کد خبر: 154043 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 12 آبان 1400 - 08:26
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)
داستان/ # هشتک نه به خشونت، سیلی نزن

اتحادخبر-خداداد رضایی:بوی سیرابی که پدر هوس کرده بود کل فضای خونه را در برگرفته بود  فکر کنم همسایه ها هم از ناهار ما باخبرشده بودند ولی من اصلا علاقه ای به این غذا نداشتم و از بوی آن چندشم میومد و از دیدنش حالت تهوع  بهم دست می داد اما باید یه جورایی نقشه را اجرا می کردم . پدر سرمست از غذای سیرابی برایش خودش زیر لب چیزهایی را زمزمه شادی می کرد و...

خداداد رضایی:


بوی سیرابی که پدر هوس کرده بود کل فضای خونه را در برگرفته بود  فکر کنم همسایه ها هم از ناهار ما باخبرشده بودند ولی من اصلا علاقه ای به این غذا نداشتم و از بوی آن چندشم میومد و از دیدنش حالت تهوع  بهم دست می داد اما باید یه جورایی نقشه را اجرا می کردم . پدر سرمست از غذای سیرابی برایش خودش زیر لب چیزهایی را زمزمه شادی می کرد و چهچهه می زد ولی من هرچی گوش دادم نفهمیدم چی داره می خونه . فکر کنم خودش هم بعضی قسمت را نمی دانست فقط ادا در می آورد تا شعرش کامل شود  مادر هم همانطور که حواسش به غذای روی اجاق بود گاهی زیر چشمی به من نگاه می کرد و من از نگاهش طبق معمول خوندم که داره میگه : اینقدر سر توی گوشی نکن پاشو یه کمکی توی این خونه کن . ولی من همچنان هشتک " نه به خشونت، سیلی نزن " را در فضای مجازی برای دوستان انتشار می دادم ساعت نزدیکی 11 ظهر بود که صدای زنگ خانه بصدا دراومد . منم توی وسط هشتک ها دست و پا می زدم  و مادر قابلمه را بررسی می کرد تا مبادا آب سیرابی کم بشه ،که زنگ دوم بصدا دراومد پدر از توی دستشویی صداش بلند شد : آیفن تصویری بزن کدام خری اومده !! بیشتر ترس و ناراحتی پدر احتمال شریک ناهار ظهر بود ، من که می دانستم کی اومده پا شدم آیفن زدم و باصدای بلند گفتم عمه سهیلاست . صدای پدر از توی دستشویی دوباره بلند شد و گفت تنهاست ؟ گفتم نه با منوچهر . دوباره صدا پدر اینبار یواشتر و با احتیاط بیشتر ولی باز هم پشت در دستشویی  که گفت : حالا چه وقت اومدن بود . مادر گفت بهروز چیزی نگو می شنوند . پدر روی عمه سهیلا خیلی حساب می برد ولی دشمن سر سخت شوهرش منوچهر بود . منوچهر بنگاه املاک داشت وضع بدی نداشت و همیشه بخاطر سهم زنش در خانه منوچهر روی بهروز منت می گذاشت . در  را باز کردم با یاالله ، منوچهر رخست ورود طلبید صدای مادر از توی اتاق که داشت پوشش را مرتب می کرد گفت ، بفرمایید خوش اومدید. عمه سهیلا گفت پس بهروز کو ؟ که با صدای شرشر آب در دستشویی ، پدر اعلام حضور کرد  و سپس از دستشویی در اومد و سلامی کرد و بلافاصله گفت : ها خیر باشه این موقع ظهر کجا بودین ؟ منوچهر هم که در کنایه ید طولایی داشت گفت : کنار منزل لیلی عبور کردیم ولی از بوی سیرابی دیوونه شدیم . بهروز که معنی حرفهای منوچهر را بخوبی درک کرده بود نیشخندی زد و گفت : بنازم که پارو کشی چابک هستی نوبت عاشقی ما هم میرسه  . مادر نگاهی به پدر انداخت و پدر مسکوت ماند 


عمه سهیلا که میخواست غائله را پایان دهد لبخندی زد و گفت : فرمول سخت و پیچیده ای نداره ، ما هم توامان مدیر آمریم .


انگار درس ادبیات شروع شده بود و هر دو طرف با واژه ها همدیگر را بمباران می کردند البته تقصیر پیامک من بود که عمه و شوهرش را را تبدیل به مهمان ناخوانده کرده بود ولی خوشبختانه تا الان هیچکدام نمی دانستند که این آتش از گور چه کسی بلند شده و من همچنان یک گوشم به واژه ها در کانال مقصد و گیرنده ها بود و چشمم در میان هشتکها که مبادا عقب بیافتم و لحظه ها را میان شهرها تقسیم می کردم و فورا هشتکها را ارسال می کردم. باید من بعنوان عضوی کوچک در جامعه جلوی خشونت ها را می گرفتم هرچند که خودم بارها مورد هجوم خشونت شده بودم از بوق های معنی دار تا متلک ها و ترمز هایی که بوی خشونت می دادند ولی الان در خشونت پدر و شوهر عمه داشتم هشتک بازی " نه به خشونت" می کردم . سفره ناهار کشیده شد و سیرابی وسط سفره مزین شد و شروع به خوردن کردند ولی من با دو تا میوه سعی کردم یه طورهایی خودم را سیر نگه دارم و  همچنان منتظر پایان این تراژدی بودم . باید شکم ها پر می شد تا خشونت اوج می گرفت و با یک سئوال از طرف منوچهر در پایان ناهار ظهر سیرابی استارت آن زده شد . منوچهر وقتی دستهایش را به معنی الهی شکر در پایان غذا بالا برده بود پایین نیاورده گفت : میگم بهروز بهتر نبود دستشویی را کنار اتاق خواب می ساختید نه جلوی درب ورودی ؟ سیرابی حسابی شکم منوچهر را کش آورده بود و دنبال جای امنی می گشت ، پدر هم که در سیرابی کم آورده بود گفت چهاردیواری و اختیاری .


این چندین بار بود که بین منوچهر و پدر نزاع گرفته بود و زنها با بلند کردن پرچم سفید واسطه برای صلح شده بودند ، اما اینبار تفاوت داشت نقشه ای بود که من کشیده بودم تا شر پسر عمه خلاص شوم و می دانستم که شکم ها که پر شود دعوا شروع خواهد شد و سپس تا مدتی قهر و صبر تا ظفر برسد . منوچهر که از خوردن سیرابی داشت کله پا می شد خود را به دستشویی رسوند و ما هم مفت و کالذی منتظر بیرون اومدن منوچهر بودیم وقتی بیرون اومد که هنوز داشت کمربندش را درست و راست می کرد و از رفلکس معده نجات پیدا کرده بود  ولی از طرفی قافله با نیشخندهای ما باخته بود . انگار توی دستشویی چیزی را یادش آمده بود، گفتی چهار دیوار و اختیاری ، ها ؟! انگار بندازمت بیرون کارتن خواب میشی ها
پدر هم آخرین ته مانده کاسه سیرابی را صاف کرد وگفت : همینکه ما را هم نفروختی چون مشتری خوبی پیدا نکردی یه محله که نه، یه شهر می شناس
منوچهر که همانطور ایستاده دستور داد عمه پا بشه و بروند و منم به هدفم رسیده بودم این دو یعنی پدر و منوچهر نشده بود یک ماه با هم آشتی باشند بقولی آبشون توی یه جوی نمی رفت عمه مخفیانه خانه ما میومد و ما هم فقط عمه را در جشنها و عزاهای اقوام می دیدیم ولی مدتی بود با هم آشتی کرده بودند تا من بدبخت بشوم که اینبار با نقشه سیرابی دوباره فاصله ها زیاد شد تا من راحت بنشینم و هشتک بازی کنم .

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/154043