
اتحادخبر-بانو بوشهری/برازجان: سلام. چشمم کفِ پایت مهربان .الهی که رو به راه باشی . از برخورداری از حالِ خوب فقط همین ابرازِ امیدواریاش برایمان مانده.خوب و خوشبخت باشی بحمدالله.زهرآلود و مُضحک است که آخرین باری که احساس خوشبختی کردیم را یادمان نمیآید. فریادهای خفهای داریم که دلمان میخواهد مستقیم توی صورتِ تبعیضها و تعارضها و ...
بانو بوشهری/برازجان:
سلام. چشمم کفِ پایت مهربان .الهی که رو به راه باشی . از برخورداری از حالِ خوب فقط همین ابرازِ امیدواریاش برایمان مانده.
خوب و خوشبخت باشی بحمدالله.
زهرآلود و مُضحک است که آخرین باری که احساس خوشبختی کردیم را یادمان نمیآید. فریادهای خفهای داریم که دلمان میخواهد مستقیم توی صورتِ تبعیضها و تعارضها و آمارها و ارقامها شلیکش کنیم.
گویی همهمان سرباز سیلی خوردهای هستیم که از قانون چک خورده . همینقدر دلشکسته و معصوم و مغبون.
باغِ بیبرگی است. نیکو سرود اخوان که : خندهاش خونیست اشکآمیز..
بهار دارد خودش را جمع و جور میکندها، حواست هست ؟! خوب بود اگر در تهماندهی روزهای بهار میآمدی تا بغضآلود و با لبهایی که از شدت شوق لرزان است و در حضورت از حرف پر است و بیسبب لال مادرزاد میشود به نظارهات بنشینم.
اینجا وقت، وقتِ مناظره است خوبِ من . مستقیم و رو در رو .
به نظاره نشستهایم ببینیم کدام دستِ بهتری در افترا دارد . در پیچاندن و دور زدنِ سوالِ مجری. در منم منم کردن و محکوم کردن و به حاشیه راندن دیگری.
خدایشان خیر دهد که در دوران نامزدی این همه سنگِ عزت و ثروت و امنیت و رفاهمان را به سینه میزنند . نگاهِ عاقل اندر سفیه میکنی چرا ؟ میخواهی بگویی بعد از اولین شبِ زفافِ دستیابی به اِریکهی چهار سالگیِ ریاست ، مُهر طلاق به پیشانیِ بختِ کوتاهِ ملت میزنند؟ روشنبین باش !
ما آدمِ نخستینیم . نخستین دوستِ دوران کودکیمان . نخستین عشق . نخستین از دست دادنی که مُچالهمان کرده ، نخستین شغلی که نصفِ اولین حقوقمان را دادهایم برای مادرمان روسریِ گُلگلی رنگی و شاد و برای پدرمان یک جلدِ نفیسِ قرآنِ درشتخط یا دیوان حافظ هدیه گرفتهایم. نخستین همفکر . نخستین همدل..
نخستینها اَبدی میشوند . در وفا یا جفا.
دوری دلیلی نمیشود که ندانم چقدر غمِ زمانه میخوری .خودت نیستی، ولی احوالِ دلِ نامیزانت که دستم است.
قطار عمرمان شتاب گرفته و نمیداند شبیهِ مسافری که تا لحظهی آخرِ قبل از حرکت در ایستگاه منتظریم تا اویی که به انتظارش هستیم از راه برسد و دستمان را با شوق و به نشانهی خداحافظی و منتظرم بمان تکان دهیم.
آنجا قطار برای نخستوزیر انگلیس منتظر نمیماند و بوریس جانسون و همراهان باید به حالتِ دو خود را به موقع به حرکت قطار برسانند و بعد فیلمش را میگذارند تویِ فضای مجازی تا ما غبطهی نظم و وقتشناسیشان را بخوریم. آنجا آنها نمیدانند قطارک ما طی این سالها قطار نیست بلکه اسکوتر شده .
نامههایی که نمیخوانی دارد دست به دست میشود و میرود میرسد دستِ آدمهایی که نمیشناسمشان.گوارایِ جان و روحشان اما ، تا کی قرار است این طور بماند که تو نباشی و نخوانی..
بینندگان تلویزیون نمیدانند نشستن پای صحبتِ هیچ نامزد مناظره کنندهایی حلاوتِ نظاره کردنت را ندارد..
تنها نه برای چهار سال، که از صندوقِ انتخابم برای همهی روزهای پیشرو نام تو بیرون میآید. که نامت زینت تمام نامهای جهان است.