
اتحادخبر- قدرت مظاهری:... حال میکردم یه مدت. یه مدت بود که واقعا حال می کردم. نون هم که نمی خواسم، می رفتم وایمیسادم توی صف و هی باهاش می رفتم جلو. فرقی هم نمی کرد کی باشه. اول صبح، دم ظهر، سر غروب. باورکنید اگه باز بود نونواییه، نصفه های شب هم می رفتم وایمیسادم توی صف. نه اینکه فکر کنید کشته مرده ی نون باشم یا حرص بزنم برا ...
قدرت مظاهری:
... حال میکردم یه مدت. یه مدت بود که واقعا حال می کردم. نون هم که نمی خواسم، می رفتم وایمیسادم توی صف و هی باهاش می رفتم جلو. فرقی هم نمی کرد کی باشه. اول صبح، دم ظهر، سر غروب. باورکنید اگه باز بود نونواییه، نصفه های شب هم می رفتم وایمیسادم توی صف. نه اینکه فکر کنید کشته مرده ی نون باشم یا حرص بزنم برا گرفتن دوتا سنگک سوخته و جزغاله شده. نه.
همه ی شوق و ذوقم برا وایسادن توی صف، فقط و فقط این بود که این نونواییه تنها جایی بود که واقعا واقعا واقعا حق انتخاب داشتم! یه تیکه کاغذ پاره پوره و مچاله شده و رنگ باخته چسبیده بود رو یه مشت خمیر مرده و خشکیده ی روی دیوار و روش با یه خط کج و معوج شبیه خط میخی آپشنا رو نوشته بودن : " ساده، کنجدی، رازیانه، سیاهدانه، شاهدانه، زعفرانی، پونه ای، نعنایی، سبزیجاتی ووو " حظ می کرد آدم وقتی وایمیساد توی صفه و حس می کرد آخرش یه جا پیدا کرده که بتونه ،،انتخاب،، کنه.
بدون اینکه کسی، جایی، اراده ای، چیزی رو درنظر بگیرن براش ، خودش و فقط خودش حق اینو داشته باشه که چیزی رو انتخاب کنه...
امروز ولی همه ی رویاهام خرد و خمیر شدن و ریختن پایین. امروز صبح که با شوق و ذوق همیشگی از ماشین پریدم پایین و خودمو جا کردم توی صف، یه باره با دیدن یه تراکت نونوار که افتاده بود رو دیوار نونوایی، برقم گرفت : " به اطلاع می رساند به دلیل اعتراض سایر نانوایی ها، جهت هماهنگی یکپارچه میان نانوایی های شهرستان، از این پس تنها نان ساده در این نانوایی به مشتریان عرضه می گردد. با احترام. صنف فلان! " - تازه "عرضه" رو هم "ارزه" نوشته بود - ...
سرخورده و دمغ، صف رو ترک کردم و پریدم توی ماشین. حرکت که کردم، بلافاصله رسیدم به چهارراهی که منتهی میشه به خونه. اینقده گرفته بود حالم که ترجیح دادم سالای سال بمونم پشت چراغ قرمز و هیچکدوم از راههای چهارراه رو نرم. حالم از هرچی ،،انتخاب،،ه، به هم می خوره دیگه ...