله می‌کرد.

مرداب در خودْ مانده‌تر از دیروز به ستاره‌ي دنبالهداري فكر می‌کرد که از آسمان جا مانده بود....

 

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/158468