
اتحادخبر-قدرت مظاهری:پاییز که سلونه سلونه از راه میرسید و آب رودخونه رو یه نمه خنکتر میکرد و بوی مهر و آبان رو فوت میکرد توی کوچهها و لای دار و درختای آبادی، حس و حال بچهها هم عوض میشد. انگار یه کم از شور و حرارت شون کمتر میشد و درس و مشق و تکلیفای مدرسه، همهی بازیا و شیطنتای کودکانه شون رو قورت میدادن و می بلعیدن. با همهی این...
قدرت مظاهری:
پاییز که سلونه سلونه از راه میرسید و آب رودخونه رو یه نمه خنکتر میکرد و بوی مهر و آبان رو فوت میکرد توی کوچهها و لای دار و درختای آبادی، حس و حال بچهها هم عوض میشد. انگار یه کم از شور و حرارت شون کمتر میشد و درس و مشق و تکلیفای مدرسه، همهی بازیا و شیطنتای کودکانه شون رو قورت میدادن و می بلعیدن. با همهی این اوصاف، خودِ درس و مدرسه هم جذابیتای خاص خودش رو داشت و گاهی وقتا اینقد حال میداد بهمون که دلمون میخواس هر روز تکرار بشن. یکی از این جذابیتا، مراسم سیزده آبان و راهپیمایی روز دانش آموز بود.
صبحگاه که تموم میشد، مث مورچههای سرگردون، وول میخوردیم توی همدیگه و بعدش با سوت آقامدیر، راه می افتادیم تو کوچه پسکوچههای آبادی و همینجور که شعارای الکی میدادیم و پاهامون رو مینداختیم پشتِ پاهای نفر جلویی و با کلّه پرتش میکردیم رو زمین، شروع میکردیم به زدنِ درِ خونهی همولایتیا و افتادن دنبال مرغ و خروسا و تیپا زدن گربه ها و هر کاری که برمی اومد از دسّمون ! شعارای بندتنبونی الکی جور میکردیم و دور از چشم آقامدیر که خیلی جلوتر از ما بود و با یه بلندگوی دستی کوچیک نارنجی رنگ، شعارایی میداد که تکرار کنیم، ماها خودمون از خودمون شعر و شعارای من درآوردی چرت و پرتی درمی آوردیم و همینجور که غش و ریسه میرفتیم از خنده، اونا رو بلند بلند داد میزدیم. شعارایی مث « مرگ برگ آب ریکا » یا « آب ریکا، آب ریکا، زنگ به دنگ دنگ تو » یا مثلاً اینکه جلوی هر خونه ای که میرسیدیم، یه شعار خنده دار جور میکردیم دربارهی صابخونه و بلند داد میزدیم اون رو. شاید برای شما تصور همچین فضایی، یه کم نامأنوس باشه ولی واقعاً یاد و خاطرهی سیزده آبانای اون سالا و شعارای مزخرفی که خیلیاشون قابل ذکر نیستن، هنوز که هنوزه لبامو پر از خنده میکنن.
یکی از سیزده آبانا که یادم میآد سوز نسبتاً سردی هم پیچیده بود توی هوا، بعد از اینکه از مدرسه زدیم بیرون و کلی شعارای رسمی و غیررسمی دادیم، آقامدیر همه رو جمع کرد کنار مسجد و توی بلندگوی دستیش داد زد : « کی سردشه !؟ » مث احمقا فریاد زدیم : « دشمن » آقامدیر دوباره داد زد : « کی گرمشه !؟ » باز هم بلند گفتیم : « دشمن » آقامدیر که عصبانی شده بود تقریباً، داد زد : « الاغا، یعنی دشمن، هم گرمشه و هم سردشه !؟ » زل زدیم به همدیگه و خندیدیم. آقامدیر گفت : « واقعاً کیا سردشونه !؟ » همه مون دسّامونو بردیم بالا و عینهو گوسفندای گله ی آبادی، شلوغ کردیم که : « ما، ما، ما، ما » وقتی دید همه سردشون هس و دارن میلرزن از سرما، گفت : « خب بچهها، با شعارِ میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم، میریم اونور آبادی و یه آتیش روش میکنیم تا هم گرممون بشه و هم پرچم آمریکای جهانخوار رو آتیش بزنیم » بعد داد زد : « کیا موافقن !؟ » همه با صدای بلند گفتیم : « ما، اجازه ما، ما » اشاره کرد که پشت سرش بریم. بچهها میخندین و بعد از صدای آقامدیر، شعار میدادن : « میلنگیم، میلرزیم، خواهش نمیگزیریم ! »

همینجوری از بس شعارای چرت و الکی دادیم، اصلاً متوجه نشدیم که کی از دِه خارج شدیم و رسیدیم به یه نخلستون از نخلستونای اون ورِ آبادی. تا رسیدیم، آقامدیر، همه مونو جمع کرد وسط نخلا و گفت : « بچهها، دسته دسته بشید، بپرید وسط نخلا و پیشای خشکی رو که افتادن رو زمین، جمع کنید بیارید اینجا تا یه آتیشِ حسابی دُرُس کنیم و پدر آمریکا رو بسوزونیم باهاش » ماها هم عینهو لشکر احمقا دسته دسته شدیم و هجوم بردیم طرف برگای خشکیده ی نخلا که فرش شده بودن زیرشون. آقامدیر که میخواس هنوز جدی تر بشیم، داد زد : « هر دسته ای پیشای بیشتری بیاره، نمره ی انضباطشون میره بالاتر ! » و با این حرفش یه رقابت شدید انداخت بین مون که برگای خشکیده و پلاسیده رو از دست همدیگه بقاپیم و گاهاً همدیگه رو برای تصاحب یه ،،پیش،، خشکیده هل بدیم و پاهای همدیگه رو لگد کنیم. یکی دو ساعتی که گذشت و توی اون سوز سرما عرق مون دراومد، یه خروار پیشِ خشکیده جمع شده بود وسط باغ و فضای نخلستون عینهو کف دست، پاک و تمیز شده بود. آقامدیر لبخندزنان با کبریتی که داشت، پیشا رو آتیش زد و یه پارچه که خودش شکل پرچم آمریکا رو نقاشی کرده بود روش، انداخت رو آتیشا و باز رفت سراغ بلندگوی دستیش.
ماها هم با شوق و ذوق دور آتیش می چرخیدیم و شعار جدید آقامدیر رو که از قیفِ بلندگو می اومد بیرون، با دقت گوش میکردیم : « آمریکا آمریکا دشمنِ ایران بُوَد / روزِ نبردِ با او سیزده آبان بُوَد » و تکرار میکردیم : « آب ریکا آب ریکا گُشنمه ویران بُوَد / روزِ نِگَردِ با او سیزدهِ مابان بُوَد ! » بعد از کلی دورِ آتیش دویدن و ریختنِ پیشای اضافی رو خاکسترای پیشای سوخته، همونجور که رفته بودیم، برگشتیم مدرسه و از اینکه دمار از روزگار آمریکای جنایتکار درآورده بودیم با شعارامون، توی پوست خودمون نمیگنجیدیم ! ...
سال بعد و سالای بعدتر هم که توی اون دبستان بودیم، آقامدیر که توی دِهِ ما زندگی میکرد و فقط روزای تعطیل میرفت شهر پیش زن و بچه هاش، روز سیزده آبان همهی مدرسه رو به صف میکرد، جاری مون میکرد توی کوچه پسکوچههای دِه و با شعارای چپکی ماها رو می کشوند به نخلستونِ خارج از آبادی و با پیشای خشک و پلاسیده ی نخلا، کلی آتیش بازی راه مینداخت و بعدش هم بَرَمون می گردوند مدرسه. اصلاً جمع کردن و آتیش زدنِ پیشا، جزء لاینفک مراسم سیزده آبان شده بود. جوری که فکر میکردیم شاه و آمریکاییا توی نخلستونِ پشتِ آبادیِ ما، دانش آموزا رو قلع و قمع کردن. تا دبستان و مدرسه ی راهنمایی رو تموم کردم، هیچوقت نفهمیدم چرا آقامدیر اینقده دلش برامون میسوخت که میخواس توی سرما، گرم مون کنه با آتیش زدنِ پیشا ! نفهمیدم و متوجه نشدم تااااااااااا سالای آخر دبیرستان که یه روز با بابام داشتیم از کنار همون نخلستونه رد میشدیم. بابام اشاره کرد به باغه و گفت : « این هم نخلستونِ آقامدیر !!! » این رو که گفت، شستم خبردار شد. دوزاریم افتاد که اینهمه سال، چرا سیزده آبانا، جمع کردن برگای خشکیده ی نخلا و آتیش زدن شون به بهونه ی آتیش زدن پرچم آمریکا و گرم شدن مون، جزء جدانشدنی مراسم روز دانش آموز شده بود. سالای بعد و بعدتر و تا همین حالا حالاها هم همون آقامدیرا توی شکل و شمایلای تازه ای بچهها رو میکشونن تو کوچه خیابونا و با شعارای بیمزه ای که میذارن توی دهن شون، باغای خودشونو آباد میکنن ...
،،روز دانش آموز مبارک،،