
اتحاد خبر _ دی سامی :نزیک غروب بی؛ مو و دیعلی ودیعواس از نونوایی وامیگشتیم؛ همی ساعتم سکی و مصی اومدن تا رِیت کردنه و میخان صحرا واون؛ دیعلی گفت: دُختِه پُی مغرو کجا میرین؟ سکی گفت: دِی یه مانتویی دیدیمه خوم و مصی میخیم بریم مث هم بسونیم؛ دی علی گفت: میفهمی بوات بدش میا؛ همیشه میگو پُی اذون مغرو خونه بویین....
دی سامی
نزیک غروب بی؛ مو و دیعلی ودیعواس از نونوایی وامیگشتیم؛ همی ساعتم سکی و مصی اومدن تا رِیت کردنه و میخان صحرا واون؛ دیعلی گفت: دُختِه پُی مغرو کجا میرین؟ سکی گفت: دِی یه مانتویی دیدیمه خوم و مصی میخیم بریم مث هم بسونیم؛ دی علی گفت: میفهمی بوات بدش میا؛ همیشه میگو پُی اذون مغرو خونه بویین؛ تو ایسو میخی بری خدا بخا سحر وامیگردی؛ دی عواس گفت: سکی حواست بو رنگ الدی بسونیا نه مثل اوکشه مانتو سوزی اسدی رفتیم بیمارستان همه بخیالشون پرسنلییا؛ دیعلی گفت: دی سامی والا بیو پاشون برو تا چی کل و کوتاه نسونه؛ بوآش بخا منگه بده؛ سکی گفت: دِی ما انتخابمونه کردیمه؛ همینجو بی که دی عواس سر ناهاد تو گوش دیعلی و گفت: اعلام بارندگی و سیلاب کردنا؛ نه شانس ما تو چلهی توسون اُو بیرشونا؛ سکی گفت: دی عواس فهمیدم چه گفتیا؛ تمام تلاش خوتونه کنین تا دِی مُنِ نیله صحرا واوم؛ دیعلی گفت: راست میگو نه؛ تا ایسو یاد دارین بارون ای موقعه؟ بسکه مو کم شانسم؛ او هم مییِرِتون؛ اوسو ای بوآتَم مجاو کنم، کی میتره میرهتِ مُجاو کنه؟ شاه زینب که تازه وُ ره رسیده بی گفت: هانه؛ دورخدا بگردم کشاورزلِ معمیر کرد؛ تو گندمل ورتنگسه واویده؛ ایسو نوبت خارک و خرمایه؛ وُ سه تایی گیر خنده واویدن؛ دیعلی گفت: دخته کفر نگو؛ شاه زینب گفت: ماخو پُی بندهی خدا نمتریم گپ بزنیم؛ بیلین لااقل سی خُمون پُی خدا راحت گپبزنیم؛ سکی گفت: عامو بیلین تا سی خوش ورار دل کنا؛ خدای خوشه به ما چه...
مصی گفت: عامو خارک و خرما نخاسیم؛ تا بارون بیا مردم تشنه ای مردن؛ وُ شنو نکردن بو کردن؛ فقه خدا بداد برسه وگرنه بنده خدا خو فقط ندونم کاری داره؛ گفتم مصی راس میگو؛ همی خوزستان خومون؛ جزو استانل پر اُوِ ایرانه؛ منتها درست مدیریت نمیکنن؛ همی فقط یه چی فهمیدنه و سِرِ رُو ری ای رودخونهیَل سد زدنه؛ بوا مردک هنی نبلده کجا سد بزنه؛ یه جُیی خوندُم بسکه غیرکارشناسی سد زدنه، او پشت سَدَل بخار ویمو وُ مردم نمیرسه؛ چطو استانل دیه کمبود ندارن؟ منطقهی پراُو بویی و گیر خوت اُو نیا؟ دی عواس گفت: عامو وشون رسیدهای نمیکننا؛ هر اتفاقی خو یکشه نمیفته؛ هر چی به مرور خراویمو؛ ای رسیدهای نکنی هیچ ویمو؛ جُی ای اختلاسل باید یه چی دیار بیا نه؛ مشکل گازم دارن...
سکی که دِشت ما واویده بی گفت: اصلا کشور ما بنظرم بیشتر گرم وخشکه باید کمتری کشاورزی توش بو؛ حلا اِی چن تا محصول وارد کنن چه ویمو؟ خودکفایی بادنگون و تماته چه بدرد ما میخاره؟ آخو نمیفهمم پُی کُدی و بالنگ میخان هسته ی اتم بشکافن؟ دی علی گفت: عامو شما چه سرتون ویمو وُ مملکت داری که ای گپله میزنینا؛ برین مانتوتونِ بسونین و جلدی واگردین.
خلاصه که مصی و سکی رفتن؛ شاه زینبم افتا دینداشون؛ کم کم هاسی ساعت ۱۰ ویمی و دخترل دیار نومدن؛ دی علی دل تو دلش نبی و ترس منگهی بوای علی زهله نمیکرد بره داخل؛ مانم واداشته بی دم در تا سکی بیا؛ تو همی حین سکی و مصی غرکنده وُ ره رسیدن؛ دی علی همیطر که لوگزک میکرد گفت: خدا نیسِت کنه دختر؛ از وقتی رفتیه بوآت دَه کشه پرسته کرده؛ سکی گفت: مینه مو دِی دو بچهیُم ؛ هنی بوا ترِ گه اومدنم میگرده؟ دی علی گو: سی کنا؛ پسین تا ایسو بچیلش ری دلم غوف میخواردنه؛ ایسو جواوضریمم میکنه؛ تو داخل رفتن سکی و دیعلی بی که دیعواس گفت: ایسو چه اسدینه؟سر تُروه واز واوی تا هر کی یه مانتو چهارخونه ی آبینی توشه؛ مانم گفتیم: موارکتون بو...
چن روزی گذشت و دخترل مانتولِ بر کردن؛ خوشونم واساختن و رفتن خونهی ددهی مصی؛ ایسو که داخلاویدن، دیدن یه پارچه ای مثل مانتوشون ری دستهی مبل ناده؛ سکی گفت: سیکو تونم مث مانتو ما اسدیه؟ ددهی مصی گفت: نه سکی، ای کُلِکی مال میرِهمه؛ دخترل مق مق زدن و گپ سیشون نومد؛ سکی یواش زنگی سی شاه زینب زه و حال مقدمایِ سیش گفت؛ شاه زینب گفت: ای نگو که دیگ تِ ایسو هرجا میرم تا یِ شُرت چهاوی مث مانتوم یا پای میرشونه یا بچشون؛ ای وا مانتو پسند نکنین؛ مو نمیفهمم سیچه پی بندول کانهی تو و مصی تو چَه رفتم؛ سکی گفت: ایسو چه کنیم؟ شاه زینب گفت: هیچ؛ پیل دادیمه؛ کوریمیم؛ دندمونَم کش میا بُیَس برمون کنیم ؛ مث ایکه تولیدیکو مانتول که دوخته بیده گفته تا اضافیلم کلکی کنیم؛ ای خیر کارش نکنه...