امروز: چهارشنبه 26 خرداد 1400
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 03 خرداد 1400 - 09:52
اختصاصی اتحادخبر/ به مناسبت بیست و پنجم اردیبهشت،روز بزرگداشت فردوسی؛

اتحادخبر- حسین جعفری: در بخش تاریخی شاه نامه از پهلوانی ایرانی نژاد به نام بهرام چوبینه سخن رفته است که از گاه هرمزد انوشیروان تا پسرش خسرو پرویز روزگار می گذرانده . این پهلوان بلند بالا و لاغر اندام و باریک میانه را به این نشانه ها، چوبینه نام داده اند و او بهرامِ بهرام  ، پور گشسپ است که پدر و نیاکانش کنارنگ ری بوده اند .درنوشته ی پیش رو بر آنیم که...

روزگار ابلق سوار

حسین جعفری:


پیش گفتار:


در بخش تاریخی شاه نامه از پهلوانی ایرانی نژاد به نام بهرام چوبینه سخن رفته است که از گاه هرمزد انوشیروان تا پسرش خسرو پرویز روزگار می گذرانده . این پهلوان بلند بالا و لاغر اندام و باریک میانه را به این نشانه ها، چوبینه نام داده اند و او بهرامِ بهرام  ، پور گشسپ است که پدر و نیاکانش کنارنگ ری بوده اند .
درنوشته ی پیش رو بر آنیم که روزگار این نامدار را با فراز و نشیب ، بدان گونه که در شاه نامه ی فردوسی بزرگ آمده است بیان کنیم  و از سویی با نشانی های بُرز و بالایش بدان روی که در شاه نامه آمده ؛ که بر اسپی دورنگ می نشست و به کارزار می رفت ؛این نوشته را" روزگار ابلق سوار"  نام گذاشته ایم تا خوانندگان مهربان و دوستداران شاه نامه و پهلوانان ، کردار این پهلوان نامی را در برخورد و رویا رویی با روزگارِ دورنگ و انسان های همچنان ، بخوانند و در شایستگی ها و یا ناسزاواری این سُتُرگ مردِ نامدارِ تاریخ ، به داوری پردازند  که وی چگونه مردی در این بخش از تاریخ بوده است .


"چُنین است آیین گردنده دهر
گهی نوش بارآورد ، گاه زهر
اگر مایه این است سودش مجوی
که در جستنش رنجت آید به روی"
درفش سپهبَد ابلق سوار، هم آنگاه در میان سپاه پدیدار شد و جفا پیشگان ، گستهم و بِندوی ، تیز از کاخ هرمزد راه گریز را پیش گرفتند
وقتی به خسرو رسیدند ؛ جهانجوی آنان را روی زرد وپریشان دید ؛ فهمید که این دو، دلی پر از راز دارند و چرا از او باز ماندند . خسرو اندیشناک شد ولی از دلیران و همراهان پنهان کرد .  بهرام چون به ایوان شاه رسید واز واقعه آگاه شد ؛   سی هزار مرد جنگجوی گزین کرد و از پس خسرو و همراهان فرستاد  و خسرو راه بیابان را در پیش گرفت تا به رباطی رسید که محل زندگی سکوبا و مطران – آیین داران ترسا-  بود . برای خسرو نان فطیر آوردند . نان خورده شد و خسرو شراب خواست ؛ سکوبا گفت: ما در این جا و به فصل تابستان از خرما شراب می اندازیم و اکنون خرمانیست و شراب هم . کمی گلاب احمر آوردند و قتی خسرو گلاب سرخ را نوشید ؛ سرش گرم شد و بر ریگ های نرم خوابید و سر بر پای بِندوی نهاد .
"چنین گفت خسرو که " بد روزگار
که دشمن بدین گونه شد خواستار!
نه مردم به کارست و نه بارگی
فراز آمد آن روز بیچارگی!"
 خسرو در خواب بود که سکوبا دید گردی از پس لشکریان به راه است . مهمانان را از رسیدن لشکر باخبر ساخت .  خسرو به بندوی گفت : ای نیکخواه ، مرا راه و چاره ای بنما .
بدو گفت بندوی " که این تاج زر
مرا ده ، همین گوشوار و کمر
همین لعل زربفت چینی قبای
چو من پوشم این را ، تو بگذار پای
برو با سپاهت هم اندر شتاب
چو کشتی که ملاح راند بر آب"
لشکریان به فرماندهی بهرام ، پور سیاوش ، گرداگرد رباط را گرفتند ؛ بِندوی لباس شاهانه پوشید و تاج بر سر گذاشت و بربام رباط می گشت و لشکریان گمان بردند که خسرو است . سپس پایین آمد و لباس خود را پوشید و دوباره بر بام شد و گفت: شاه می فرماید، من تسلیم شما هستم ولی از رنج راه و خستگی،  امشب را امان می خواهم. فردا بامداد با برآمدن آفتاب برای رفتن به پیش سپهبد بهرام ، از رباط بیرون می آیم .
بامداد فردا بِندوی دوباره بر بام رفت و گفت : خسرو دیشب به نماز و راز و نیاز با ایزد مشغول بودند و امروز تا دیرگاهی در خواب است و آنگاه هوا گرم شده است ، پس امشب نیز همین جای می مانیم و فردا صبح زود از رباط بیرون می آییم . بهرام سیاوش به لشکریان گفت: باید تا فردا صبر کنیم ؛ زیرا اگر هم به رباط برویم و شاه مقاومت کند ؛ بسیاری از ما کشته خواهیم شد و اگر شاه هم کشته شود ؛ سپهبُد، بهرام، مارا خواهد کشت . پس چاره نداریم جز این که تا فردا صبر کنیم .
روز بعد که خورشید جهان افروز سر ازقلّه های شرقی برآورد ؛ بِندوی بر بام شد و بهرام سیاوش و دیگر محاصره کنندگان را گفت : خسرو همان گاه که گرد سپاه پیدا شد؛ با همراهان به سوی روم رفت و اگر اکنون شما کبوتر هم بشوید او را بجز در روم ، جایی دیگرنمی یابید. اگر من را به جان زینهار دهید؛ پیش بهرام چوبینه می آیم و هرچه از من پرسش کند با جان ودل پاسخ خواهم گفت و گرنه آماده ی نبرد باشید . بهرام سیاوش ترجیح داد بندوی را زنده پیش سپهبد برد .
"چو بشنید بهرام کامد سپاه
سوی روم شد خسرو کینه خواه
زپور سیاوش بر آشف سخت
بدو گفت: کای بد تن شور بخت
نه کار تو بود این که فرمودمت
همی بی هنر خیره بستودمت "
بِندوی را پیش خواند و بر بِندوی برآشفت و بِندوی گفت: خسرو خویش من است و بزرگی و آزادگی او موجب شادمانی وسر بلندی من است و من جان فدایش کرده و می کنم . بهرام دستور داد برپای بِندوی بند گذاشتند و او را به بهرام ، پور سیاوش، سپرد تا گزند و آزار رساند.
سپهبُد ابلق سوار ، چون خورشید ، خنجر از نیام کشید
"فرستاد و گردنکشان را بخواند
بر افگنده ی تاجداران نشاند
به هرجای کرسی زرین نهاد
چوشاهان پیروز بنشست شاد
چنین گفت از آن پس به بانگ بلند
که هرکس که هست از شما مستمند
زشاهان ز ضحاک بتّر کسی
نیامد پدید ار بجویی بسی
که از بهر شاهی پدر را بکشت
و زآن کشتن ایرانش آمد به مشت!
دگر خسرو آن مردِ بیدادِ شوم
پدر را بکشت ، آنگهی شد به روم"
اکنون که چنین پیش آمده و خسرو برای رسیدن به تاج و تخت مانند اژی دهاک ناپاک پدرش را کشته و از پیش لشکریان ایران به روم فرار کرده ؛ من به ناچار تا شاه زاده ای از تخم کیان پیدا نشده که تاج و تخت را به او بسپارم؛ خود بر تخت می نشینم و تاج بر سر می گذارم .
شهران گرازِ پیر، زبان به تحسین او گشود و گفت: تو کشور را از دست ساوه شاه نجات دادی و دیگر سرکشان را سرجای خود نشاندی؛ پس سزاوار تاج و تخت شاهی هستی و اگر کسی از فرمان ما سر بپیچد و از پیمان ما دوری کند
"به فرمانش آریم ، اگر چه گُوست
وُ گر – داستان را – همه خسروست"
خراسان اسپهبد ، نیز پیش آمد
چنین گفت : " کاین پیر دانش پژو
که چندین سخن گفت پیش گروه"
این نیکویی ها که از تو گفت و دل انجمن را شاد کرد ؛ درست است  ولی یک داستان نغز است که باید مردمان پاک مغز بشنوند و آن چنین است که پیامبر زرتشت در کتاب استا و زند – کتاب اوستا ، آیین دین زرتشت – بیان کرده است که اگر کسی از کردگار بلند و آیین راستی:
"بپیچد، به یک سال پندش دهید
همان مایه ی سودمندش دهید
سرِ سال اگر باز ناید به راه
ببایدش کشتن به فرمان شاه
چوبردادگر شاه دشمن شود
سرش زود باید که بی تن شود"
بهرام هفتاد روز بِندوی را در بند نگه داشت و همواره نگهبان او بهرام سیاوش بود . بندوی  از بهرام سیاوش ، کتاب استاو زند خواست و بدان سوگند خورد که کاری کند که خسرو گناهان بهرام سیاوش راببخشاید .  و بهرام سیاوش دلش به حال او سوخت و فریب سوگند او را خورد و گفت :امروز در میدان چوگان کار بهرام چوبینه را بسازم وهمان گاه ،  بند از بِندوی برداشت . اما بهرام سیاوش زنی داشت نا موافق که عاشق بهرام چوبینه بود و پنهانی خبر را به بهرام چوبینه رسانده بود . وبهرام چوبینه با آگاهی از کار بهرام سیاوش ،  پیش دستی کرد و بهرام سیاوش را در میدان چوگان بکشت . اما بندوی از بند رسته بود و وقتی بهرام چوبینه نگهداری از او را به ماهروی می سپرد ، خبردار شد که بِندوی گریخته است  .
از آن سوی خسرو بیابان را طی کرد و به شهر بابِل رسید . و از فرات گذشت و در راه به کاروان قیس بن حارث برخورد کرد که از مصر می آمد . قیس شتری برای خسرو بکشت و کبابی خوردند و سپس خسرو در بیابان به کاروانی دیگر رسید که پرسید از کجایید و به کجا می روید . بازرگان گفت: نامم مهران شتاد است به خوره ی اردشیر می رویم . بازرگان آبدستان آورد تا با آب گرم دستان خسرو را بشوید ولی خُراد بُرزین پیش دستی کرد و آبریزان را از بازرگان به احترام ، گرفت و خود ، دستان خسرو را شست . دستارخوان گستردند و خوراک خوردند سپس نبید آوردند وپس از نوشیدن ؛ خسرو
"بفرمود تا نام برنا و ده
نبیسد ، نبیسنده ی روزبه
به بازارگان گفت : پدرود باش
خرد را به دل تاره و پود باش"
    سرانجام خسرو خود را به مرز روم رسانید و سواران قیصر را بدید و نامه ای برای او فرستاد . قیصر پاسخ بداد و به درباریان گفت: این دادخواه به ما پناه آورده است و قیصر درنامه اش داستان هایی از گذشته تا حمله ی اسکندر و ماندگاری جانشینانش در ایران را به خسرویاد آوری کرد و به ستاره شماران گفت: سر انجام خسرو را پژوهش کنید  ؛ آنان زیج ها را برداشتند و اعلام کردند که این شاه زاده سر انجامی نیکو دارد و تاج و تخت کیانی به او می رسد و شاهی قدرتمند می شود و اگر او را یاری نکنی ؛کینه ی تو را به دل می گیرد .
قیصر جواب نامه ی خسرو را بنوشت و طلسمی ساخت و به دست خُراد بُرزین برای خسرو فرستاده . خُراد طلسم را شکست و سر انجام قیصر را متقاعد ساخت تاسپاهی به همراه دخترش مریم و به فرماندهی برادرش نیاطوس به یاری خسرو بفرستد و به همراه این سپاه چهار فیلسوف رومی با طیلسان و گردنبد حضرت مسیح ، ارسال کرد . قیصر به مریم سفارش کرد تا رسیدن به خسرو کسی نباید روی تورا ببیند . خسرو به استقبال سپاه روم رفت و در پیش عماری نقاب از روی مریم برداشت و با دیدن او از رومیان استقبال گرمی به عمل آورد و از قیصر سپاسگزاری کرد .
روز ششم بعد از رسیدن لشکریان روم ، خسرو بزمی بر پای کرد و با حضور مریم شادی ها کردند و به همراه سپاهی گران به سوی آذرآبادگان رهسپار شد .  بر دشت دوک لشگرگاهی بزد و سپاه را به نیاطوس سپرد . بندوی در موسیل بود و خبر یافت که خسرو با لشکری گران آمده است . به لشکرگاه شتافت و گستهم خبر آمدن بندوی را به خسرو داد و بندوی پیش شهریاررفت و  گذشته را مرور کرد و بهرام سیاوش و دلاوری های او را در آزاد کردنش از زندان بهرام چوبینه و سپس کشته شدن او به جاسوسی همسرش برای بهرام چوبینه ؛ پیش خسرو شرح کرد .
 از سویی دیگروقتی بهرام چوبینه از برگشتن خسرو خبردار شد به جنگ با خسرو در آمد و در این جنگ وقتی که "کوت" دلاوری از  رومیان کشته می شود . خسرو از کشته شدن کوت  ناگهان بخندید و نیاطوس بر آشفت و از خندیدن خسرو دلش به تنگ آمد . با برآمدن آفتاب خسرو قلب سپاه را بیاراست و در میمنه گُردوی برادر بهرام و در میسره سپنتار شاهپور و اندیان و گستهم در کنار خسرو به قلب سپاه قرار گرفتند. تبیره زنان تبیره راسردادند . بهرام چوبینه سوار بر پیلی خروشان  به قلب سپاه خسرو زد. کمانداران به فرمان خسرو بر او تیرباران گشودند . پیل از خستگی همچون نیل بر زمین پهن شد . بهرام بادپایی خواست و برآن نشست. بادپا نیز از بالای ، زیر آمد. در این حالت بهرام دامن زره را بر کمر زد و سپر بر سر کشید و با شمشیر به جان کمانداران افتاد؛ همه از پیش او گریختند .
در زمان، اسبی دیگر آوردند و بهرام بر آن نشست و درست به سوی جایی که خسرو بود حمله ور شد . خسرو گاهی به سمت چپ و زمانی به سمت راست می گریخت و سرانجام به پشت سپاه پناهنده شد و بهرام همچون گرگی که به رمه رسیده باشد به هر سوی حمله ور می شد و عده ای را از دم شمشیر می گذراند .
ناگهان گُردوی راه را بر او بست.  بهرام رو به سوی او کرد و گفت : ای بی پدر، چرا کمر به خون برادر بسته ای ؟
"بدو گفت گردوی کای پیسه گرگ
تو نشنیدی آن داستان بزرگ
که هرکو برادر بود دوست به
چو دشمن بود ، بی پی و پوست به
تو هم خونی و بد تن و ریمنی
جهان آفرین را به دل دشمنی
به پیش برادر، برادر به جنگ
نیاید ، اگر باشدش نام و ننگ"
بهرام پس از این سخنان برگشت و خسرو گردوی را آفرین گفت . خسرو به داییش گستهم گفت : دوست ندارم رومیان در جنگ با بهرام مارا یاری کنند و اگر بهرام هم در این جنگ شکست بخورد آن ها مارا سرکوفت می زنند .  گستهم چهار مرد جنگی انتخاب کرد و ابتدا نام خود را نوشت و سپس شاهپور ، اندیان ، بِندوی و گُردوی و بعد از آن آذرگشسپ ، شیر زیل ، زنگوی ، فرخ زاد و اورمزد را نیز اضافه کرد
خسرو وقتی دید بهرام به سپاه او نزدیک می شود به دلاوران گفت: شما رزم را آماده باشید من به چوبینه ی بد نشان می پردازم از سویی نیاطوس با رومیان کمر به جنگ بسته بودند .هرکسی از سویی می گفت :چرا شاه خود را به خطر می اندازد و یک تنه به جنگ چوبینه می رود؟ این دشت پر از سپاه و لشکر وفاداراست . وقتی بهرام اسب بر انگیخت؛ همه ی یلان و سران لشکرِ خسرو مثل رمه از پیش او فرار کردند . خسرو رو به گستهم کرد و گفت : روزگار بر من تنگ آمده و از پیش بهرام با گستهم و بندوی و گردوی به غاری پناه بردند از قضای بد آن سوی غار به کوه ختم می شد و در یک بن بست گرفتار آمدند . خسرو وقتی شمشیر تیز بهرام را پس پشت خود و کوه بلند را روبروی دید؛ دست به دعا برداشت و از کردگار توانا خواست که او را از این بلا برهاند .
"به یزدان چنین گفت : که ای کردگار
 تویی بر تر از گردش روزگار
 بدین جایِ بیچارگی دستگیر
توباشی ، ننالم به کیوان و تیر"
 ناگهان از کوه خروشی برخاست و سروش غیبی بیامد و او را از پیش بهرام برداشت و خسرو به او گفت : نام تو چیست و بسیار گریست . فریشته گفت: من سروش غیبی هستم و چون امان یافته ای از جنگ دور شو .
بهرام وقتی چنین دید؛ لرزه بر اندامش افتاد و گفت: در جنگ با مردم مبادا که مردمی از من گم شود اکنون که جنگ با پری است بر این بخت باید گریست. نیاطوس سویی دیگر از دادگر زینهار می خواست و مریم در تیمار جفت رخسار خود را می خراشید. وقتی خسرو آن سوی کوه نمایان شد همه لشکریان غریو شادی سر دادند . خسرو پیش مریم شتافت و با شگفتی آنچه را که روی داده بود بیان کرد و گفت : ای جفت قیصرزاده ، داور دادگر به من امان داد آنچه را که فریدون ، تور ، سلم و افراسیاب در خواب هم هرگز ندیدند .  
از طرفی بهرام از کرده ی خود پشیمان بود و می گفت : دلاوران ایران من را به شاهی بر گزیدند و من باید تاج و تخت انوشیروان را به چنگ آورم . تیری در چله ی کمان گذاشت و به سوی خسرو انداخت . تیر در زره ابریشمی خسرو گیر کرد و به بدنش آسیبی نرسانید و بنده ای به چالاکی تیر را بیرون کشید . بهرام دست به نیزه برد و چون نیزه شکست ؛ شاه ، گرز گران را بر مغفر کینه خواه فرود آورد که سر گرز نیز بشکست و لشکریان بار دیگر غریوشادی سر دادند .
بهرام که بخت خود را خفته دید؛ به ناگاه روی برگرداند و رومیان و ایرانیان وقتی چنین شیر مردی از شاه دیدند مانند کوه و هم گروه حمله کردند . بهرام از شاه خواست که لشکریان ایران را دنبال نکند . شب فرا رسید و هر دو لشکر در فاصله ای کوتاه از هم چادر زدند و بِندوی میان هر دو لشکر با فریاد عفو ملوکانه از این گناه را سر داد .
صبح روز بعد بهرام میان چادر ها بجز افراد خاص خود کسی دیگر از لشکریانش را ندید و زیور وزینت ها  را برداشت و به سوی کشور چین گریخت .
خسرو خیمه گاه بهرام را تاراج داد و نامه ای به قیصر نوشت.  وقتی قیصر نامه ی شاه را خواند بسیار شادمان شد و پاسخی برای او نوشت و سر نامه را به نام جهاندار یاد کرد و سپس خسرو را پند داد که جز از داد و نیکی کاری نکند و صلیبی گوهر نشان با خلعت و طیلسان مسیحی برای خسرو با چهار فیلسوف رومی همراه کرد . وقتی خسرو نامه را خواند و خواسته ها را دید در شگفت ماند و بسیار ناراحت شد و به دستور خود گفت : این نامه و جامه ی گوهرنگار بر آیین دهقان نیست و این جامه ی جاثلیقان است و اگر ما جامه ی چلیپا بپوشیم نشان این است که بر آیین ترسایان هستیم و اگر نپوشیم قیصر آزرده شود و چیزی دیگر پندارد و اگر بپوشیم هم مردمانمان می گویند این شهریار چرا ترسا شده است ؟!
دستور گفت: اگرچه دین به لباس نیست و تو بر آیین زرتشتی هستی و برای نشان دادن  اتحاد با قیصر خلعت او را پوشیده ای . سر انجام خسرو آن خلعت را پوشید . کسانی که می دیدند خردمندانه می گفتند: این خسرو به دین قیصر افتاده و ترسا شده است .
فیلسوفان رومی و نیاطوس پای تخت او نشسته بودند و با خسرو برخوان می نشستند. بِندوی بیامد و برسم به دست شاه داد وقتی جهاندار باژِمهان را بگرفت و بر زمزم رای زد؛ نیاطوس از سر سفره بلند شد  و گفت: باژ و چلیپا به هم نیاید و قیصر بر مسیح ستم کرده است . بِندوی بر پشت دست نیاطوس زد و خسرو ناراحت شد و به گستهم گفت: این بندوی بی خرد نباید چنین کاری می کرد
نیاطوس  از پیشگاه خسرو برخاست و به لشکریان خود برگشت و لباس رزم پوشید و پیامی تهدید آمیز برای خسرو فرستاد . خسرو بر آشفت و گفت : کسی نمی تواند دین و آیین یزدانی را پنهان کند و شما فکر نکنید من دین نیاکان خود را می گذارم و به دین ترسا در می آیم .
مریم پیش عموی خود نیاطوس رفت و گفت : تو پیوند خویشی گسیخته ای و فرِّ قیصر را از من دور می کنی . مگر از قیصر نشنیدی که گفت:  خسرو به ایران بر گردد و به دین و آیین دهقانی باشد . زحمت های قیصر را بر باد مده و سر بِندوی را به آغوش بگیر و سخنان نا دلپذیر مگوی . نیاطوس گفتار مریم را پذیرفت و همه با هم به درگاه شهریار آمدند . خسرو لشکریان روم را بنواخت و هدایا و خواسته بداد و برگرداند و منشورها به نام سرداران ایران نوشت .

وقتی بهرام چوبینه به کشور تُرکان ودربار خاقان رسید ؛ ده هزار سپاهی به استقبالش آمدند و وقتی به  پیشگاهِ خاقان وارد شد ؛ خاقان برپای خاست و روی او را بوسید .خاقان از اوضاع پیش آمده و سپاه خسرو پرسش ها کرد . بهرام نیز پاسخ های لازم را داد و سپس گفت : اگر به این مرز و بوم پناهم دهی و از هر نیک و بد دستگیرم شوی؛ یاری رسان تو هستم و گرنه بدون هیچ گزندی راه هندوستان را پیش خواهم گرفت . خاقان گفت ای یل سرفراز :
"بدارم تورا همچو پیوند خویش
 چه پیوند ، برتر زفرزند خویش
همه بوم با من بدین باورند
اگر کهترانند ، گر مهترند
تو را بر سران سرفرازی دهم
هم از مهتران بی نیازی دهم"
 سپس دو ایوان خالی  و آراستند و از پوشیدنی و گستردنی و خوردنی و زیور و زینت هر چه نیاز بود ؛ برای بهرام و لشکریانش فراهم کردند .
بهرام پس از مدت ها که در آن سرزمین بود و دست و دلش به شکار نمی رفت ؛ می دید که شخصی مغاتوره نام هر شب پیش خاقان می آید و هر بامداد به هنگام بار دادن هزار دینار زر سرخ به او می دهند و می رود . بهرام یک روز از روی کنجکاوی به خاقان گفت : این چنین که می بینم تو خاقان و بر همه ی جهان سروری داری و ارجمند هستی ؛ چرا روزی هزار دینار زر به مغاتوره داده می شود و این بابت چیست؟
خاقان گفت : این آیین ماست که هرکس از ما جنگی تر باشد ؛ برای این که برما فزونی نیابد با این دینار ها اورا افسون و خام می کنیم و اگر از او باز گیرم لشکریان تحت فرمانش شورش می کنند .
بهرام گفت:  تو خود این  مغاتوره را برخود چیره گردانیده ای . وقتی جهاندار بیدار و گرد باشد ؛ نباید عنان را به کهتری همچون مغاتوره سپارد . اگر اجازه فرمایی من تورا از دست او رهایی می بخشم . خاقان اختیار را به دست بهرام داد و فردا بامداد وقتی مغاتوره به دربار آمد ؛ خاقان نسبت به او سردی نشان داد. مغاتوره برآشفت و به خاقان گفت: چرا امروز پیش تو چنین خوار شده ام ؟ و گفت : فکر می کنم این مهتر پارسی که به دربار آمده می کوشد تا تورا از راه داد منصرف کند و سپاه تورا بر باد دهد . بهرام گفت :ای جنگجوی ،چرا چنین تیز گشته ای ؟ اگر خاقان فرمان ورای مرا به کار بندد و خردمندانه بیندیشد ؛من نمی گذارم که هر بامداد تو بیایی و آسوده و بدون هیچ کاری هزار دینار زر بگیری  و بروی. مغاتوره سرش پر از خشم شد و دست برد تیری خدنگ از ترکش بیرون کشید :
"به بهرام گفت: این نشان من است
به رزم اندرون ترجمان من است
چو فردا بیایی بدین بارگاه
همی دار پیکان مارا نگاه !"
بهرام نیز تیری خندگ با پیکان پولادی بیرون کشید و :
"بدو داد و گفت : این تو را یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار"
مغاتوره از پیش خاقان  با خشم به سرا پرده ی خویش رفت و با دمیدن سپیده خَفتان جنگ پوشید و دستور داد بادپایی آوردند و پاهای او را به رکاب بستند ، کمانی توزی با تیر خدنگ به دست گرفت و راهی میدان شد. از آن سوی بهرام نیز جوشن خسروانی پوشید و بر ابلق مُشک دُم  نشست و کمانی برداشت و یک تیرپولادین گزین کرد و به سوی مغاتوره رفت .خاقان و پهلوانان همه به نظاره بودند .
 مغاتوره  سوی بهرام بانگ زد، اکنون بیازمای از مردی هرچه داری ؟ بهرام با آرامش پاسخ داد : تو خواهان جنگ بودی ، اکنون کینه ای که اندر سخن افکندی بیار . مغاتوره با یاد از جهاندار، دوزاغ کمان را زه بر نهاد و تیری به کمرگاه بهرام انداخت؛ نوک پولادین تیر با زره پولادین بهرام برخورد و آن را سوراخ نتواست کرد و مغاتوره همچنان تیر می انداخت و بهرام شکیبایی و ایستادگی  نمود تا مغاتوره خسته شد. مغاتوره که فکر می کرد با این همه تیر ، بهرام کشته شده است ؛ با خروش و فریاد جایگاه را ترک می کرد که بهرام نهیبی بر آن زد:
"بدو گفت بهرام کای جنگجوی
نکشتی مرا، سوی خرگه مپوی
توگفتی سخن، باش و پاسخ شنو
اگر بشنوی ، زنده مانی ، برو!"
و آنگاه :
"نگه کرد جوشن گذاری خدنگ
که آهن شدی پیش او نرم و سنگ
بزد بر میان سوار دلیر
سپهبد شد از رزم و دینار سیر"
 مغاتوره همچنان که بر زین نشسته بود و پاهایش به زیر بسته ، سرش بر قرپوس زین فرود آمد. بهرام پیش خاقان آمد و گفت: اکنون برای مغاتوره گورکن را خبر کنید . همه فکر می کردند که چون مغاتوره بر نشسته است ؛ هنوز نمرده ولی رفتند و دیدند که دلیل نیفتادنش از زین ،بستن پاهایش به زیر زین است . لشکریان و خاقان شادی ها کردند و خاقان سلاح و درم خواست وبه بهرام با اهدای خلعت شادباش گفت .
کشور چین دارای مرغزارهاو مراتع  بسیار و پرندگان و حیوانات گوناگون و شگفت ونامبردار است و یکی از این مرغزارهایی که نزدیک پایتخت خاقان بود؛ اتفاقا تفرجگاه و محل تفریح جوانا ن شهر و در حاشیه ی کوهستان وبسیار سر سبز و خرم بود . چندگاهی موجودی در آن کوهستان مشاهده می شد که :
"ددی بود مهتر از اسپی به تن
به سر بَر ، دو گیسو سیه ، چون رسن
به تن زرد و گوش و دهانش سیاه
ندیدی کس او را مگر گرمگاه
دوچنگش به کردار چنگ هِژبر
خروشش همی برگذشتی از ابر
همی سنگ را بر کشیدی به دَم
شده روز از او بر، به تُرکان دُژم"
این موجود که روزگار را بر ترکان تلخ و ناگوار کرده بود "شیرکَپّی" نام داشت و بسیاری اوقات به اجتماع جوانان یورش برده و افرادی را کشته ویا برده بود .
 "یکی دختری داشت خاتون چو ماه
اگر ماه دارد دو زلف سیاه
دو لب سرخ و بینی چو تیغ دُژم
دو بیجاده خندان ، دو نرگس بهم
بر آن سخت لرزان بُدی مام و باب
اگر تافتی بر سرش آفتاب
چُنان بُد که روزی بیامد به دشت
همی گرد آن مرغزاران بگشت"
 و خاقان به دشتی دیگر در شکار بود و خاتون در کاخ  با زنان هم گفتار ، شیر کَپّی از کوهستان او را بدید که با دیگر دختران در دشت به گردش و میگساری می پرداخت ؛ فرود آمد و دختر خاقان  را ربود
"به یکدم شد او از جهان در نهان
سر آمد بر آن خوب چهره جهان"
خاقان و خاتون داغدار او شدند و سال ها بود که :
"همی چاره جستند از آن اژدها
که تا چین بیابد ز سختی رها"
چون بهرام با مغاتوره جنگید و از آن مرد گَرد برآورد .  یک روز خاتون او را سوار و به همراه سدها سوار ایرانی در گذر دید و خاتون پرسید که این کیست که این همه سوار و پیاده به دنبال اوست ؟
بدو گفت کهتر : " چه ورزی زکام
که بهرام یل را ندانی به نام!
به ایران به یک چندگه شاه بود
سر تاج او برتر از ماه بود
بزرگانش خوانند بهرام گُرد
که از خسروان نام مردی ببرد"
اکنون که از ایران به چین آمده است و زمین در زیرگام های اسپ ابلق او می لرزد
"خداوند خواند همی مهترش
همی تاج شاهی نهد بر سرش"
خاتون در اندیشه فرو رفت و گفت : با این فرُّ و شوکت او " سزد گر بنازیم در پِّر اوی " خواسته ای از او دارم اگر خداوند ، خاقان ، این رای را سست نگرداند !
از او می خواهم که داغ مرا از اژدهای شیر کپی بستاند . کهتر گفت : اگرداستان را بشنود ؛ نشانی از شیر کپی برجای نمی گذارد . خاتون شادمان شد و پیش خاقان رفت و آنچه دیده و شنیده بود یک به یک برای خاقان بگفت .
خاقان گفت این ننگ باشد که جایی که سواری چون من باشد کسی بشنود که دخترم را شیر کپی خورده است و گفتن این سخن موجب ننگ و رسوایی من می شود .و بدان که آن اژدها ی دُژم  که کوه را با دَم خود می گدازد کسی نمی تواند نابود کند. خاتون گفت : من کین خود را از آن اژدها می خواهم
" اگر ننگ باشد و گر نام ، من
بگویم ، بر آید مگر، کام من"
روزگاری بگذشت وخاتون آنچه را در دل داشت از هرکسی پنهان می کرد ولی همواره آرزو داشت کسی پیدا شود و کینه ی او را از شیر کپی بگیرد . روزی خاقان جشنی برپای کرده بود و به دنبال بهرام فرستا د و او را بر تخت زرین نشاند. خاتون از پشت پرده بهرام را دید ؛
ناگهان ، برخاست و پرده را کنار زد :
" فراوانش بستود و کرد آفرین
که " آباد بادا به تو ترک تُرک و چین"
گفت :خواسته ی از شاه بهرام ، دارم که بدان آرزو کامگار خواهم شد . بهرام به خاتون گفت : فرمان چیست ؟ که بدین آرزو کام و پیمان توراست . خاتون گفت : در نزدیکی این جا و در حاشیه ی کوهستان مرغزاری خوش و خرم است که تفریحگاه جوانان شهر است ولی سال هاست که اژدهایی سیاه در کوه خارا مسکن گزیده و کشور چین را دچار بلا کرده است
"یکی شیر کپی ش خواند همی
دگر نیز نامش نداند همی
یکی دخترم بُد زخاقان چین
که خورشید کردی بر او آفرین"
از ایوان شاهی به دشت رفت و شیر کپی از کوهستان سیاه پایین آمد و او را در ربود و اکنون نیز این اژدها  هر بهار می آید و بسیاری از دختران و پسران جوان این شهر و دیار را ربوده است . و بسیاری از سواران چینی و مردان کار نیز در پی شکار شیر کپی جان خود را از دست داده اند .
" بدو گفت بهرام فردا پگاه
بیایم ببینم من این جشنگاه
به نیروی یزدان که او داد زور
بلند آفریننده ی ماه و هور
بپردازم از اژدها جشنگاه
چو شبگیر مارا نمایند راه"
چون زلف سیاه شب درهم پیچید و خورشید گیتی فروز سر از خوب برداشت ؛ بهرام گُرد، کژاکند پوشید و تن گرامی را به یزدان سپرد . کمند و کمان برداشت و ده چوب تیر و نیزه نخجیرگیر دوشاخ را نیز برداشت . وقتی که پای آن کوه سیاه رسید که جایگاه شیر کپی بود ؛ به راه نمایان دستور داد که همه برگردند
"کمان را بمالید زه برنهاد
 زیزدان نیکی دهش کرد یاد"
 غرشی سر داد که آتش از کوه خارا برخاست . شیر کپی را دید که برحسب عادت خود را در چشمه شسته و پیش می آید. شیر برای این که در حالت خیسی موهایش ، تیر بر پیکرش نمی نشست هرگاه به مرغزار حمله می کرد؛ ابتدا خود را در آب چشمه می انداخت تا بدنش خیس باشد . شیر کپی همچون اژدهایی دمان به سوی بهرام و اسپش حمله کرد و در خیز برداشتن به سوی او،  بهرام یک تیر خدنگ با پیکان پولادین به سوی سینه اش انداخت . تیر بر سینه ی کپی نشست و در میانه ی راه سرد شد و بر زمین افتاد.  تیری دیگر به چالاکی سوی گردنش انداخت که آب و خون بر پیکر کپی جاری شد. بهرام سپس نیزه را بر میانه ی شیر فرود آورد و با شمشیر آن را دو نیم کرد و شادمان پیش خاتون و خاقان خُرامید و کشته شدن شیر کپی را مژده داد .
خاقان به پاداش این کار و شادمانی بسیار ، دختر خویش را با آیین به بهرام داد و خلعت پوشانید و خواسته به پایش ریخت .
 از سویی دیگر خسرو که از کار بهرام و رفتن او به چین آگاهی یافت؛ نامه ای به خاقان نوشت و به دست خُراد بُرزین داد و با دسیسه ای برای کشتن بهرام چوبینه هدایا و زر وگوهر به دربار خاقان فرستاد.
خُراد بُرزین پیش خاقان رفت و نامه ی خسرو را به او تسلیم کرد و گفت : این بهرام بدگوهر است و از اهریمن بد کنش نیز خطرناک تر است و جهاندیدگان را به ناچیزترین و بی ارزشترین چیزها می فروشد . اورا هرمزد برکشیده بود در حالی که کسی پیشتر نامی و نشانی از او نمی دانست. اکنون اگر او را دستگیر کنی و پیش خسرو بفرستی ؛ شاه ایران را ارج گذاشته و سر بلند کرده ای و او در هر گرفتاری پشتیبان تو خواهد بود .
خاقان وقتی این سخنان را شنید؛ از گفتار خُراد دلش تیره شد و گفت :این سان سخن مگوی.  مگر ما آدم فروش هستیم ؟ و بدان که از سویی دیگر بهرام  داماد ما و هم پیمان ما در بسیاری از کارهاست .
خُراد بُرزین وقتی از خاقان ناامید شد ؛ سعی کرد خود را به خاتون نزدیک سازد و از او یاری بخواهد و در این فکر بود که چگونه به اندرونی راه یابد و با خاتون هم سخن شود . در چاره گری با یکی از کدخدایان طرح دوستی ریخت و به دنبال هدف خود که کشتن بهرام چوبینه بود ؛ سخنان خسرو را به کدخدای گفت . آن کدخدا نیز گفت: من نمی توانم دراین مورد کاری انجام دهم زیرا بهرام چوبینه داماد خاتون نیز هست و با او مثل مغز و پوست است . تو مرد دبیری هستی ؛ چاره جویی کن و راهی برای این کار خودت پیدا کن .
تُرک پیری در دربار خاقان بود که قلون نامیده می شد؛ قلون فردی مسکین و بی ارزش بود که نان ارزن می خورد و پوستینی کهنه و چرکین می پوشید .  قلون را کسی به حساب نمی آورد و سد سال از عمر او گذشته بود که در این فلاکت روزگار گذرانده . مغاتوره نیز ازخویشان قلون بود که وقتی بهرام او را کشت ؛ قلون کینه ی بهرام را به دل گرفته بود . خُراد بُرزین موضوع را فهمید ؛ کسی به دنبال قلون فرستاد و برجایگاهی والا نشاند و دِرهم و دینار به او داد؛ لباس نو و فاخر پوشانید . قلون از سویی با کدخدای سرای خاتون نیز سر و سرِّی داشت و در کارها با او همراهی می  کرد .
 دختر خاتون مریض شده بود و پزشکان از معالجه ی او ناتوان شده بودند . قلون موضوع را فهمید و به خُراد بُرزین خبر داد و گفت: ای مرد دانا ، اگر از دانش پزشکی بهره ای داشتی ؛ اکنون می توانستی به حرمسرای خاقان راه یابی . خُراد بُرزین گفت :آری ، دارم . از دانش پزشکی بهره دارم و خوب هم دارم . کدخدای  به خاتون خبرداد که پزشکی دانا به دربار آمده اگر اجازه دهی او را به اندرونی بیاوریم و از سویی به خُراد بُرزین گفت: این راز را پنهان بدار و به عنوان پزشک به در بار بروو خودت را در دل خاتون جای بده  .خُرداد بُرزین را به عنوان پزشک به اندرونی بردند و خُراد بُرزین وقتی مریض را دید؛ زود فهمید که   جگرش تباه شده ، دستور داد آب انار و تره ی جویبار آوردند و پس از هفت شبانه روز ، دختر سلامتی یافت . خاتون شادمان شد و گنج و گوهر بسیار پیش خُراد بُرزین گذاشت و از او سپاسگزاری کرد و گفت :هر کاری داشته باشید ؛ با کمال میل انجام می دهم.
خُرداد بُرزین زر و گوهر ها را پس داد و به خاتون گفت: این ها پیش خودتان باشد تا ببینیم کی به کار آید .
 از سویی بهرام نیز برای کشورگشایی و سهم خواهی در ایران به  شهر مرو لشکر کشیده بود و کسی را پیش خاقان فرستاده که مبادا کسی از دربار خبر لشکر کشی مرا به ایران بفهمد !  و خبر به ایرانیان برساتد و نباید هیچ آمد و رفتی بین در بار خاقان و خسرو باشد .
از سوی دیگر خُراد بُرزین قلون را پیش خواند و به او گفت : تو بیش از سد سال است که با بیچارگی و ناامیدی روزگار گذرانده ای و نان ارزن خورده و پوستین کهنه پوشیده؛ اکنون که غذایت نان گندم و گوشت برّه است ؛  می خواهم تورا به یک کار نامدارولی بسیار سهمناک و ترس آور بفرستم و آن این است که به مرو پیش بهرام چوبینه می روی با همان پوستین سیاه و کهنه و دشنه ای در آستین خود پنهان می کنی و برنامه این است که بهرام در هر ماه که بهرام روز – روز بیستم هرماه - می شود این روز را نحس و بدشگون می داند و در این روز در تنهایی کامل و به دور از گروه ، تکه ای پارچه ی دیبا بر سر می کشد و گوشه ای می نشیند . آن موقع پیش او می روی و می گویی پیامی از دخت خاقان  ، همسرش ، داری که باید به تنهایی و در گوش امیر بگویی . مُهری هم از شاه برایت می گیرم که بتوانی با آن نشانه ، تا خلوت بهرام پیش بروی؛ آنگاه کارد را از آستین بیرون می کشی و از ناف تا سینه اش را می شکافی و چون با داد و فریاد بهرام همه به سوی او یا به سمت طویله برای تعقیب قاتل می دوند؛  تو نیز به سمت طویله می دوی وبر اسپی سوار می شوی و فرار می کنی و ممکن است هم گرفتار شوی و سپس کشته خواهی شد ؛ که آنگاه تو پس از سدسال که از عمرت گذشته ؛ کینه ی خود را نسبت به بهرام در کشتن مغاتوره خالی کرده ای و با افتخار می میری  و نامی نیک به یادگار می گذاری و دیگر دوران پیری را با بی چارگی نخواهی زیست و قلون پذیرفت و آماده ی رفتن به مرو برای کشتن پهلوان ابلق سوار شد .
خُراد بُرزین پیش خاتون رفت و گفت : ای خاتون ، اکنون زمان استفاده ی ما از آن پاداش فرا رسیده است . مُهری از خاقان برای من بِسِتان که به آن بسیار نیازمندم . خاتون گفت: اکنون خاقان در خواب است . خُراد گفت: در رفتن به جایی شتاب دارم. خاتون فکری کرد و گفت :گِل مُهر فراهم کن . مگر گِل مهر بر نگین نهم . در دَم،  گلِ مُهر فراهم کردند و گل بر نگین  پادشاه گذاشتند و نشان فراهم شد .
 خُراد سپاس گفت و رفت و نشان به قلون پیر داد و قلون همچون تزروی به سوی هرات پر کشید تا سفارش خُراد بُرزین را همانطور که گفته بود؛ به گوش بهرام برساند . قلون خود را به پرده دار رسانید و آن طور که خُراد گفته بود ؛ خود را با نشان خاقان که در دست داشت ؛معرفی کرد و پرده دار به بهرام که در بهرام روز از ازدحام دوری می جست ؛  پیام را رسانید و بهرام به پرده دارگفت : بگو نامه ات را بده . قلون به پرده دار گفت نامه ای ندارم و سفارش دختر خاقان را باید در گوش امیر بگویم .
 بهرام گفت: بگو سر خود را لای در نشان بده.
 وقتی قلون سر خودرا لای در به بهرام نمایاند . بهرام دید پیر مردی چرکین وناتوان است و هیچ گمان بد در این روز بدشگون نبرد و اجازه ی ورود به او داد . قلون گفت : نباید کسی سفارش دختر خاقان را بجز گوش های امیر بشنود . پرده دار نیز جای خالی کردو بیرون رفت  و قلون همانطور که بهرام سرش زیر پارچه ی حریر بود ؛خود را به گوش او نزدیک کرد و یک باره نیز از آستین خنجر را در آورد و از ناف تا سینه ی بهرام را شکافت .
بهرام فریادی کشید و نگهبانان به سوی امیر دویدند و قلون فرصت هیچ کاری پیدا نکرد. او را به حیاط کشیدند و زیر کتک و لگد گرفتند . گُردیه ،خواهر بهرام، در زمان حاضر شد و سر بهرام را بر زانو گذاشته بود و عرق از صورتش می زدود . بهرام با تأثر به او می گفت : ای خواهر گریه و زاری نکن مرا دیو خود خواهی از راه بدر کرد . همچون جمشید ، کاووس و... دیو گفت ؛ تاج و تخت کیانی از آن توست
"مرا نیز هم دیو بی راه کرد
بَد آن بُد که بی راه ناگاه کرد
پشیمانم از هرچه کردم زبد
کنون گر ببخشد، زیزدان سزد
نبشته بر این گونه بُد بر سرم
نبشته نکاهد ، نه هرگز فزود
همان پند تو یادگار من است
سَخُن های تو گوشوار من است
سر آمد کنون کار بیداد و داد
سَخُن های بی بر مکن نیز یاد"
شما از این پس ، در سرزمین دشمن نمانید. همه پیش خسرو برگردید و بگویید که از من ناخشنود نباشد که من اکنون از او ناخشنود نیستم .به برادرم ، گُردوی از من درود برسان و مرا در شهر ایران دخمه سازید و دبیری بیاید و نامه ای به خاقان بنویسید که من هرگز به تو بدی نکردم – بهرام فکر می کرد که به دسیسه ی خاقان کشته شده است - و در حالی که دهانش را به گوش خواهرش ، گُردیه ،  نزدیک تر می کرد ؛ سرش بر زمین افتاد و جان سپرد .

"چو بشنید خاقان که بهرام را
چه آمد به روی از پیِ نام را
همان نامه نزدیک  خاقان رسید
فرستاده گفت و سپهبد شنید
از آن آگهی شد دلش پر زدرد
دو دیده پر از خون و رخ لاژورد"


 هرکسی از این موضوع آگاهی می یافت گریان می شد و خاقان  کارهای نیک بهرام را یک به یک به یاد می آورد و در پستیِ قلون و بی ارزشیِ او سخن بسیار گفت و تاکید کرد که از آدمی پست غیر از این نیز احتمال نمی رود و از این که هم پیمان و دامادش بهرام ، پهلوان دلیر، چنین به دست ترکان زیر فرمان او، کشته شده  خود را بسیار سرزنش کرد و دستور داد خان ومان قلون را به تاراج دهند ودو فرزند او را بر آتش نهادند و سعی در دلداری و نواخت بازماندگان بهرام داشت.
خاقان ، برادر خود را به سوی مرو فرستاد و در نامه ای که پنهانی برای گُردیه ، خواهر بهرام ،نوشته بود با شرمندگی از موضوع  اظهار نا آگاهی کرد وبه برادش گفت : به خواهر بهرام بگو من خود در این سوگ تا زنده ام جگر خسته و ناراحت هستم
" به خون روی کشور بشستم زکین
همه شهر نفرین بُد و آفرین
بدین درد هرچند کین آورم
وگر آسمان بر زمین آورم
ز فرمان یزدان کسی نگذرد
چُنین داند آن کس که دارد خرد"
بهرام را زمانه بدین گونه بود و من بر همان عهد و پیمان خود هستم.
 و خاقان سعی کرد بازماندگان بهرام را مورد لطف و محبت قرار دهد . در نامه ی خصوصی برای گُردیه او را زنی نجیب و پارسا و زیبا و پاک دامن لقب داده بود که دوست داشت هم پیمان او بماند و به دربار بیاید و نصیحت کرده بود که رای و خرد خود را با دانش توام ساز و آشکارا از او خواستگاری کرده و خواسته بود اندیشمندانه به این موضوع فکر کند و در خواست ازدواج با خاقان را رد نکند .
گُردیه وقتی نامه ی خاقان را خواند؛ چیزی نگفت و خردمندانه به برادر خاقان گفت: اکنون که ما در سوگ برادر و داغدار او هستیم تا چهارماهی بگذرد. البته که بر اساس رای و نظر خردمندانه ی خاقان رفتار خواهیم کرد .
گُردیه وقتی از پیش برادر خاقان رفت ؛ پنهانی همه ی دلاوران همراه بهرام را در جریان و گفته های خاقان گذاشت و گفت: ما اکنون در اختیار دشمن هستیم و اگر نظر مرا قبول داشته باشید؛ باید هرچه زود تر خود را از دسترسِِ دشمنان دور سازیم . همه ی بزرگان ودلاوران او را به خوش فکری و روشن رایی ستودند و گفتند: هرچه فرمان دهی ما عمل خواهیم کرد و تو زنی هستی که می توانی پادشاهان را راهنمایی کنی و کشوری را پادشاهی کنی .
گُردیه اضافه کرد و گفت : بهرام مراهمچون پدر بود ؛ از هنگامی که پدرم فوت کرده تا کنون بیست سال است که پیش او بوده ام و کسی جرات نگاهی به من را نداشته و حتا اگر خواستگاری هم داشته ام از ترس بهرام یارای گفتنش نبوده ؛ اما چیزی که مهم است خاقان شاه است و بزرگ و صاحب قدرت  است ؛ هیچ ایرادی هم ندارد  که من با خاقان ازدواج کنم ولی خاقان  بیگانه ی است و ما در پیوند با بیگانانِ تُرک ، زیان های بسیار دیده ایم .آیا در پیوند سیاوش با افراسیاب نشنیده اید چه برسرش آمد ؟
 "سر خویش داد از نخستین به باد
جوانی که چون او زمادر نزاد"
 و اینک سپهدار ابلق سوار ، پور سپهبد نیز در پیوند با چینیان ، چنین سر نوشتی یافت .
اگر با من همرایید؛ پنهانی آماده با شید تا از این جا سوی ایران فرار کنیم  . من نامه ای به برادرم ،گُردوی، هم نوشته ام تا پیش خسرو درموردمان رای زنی کند و کارما را به خوبی بسازد .
" بدو گفت هرکس ،  که بانو تویی
به ایران و چین پشت و زانو تویی
نجمباندت کوه آهن زجای
یلان را به مردی تویی رهنمای
زمردِ خردمند بیدارتر
ز دستورِ داننده هشیارتر
همه کهترانیم و فرمان توراست
بر این آرزو رای و پیمان توراست"
گُردیه چون این سخنان را از پهلوانان و سران سپاه بشنید :
"بیامد سپه سر به سر بنگرید
هزار و سدو شست یل برگزید
کزان هر سواری به هنگام کار
نبرگاشتندی سر از ده سوار"
ایرانیان سلاح آراستند و زیورها را برداشتند و به سوی ایران رهسپار شدند و گُردیه گفت: ما باید همواره آماده ی نبرد و مقابله باشیم . شکی نیست که خاقان سپاهی را به دنبال ما می فرستد و سعی در برگرداندن مان به دربار خود دارد و باید تا پای جان آماده ی جان فشانی باشیم و هر کدام باید دست کم از پس ده سوار برآییم تا بتوانیم خودمان را به ایران برسانیم .
"شما دل ز رفتن مدارید تنگ
گر از چینیان لشکر آید به جنگ
که خود بی گمان از پسِ ما سران
بیایند با گرزهای گران
همه جان یکایک به کف بر نهید
 اگر لشکر آید دمید و دهید
وگر بر چنین رویتان نیست رای
از ایدر مجمبید یک تن ز جای "
همه ی ایرانیان با صدای بلند گفتند: ما همه کهتریم  و تحت فرمان و رای تو هستیم  . یلان سینه و مهر ایزد گشسپ و دیگر نامداران بر اسپ ها نشستند
همی گفت هرکس که " مردن به نام
به از زنده و چینیان شادکام "
سه هزار شتر آماده کردند و بارها را بستند
"  چو شب تیره شد ، گردیه بر نشست
 چو گُردی سر افراز و گُرزی به دست
بر افکند پر مایه برگستوان
ابا جوشن و تیغ و تَرگِ گوان
همی راند چون باد لشکر به راه
به رُخشنده روز و شبان سیاه"
بسیاری از لشکریان از ترس خسرو ،  پناهنده شدند و به چین پیش خاقان رفتند و پیک های تند رو خبر رفتن گُردیه به ایران را به خاقان رساندند .
خاقان وقتی شنید از خشم رنگش پرید و فرمان داد؛  سپاهی سنگین آماده شود و به دنبال گُردیه و همراهان به سرعت روانه شوند و او را به دربار برگردانند و فرماندهی این سپاه را به "تُبُرگ" سپرد و دستور داد وقتی به آنان رسیدی تندی مکن و با شیرین زبانی و مهربانی سخن بگو وقول وقرارهای پیشین را یادآوری کن و اگر گوش نگرفتند ؛ مرو را گورستان آنان ساز تا زمین همچون پرِّتزرو از کشتگان سیاه شود .
سپهدار ترکان با شش هزار جنگی سوار برگزیده روزچهارم خود را به ایرانیان رسانید . گُردیه یِ شیردل وقتی سپاهیان را دید هیچ ترسی به دل راه ندادو همچون باد سوی فرمانده ی سپاه اسپ خود را هی کرد درحالی که سلاح رزم برادر را پوشیده و براسبی گام زن نشسته بود .
دو لشکر رویاروی صف کشیدند و تُبُرگ که خاقان او را گرگ پیر لقب داده بود ؛ از میانه ی سپاه به میدان آمد و با فریاد گفت: کجاست آن شیر زنی که قرار با خاقان را برهم زده؟  مگر با این سپاه مردی نیست که زنی زیبا و پاک دامن همچون جنگاوران لباس رزم پوشیده باشد و به کارزار بیاید ؟
من با خواهر شاه کشته ،چند جمله سخن دارم . گردیه بانگ زد اینک من آماده ی شنیدن سخنان تو هستم هرچه خواهی بگو .
تبرگ وقتی گردیه را سوار بر آن اسپ سترگ دید ، گفت: خاقان تورا به پادشاهی برگزیده تا تو یادگار بهرام یل و شیر گزیده سوار باشی و مرا گفته است اگر رای تو جز آن چه که گفته ام باشد از این مرزوبوم تو را رای رفتن نباشد و اگر پند نشنوی مرا گفته است که تورا با بند کشیده و پیش خاقان برم .
گردیه گفت: بیا از این رزمگاه بیرون رویم و در گوشه ای من هرچه تو بگویی پاسخ می دهم . تبرگ از پیش سپاه یک سوی شد وقتی نزدیک به گُردیه رسید

"چو تنها بدیدش زن چاره جوی
از آن مغفر تیره بگشاد روی
بدو گفت : بهرام را دیده ای؟ !
سواری و رزمش پسندیده ای ؟!"
او هم مادر من بود و هم پدر من  . اکنون روزگارش به سر آمده!
"کنون من توراآزمایش کنم
یکی سوی رزمت نمایش کنم
اگر از در شوی یابی ، بگوی
همانا مرا خود پسندست شوی
بگفت این و زآن پس برانگیخت اسپ
پس او همی تاخت ایزد گشسپ
یکی تیر زد بر کمربند اوی
که بگذاشت خَفتان و پیوند اوی"
ایزد گشسپ که از پس آنان اسپ می تاخت سر رسید و خبر به یلان سینه و دیگر پهلوان آورد و بر چینیان یورش بردند و همه ی لشکر چین تار ومار شد .
گُردیه وقتی بر تَبُرگ و لشکریان چینی پیروزشد ؛ چندی به شهر آموی  مازندران نشست و نامه ای  به گُردوی ، برادرش،  نوشت و آن چه بهرام وصیت کرده بود؛ همه را برای گردوی  بیان کرد . و این که خاقان پس از کشته شدن بهرام، چه نیتی داشته و لشکریان به دنبالش فرستاده و او لشکریان خاقان را هزیمت کرده و این که با او بزرگا نی از ایرانیان هستند که پس از بهرام می خواهند وفاداری خود را به خسرو نشان دهند و نباید گزندی به آنان برسد و سرانجام این که من در همین آموی می مانم تا جواب نامه برسد .
گردوی پیام گردیه و همراهان و عملکردخاقان را به طور کامل به گوش خسرو رسانید . خسرو پرویز وقتی بهرام کینه جوی راکشته دید ؛ دلش نسبت به بقیه سبک شد و یک روز ناگهان این اندیشه به سرش زد که ما تاکی باید نسبت به افرادی دیگر بدگمان باشیم در حالی که کشنده ی پدرمان پیش چشمانمان می چرخد و دستور داد داییش بِندوی را بگیرند و نطع گستردند و بندوی را بر آن نشانده و دست وپایش را بریدند و به دلیل رفتن خون بسیار بندوی جان سپرد . سپس کسی را به خراسان و مازندران به دنبال گستهم ، دایی دیگرش فرستاد .
گستهم با دیدن نامه ی شاه و از سویی دیگر خبر کشته شدنِ برادرش بِندوی را شنیدن ، نسبت به خسرو بدگمان شد ، دست خود را به دندان گزید و جامه ی پهلوانی بر تن چاک چاک کرد و فهمید که  خسرو برادرش بندوی را به کین پدرش ، هرمزد ، کشته است و او نیز از این بلا در امان نیست .
گستهم سپاه پراکنده را دوباره جمع کرد و رو به سوی آمل و بابُل آورد و از گرگان سر در آورد . وقتی خبر گردیه و نشستن به آموی را شنید و این که پیمانه ی عمر بهرام پر شده و گُردیه از دست خاقان فرار کرده و تبرگ را در میانه ی راه برداشته و اکنون به آموی نشسته است؛ بدان سوی رفت از طرفی گُردیه هم خبر آمدن لشکریان ایران را به گرگان و مرز ترکستان  شنید و بر نشست و به سوی لشکر ایران رفت تا خبری نو از آنان بشنود .
گستهم با دیدن گردیه و همراهان اسپ برانگیخت و استقبال گرمی از آنان به عمل آورد و با نشان دادن افسوس و اندوه خود از کشته شدن بهرام ، غم از بین رفتن بِندوی را نیز به گُردیه رسانید و او را به اندیشه کشاند که خسرو به کینه ی پدرش، بِندوی را با این همه خدمت به او کشته است . و گفت: اکنون چه امیدی به این خسرو هست ؟
"شما را بدو چیست اکنون امید
که او کمتر از تیر مه بار بید ! "
 و به گردیه گفت : خسرو وقتی یلان سینه را از دور ببیند؛  کینه را تازه می کند. زیرایلان سینه ،  سالارسپاهِ بهرام بوده است . بیایید همین جا باهم باشیم و با بیش و کم روزگار بسازیم .
پیش گُردیه زبان چرب و سخنان نرم گستهم کارگر شد و از کردار بهرام سخن ها راند و چیزی طول نکشید که همه پندهای او را پذیرفتند و چشمان او به این قبول و پذیرش روشن گشت . و گُردیه از اندیشه های او، خام و سست و تسلیم او شد .
چندی بعد گستهم به یلان سینه گفت : این زن زیبا و ماه تمام ، آیا نباید شوی داشته باشد ؟ تو مرد دنیا دیده ای هستی ؛ چرا او را راهنمایی نمی کنی و به شویش نمی دهی ؟ یلان سینه گفت : تا چیزی به او بگویم و دلجوییش کنم .
یلان سینه با گردیه درمیان گذاشت ، تو زنی زیبا و کاردان هستی از خاقان و خواسته ی او که کنار گرفتی؛  زیرا رای تو بر آزادگی و آزادگان بود . اکنون می خواهم بدانم که رای تو در مورد گستهم، این پهلوان دلیر و دایی خسروپرویز ، چیست ؟ که او نیز یکی از خواستگاران توست . سپهبدی توانا و سپاهی گران دارد و اگر تو شویی از ایران برگزینی ، تخمه ی ما نابود نخواهد شد .
سرانجام گردیه در برابر سخنان یلان سینه و درخواست های زیرکانه ی گستهم و چرب زبانی های او تاب و توان بیشتر را از دست داد و به زنی گستهم تن در داد .

 

زمان گذشت و از آمدنِ گُردیه به دربار خبری نشد . خسرو ازماجرای ازدواج گردیه با داییش ، گُستهم باخبرو خشمگین شد . روزی  با پرخاش به گُردوی گفت : شنیده ام که گستهم با گردیه همباز شده و این خبر را چندی پیش کسی از آمل برایم آورده است . شب خسرو در مجلس باده گساری با گردوی نشسته بود ایوان را از بیگانگان خالی کرد و به گُردوی گفت: ازوقتی که بهرام کینه توزی را آغاز کرده و گمراه شده؛  گردیه پیوسته ، نیکخواه ما بوده است ؛اگرچه به همراه بهرام ، برادرش بود  که او را همچون پدر بود. اکنون با گُستهم همراه شده و با ما دشمنی می نماید . من تورا که برادرگردیه و بهرام هستی رازدار خود می دانم و کسی هستی که می خواهم به تو مقام و منزلت بدهم.
"سوی گُردیه نامه باید نوشت
چو جویی پر از می به باغ بهشت
که با تو همی دوستداری کنم
به هر جای و هر کار یاری کنم
...نگر تا چگونه کنی چاره ای
کزان کم شود زشت پَتیاره ای
که گُستهم را زیر سنگ آوری
دل و خانه ی ما به چنگ آوری "
گُردوی  او را ستایش کرد وگفت : شاها ، تو خود می دانی که من جان خود و زن و فرزندانم را در راه تو فدا می کنم . و برایم هیچ چیز غیراز خواسته ی شاه ارزشی ندارد . نامه ای با مُهر شاه می خواهم و زن خویش را به سوی گردیه می فرستم و رای تاریک او را دُرخشان می کنم . این چنین سخنان کار زنان است که حال هم را بهتر درک می کنند . به ویژه زنی صاحب رای و اندیشه که پیام شاه را به گُردیه برساند و این کار به زودی موافق رای واندیشه ی شاه، انجام خواهد شد .
خسرو وقتی این سخنان را شنید ؛ شادان شد و از گنجور کاغذ و دوات خواست :
"یکی نامه بنوشت چون بوستان
گل بوستان چون رخ دوستان
پر از عهد و پیوند و سوگندها
ز هر گونه ا ی لابه و پندها
چو برگشت عنوان  آن نامه خشک
نهادند مُهری بر او بر زمُشک
نگینی بر او نام پرویز شاه
نهادند بر مُهر مُشک سیاه"
گُردوی نیز از طرف خود نامه ای نوشت با پندها و سخنان بسیار و در آغاز نامه از کارهای بهرام و دوده و خاندان و ماندگاری آنان یادآوری کرد و نوشت  ای خواهر ، چون همسر من برای روشن شدن جان تاریک ، پیش تو می آید ؛ از گفتار او  روی گردان نباش و گرنه بخت تو نیز تاریک خواهد شد .
نامه ی خسرو را میان نامه ی خود گذاشت و در پارچه ی پرنیان پیچید و آن شیر زن چاره جوی نامه را بگرفت و سفارش ها را شنید وهمچون باد رو به سوی بیشه ی ناروَن تاخت . گُردیه وقتی زن برادر را دید همچون بهارِ خرّم شکفت و از بهرام سخن گفتند و اشک ریختند . سپس نامه ی شوی و شاه را نهانی به او داد .
وقتی گُردیه نامه ی شاه را دید انگار ماه آسمان را بر زمین می یافت با خنده گفت : کسی که پنج دلاور یاریگرش باشد از این سخنان در رنج نیست و آن پنج نفر را فراخواند و نامه یِ شاه را به دور از چشم و گوش گُستهم برایشان دوره کرد . و از هرپنج دلاور دوباره پیمان وفاداری گرفت .
شب که فرارسید دهان شوی را با مشت و پنجه ی قوی خود بست و آن پهلوانان به یاری آمدند و او را هرچند که کوشش بسیار نمود ، در تاریکی خفه کردند .
گردیه دوات و قلم خواست و نامه ای برای خسرو نوشت :
"دگر گفت : کاری که فرمود شاه
برآمد به کام دل نیک خواه
پراگنده گشت آن سپاه سُتُرگ
به بخت جهاندارشاه بزرگ
ازین پس کنون تا چه فرمان دهی
چه آویزی از گوشوار رهی !"
وقتی نامه یِ گردیه به دست خسرو پرویز ساسانی رسید از کار آن زن بسیار شادمان شد . نامه ای همچون ارژنگ مانی نوشتند و فرستاده ای شیرین زبان و بلنداختر انتخاب کرد و آن زن گرانمایه را به دربار فراخواند و در آن نامه صاحب افسر و ماه نام کرد .  فرستاده ی خسرو به پیش گُردیه شتافت و سخنان شیرین او را یادآوری کرد و آن شیر زن نیز چون گل نوبهار شکفتن گرفت . و شبانه به سوی شهر ایران حرکت کرد .
وقتی گردیه و سپاه او به نزدیکی شهر رسیدند؛ سپاهی به استقبالش آمدند وگردیه مستقیم و از راه به درگاه شاه درآمد ؛ با سران همراه و گنج و گوهر و خواسته های بسیار که همه را به گنجور سپرد .
" نگه کرد خسرو بدان زاد سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تِزَرو
به رُخساره روز و به گیسو چو شب
همی دُرّ بارد تو گفتی به لب"
خسرو گُردیه را به شبستان خویش دعوت کرد . و مقامش را از هرکسی بالاتر برد و به دنبال برادرش فرستاد و برآیین ایرانیان از او خواستگاری کرد و گُردوی نیز با جان ودل پذیرفت .
دو هفته گذشت و خسرو به گُردیه و یارانش خلعت و درم داد و یک روز به گُردیه گفت : از رزم خود با خاقان و کمر بستن در برابر آنان برایم بگو . گُردیه گفت : ای شاه ، انوشه بزی ، و دوران با دیدار توشادمان باشد . فرمان بده تا اسپ و زین آورند و کمان و کمند و نیزه و خفتان و ترکش و تیرخدنگ حاضر کنند .
خسرو به پرستندگان فرمان داد تا در باغ  و میان گلشن ،تختی بیارایند و از تُرک رویان و پرستندگان هزار و دویست نفر حاضر شدند به طوری که جایی در باغ نبود . شیرین همچون خورشیدی خُرامان بیامد و همچون ستونی سیمین در پیش شاه درخشیدن گرفت و در کنار او بنشست .
گُردیه لباس رزم پوشیده و زره بر مرمر بسته و کلاه رومی خواست و درحالی که خُرامان می آمد و کمربسته و نیزه به دست روبروی شاه و شیرین ایستاد .
" به شاه جهان گفت گنجور باش
یکی چَشم بگشای و دستور باش "  
شاه به آن زن پرهنر فرمان داد و گُردیه نزدیک اسپ سیاه ایستاد
" بنِ نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر آمد چو باد"
و در باغ به جولان پرداخت و چپ و راست هر راهی را گرفت و هر زمان اسپ را همچون ابری سیاه برمی افراشت و به شاه گفت : هنگام جنگ با تَبُرگ این چنین و مانند گرگ بودم .
شیرین آهسته خم شد و در گوش خسرو گفت : شاها ، آلت جنگ را به دست دشمن داده ای ، مبادا  دشمنی  و ریختن خون برادرش به یاد او بیاید . می ترسم کارمان را بسازد . و تو با جامه ی چاک بر تخت زر نشسته ای و او هر زمانی بر تو گذر می کند .
" به خنده به شیرین چُنین گفت شاه
که زین زن جز از دوستاری مخواه  "
ماه چهره از درون تاخت می کرد و مانند پهلوانان با کینه و مهر بود و پیش خود می گفت : شاه بد اندیش اکنون در این آوردگاه پیش من است و من می توانم هم اکنون مانند تُبُرگ از زمینش بردارم
"بدو مانده بُد خسرو اندر شِگِفت
بر آن بُرزو بالا و آن یال و کِفت "
شهریار رو به گُردیه کرد و گفت: در چرخ روزگار بی عیب و نقصی اکنون ببینم با جام می چگونه هستی . آیا سست و رام می شوی یا همچنان سخت پی می باشی . آن زن پهلوان جامی پر از می خسروانی کرد و برکف گرفت . چشم ها سوی او بود و اهریمن از دستش گریزان شد .  با نام و یاد سپهبد یک نفس بخورد و از آن چشمه ی زرد نیز گرد برآورد .
خسرو در کار او شگفت ماند و گفت: ای ماه پیکار جو، در گرداگرد جهان چهار سالارکه نگهدار جان من هستند و با هرکدام دوازده هزار مرد جنگی از ایرانیان هست و همچنان درخانه ی زرّین من و یا درخانه ی گوهرآگین من دوازده هزار پرستار پاک با گوشوار و طوق زرّین است از حالا به بعد نگهبان آن ها تو هستی و نمی خواهم کسی جز تو از آنان چه پیر و چه جوان  سخن بگوید . گُردیه این سخن را شنید و شادمان شد و از رنج دشمن رهایی یافت . در پیشگاه شاه نماز برد و با درو فرستادن به خسرو پرویز و فرُّ و شوکت وی باغ را ترک کرد .
روزگار سپری شد و یک شب که خسرو به می گساری مشغول بود؛ جامی می چرخید که نام بهرام بر آن نوشته بود. خسرو دستور داد جام را انداختند و بر بهرام نفرین فرستاد و ناسزا گفت و دستور داد به سرزمین او؛ یعنی ، ری حمله ور شوند و همه ی مردم آن جا را از دم شمشیر بگذرانند و شهر ری را با پای پیل بکوبند و هموار سازند .
وزیر با تدبیر، به خسرو گفت : ای شهریار ، این شهر ری بسیار بزرگ است و نمی توان با پای پیلان همه را  کوبید که یزدان را این کار خوش نیاید . شهریار گفت : پس باید فردی بد گوهر و بد اصل و نسب براین شهرگماشت . فردی زشت روی وبد کردار  که بسیار ناپاکی کند.
 مرزبانی بد ذات و دل و دیده از شرم یزدان شسته که به هرسوی می رفت فسادو وحشی گری می کرد و ناودان ها را می کند و حتی تمام گربه های شهر را می کشت  و به آزار و اذیت مردم می پرداخت بر شهر ری گماردند که موجب فرار مردمان ازآن شهر و دیار شد.
به ماه فرودین که گل ها و ریاحین در باغ و بوستان روییده و از ابر سرشک همچون مروارید بر گلبرگ ها می بارید؛ خسرو در باغ و برسبزه زار تخت افراشته و نشسته ؛ می خوشگوار و یار گلرخسارخواستار .
کسی از شهر ری پیش گُردوی آمده و داستان ویرانی شهر ری را بیان کرد. گردوی بسیار ناراحت شد و در پی چاره از خواهرش گُردیه خواست تا پیش شاه رفته و چاره ی این کار سازد .
گردیه به چاره اندیشی پرداخت و دستور داد گربه ای را که با کودکی تفاوت نداشت ؛ بر اسبی با زین وستام نشانده و بر پیکر او چندین گوهر و زینت آویخته:
 " فروهشته از گوش او گوشوار
 بناخن پر از لاله کرده نگار
 به دیده چو قارو به رخ چون بهار
 چو می خورده و چَشم ها پر خمار
همی تاخت چون کودکی گرد باغ
فرو هشته از اسپ فرزین جناغ ".
و در پیشگاه شاه حاضر کردند ؛ شاه با دیدن آن بسیار بخندید و به گُردیه گفت: چه آرزویی داری ؟ بگو ی ای زن نیکخواه ، و آن زن چاره جوی نمازش برد و گفت : ای شاه گردنفراز، ری را به من بخش و دل همگنان را از غم آزاد کن و این مردک شوم را از ری باز خوان ؛ زیرا او حتی گربه ها را نیز از خانه بیرون کرده و یکا یک ناودان ها را بر کنده . خسرو به گُردیه خندید و گفت: ای شوخِ شکر شکن، آن شهر و روستاق را به تو بخشیدم .تو اکنون فردی پارسا را به مرزبانی آنجا بفرست . و آن زشت بد کنش را از آنجا دور کن .


پایان

سپاس از خوانندگان ارجمند که این نوشته را خواندند و با یکی از پهلوانان تاریخی ایران زمین و خانواده و کردار ایشان در برگی از تاریخ دوره ی ساسانی از گاه هرمزد تا خسرو پرویز بیشتر آگاهی یافتیم و ازبهین نامه ی باستان بهره ها جستیم و وقت خوش گردانیدیدم  . داستان های دیگر روزگار خسرو پرویز، یکی از خوشگذران ترین شاهان ساسانی ؛ چون به زندگانی بهرام چوبینه در پیوست نیست ؛ دیگر دنبال نمی شود .



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • فرزند برازجانم و برای ساختن شهرم آمده ام / تصاویر
  • زندگی نامه و سوابق ارسطو قائدی برازجانی کاندیدای شورای اسلامی شهر برازجان
  • زندگی نامه و سوابق مهدی اسپوتین کاندیدای شورای اسلامی شهر برازجان
  • زندگی نامه و سوابق مسیب غریب زاده کاندیدای شورای اسلامی شهر برازجان
  • فروش باغ شهری با امکانات عالی و قیمت توافقی در دشتستان
  • زندگی نامه و سوابق اشکان کمالیان کاندیدای شورای اسلامی شهر برازجان
  • نگاهی به سوابق و‌ رزومه اسفندیار عباسی ، کاندیدای ششمین دوره انتخابات شورای اسلامی شهر آبپخش
  • شورای شهر پاسخگو،نیاز بوشهر امروز
  • قهرمانی پرسپولیس برازجان در مسابقات والیبال ساحلی آزاد شهرستان دشتستان / تصاویر
  • دشتستان قطب کونگ فوی کشور است/ ورزش کونگ فو در خون من است/ نامزد های انتخاباتی دغدغه ورزش ندارند
  • لیست ۱۱ بدهکار بانکی و وضعیت پرونده آنها اعلام شد
  • سید علی اکبر محتشمی پور؛ سید المجاهدین
  • نسخه اینترنتی هفته نامه اتحاد جنوب/شماره 1145
  • صعود باشگاه کوهنوردی سهندبرازجان به قله بل /تصاویر
  • نامزدهای ریاست جمهوری براساس اطلاعات غلط اظهارنظر نکنند
  • سپاسگزاری خانواده های صابری و دوانی
  • اسامی نفرات اول و دوم پنج دور انتخابات شورای شهر در برازجان
  • فرزند برازجانم و برای ساختن شهرم آمده ام / تصاویر
  • شش کاندیدای جدید در شهرهای دشتستان تایید شدند
  • انصراف یکی از کاندیداهای ششمین دوره انتخابات شوراى اسلامى شهر برازجان/ متن بیانیه
  • قطعی برق در برازجان
  • پیکر هنرمند فقید برازجانی در جایگاه ابدی اش آرام گرفت/ تصاویر اختصاصی
  • یک قطره از دریا/ نگاهی کوتاه به زندگانی عالم بزرگوار آیت الله حاج شیخ محمد صدیقی
  • مشکلات زیاد هنرمندان برای گرفتن مجوز/ بهتر شدن وضعیت در دولت روحانی/ تحول موسیقی در دشتستان با حضور آرش شعبانی
  • لیست نهایی نامزدهای انتخاباتی شورای اسلامی شهر برازجان اعلام شد
  • افتخارم این است که مربی خودم هستم / آرزوی حضور در مستر المپیا آمریکا
  • بررسی صلاحیت کاندیداها منصافه نیست/ از رئیس جمهور آینده نمی توان انتظار خیر داشت
  • تودیع و معارفه مدیر کل و مدیر درمان تامین اجتماعی استان بوشهر برگزار شد/ وصول ۴۸ هزار میلیارد تومان مطالبات تامین اجتماعی از دولت/تصاویر
  • روند استصوابی در شورای نگهبان / پیش بینی 30 درصدی از مشارکت مردم در انتخابات
  • زندگی نامه و سوابق ارسطو قائدی برازجانی کاندیدای شورای اسلامی شهر برازجان
  • .: سید حمید حسینی حدود 13 ساعت قبل گفت: عالی هست ...
  • .: ابراهیم دشتی حدود 20 ساعت قبل گفت: به امید پیروزی و ...
  • .: حماسه حضور حدود 20 ساعت قبل گفت: درود بر آقای فرامرزی ...
  • .: احمد 1 روز قبل گفت: حکایت اینروزای ما بارک ...
  • .: قاسم 1 روز قبل گفت: چرا همتی طی خدمتش ...
  • .: علی 1 روز قبل گفت: لطفاشماره اقای روستارابرام ایمیل ...
  • .: کوثری حدود 3 روز قبل گفت: درود بر فرزند آقا ...
  • .: حلی حدود 3 روز قبل گفت: عالییییی ...
  • .: سعدآباد حدود 5 روز قبل گفت: یادش بخیر با مهندس ...
  • .: یزدان پناه حدود 5 روز قبل گفت: درود بر بیت مرحوم ...