
اتحادخبر-خداداد رضایی :یکسالی از مرگ بابام میگذشت دیگه عادت کرده بودم عصر پنجشنبه ها دم غروبی که قبرستان خلوت می شد، می رفتم سر قبرش، هيچوقت نه خوردنی میبردم و نه از اونجا چیزی میخوردم همه اش بهم تلقین شده بود که اینها خوردنی ها مال مرده ها هستند و خوردنش تو ذهنم یک طوری بود پولی میدادم قرآن می خواندند و با ...
خداداد رضایی :
یکسالی از مرگ بابام میگذشت دیگه عادت کرده بودم عصر پنجشنبه ها دم غروبی که قبرستان خلوت می شد، می رفتم سر قبرش، هيچوقت نه خوردنی میبردم و نه از اونجا چیزی میخوردم همه اش بهم تلقین شده بود که اینها خوردنی ها مال مرده ها هستند و خوردنش تو ذهنم یک طوری بود پولی میدادم قرآن می خواندند و با دو تا بطری آب مزار بابا را می شستم و تا خسته نمی شدم فاتحه می دادم مخصوصا وقتی کسی کنارم عبور میکرد و میگفت خدا رحمتش کنه منم سرعت خواندن فاتحه را تندتر و بلندتر میکردم آن روز بعد از اینکه دو ساعتی سر قبر بابا نشستم وقتی داشتم از کنار قبرها گذر میکردم که خارج بشم چشمم به ظرف مسقطی روی یکی از قبرها افتاد خیلی وقت بود هوس مسقطی کرده کرده بودم ولی خب جور نشده بود از قنادی بخرم. توقف کوتاهی کردم و نگاهم به ظرف مسقطی روی قبر بود که یکی از پشت سر گفت صبر بده با هم بریم منم نگاهم را عوض کردم دوستم بود گفت وسیله ندارم با هم بریم . سوار موتور سیکلت شدیم و رفتیم بطرف منزل اما هنوز دلم پیش مسقطی ها بود اگه دوستم نبود شاید دلم را برای خوردن مسقطی ها راضی میکردم هنوز داشتم به مسقطی فکر میکردم که به منزل رسیدم هوا داشت تاریک می شد از شیر کنار باغچه حیاط وضو گرفتم برم مسجد محله، که مادرم از اتاق بیرون آمد و گفت مامان نماز برای بابات یادت نره، دیشب خوابش دیدم خیلی نگران بود.
گفتم باشه مامان بین نماز مغرب و عشا می خونم.
روانه مسجد شدم موذن شروع به اذان کرد و منم سجاده را پهن کردم و در صف نماز جماعت قرار گرفتم نماز مغرب قرائت شد و بعد از تسبیحات شروع کردم نماز برای بابا خواندن، رکعت دوم بود که سینی مسقطی از کنار من عبور داده شد توی وسط نماز توی دلم گفتم مامان حالا چه وقت نماز برای بابا بود زیر چشمی سینی مسقطی را بدرقه کردم تا پشت ستون ها ناپدید شد زودی سلام نماز دادم بلکه برگردد ولی خبری نشد پا شدم و دوباره شروع به نماز خواندن کردم بازم رکعت دوم بود که با سینی مسقطی برگشت ناخودآگاه تو نماز گفتم لا إله إلّا اللّه به من که رسید نگاهم کرد و من الله اکبر بلندی گفتم شاید متوجه بشه ولی از شانس بد ما او برعکس متوجه شد دو باره ناامید بعد از سلام نماز نشستم بوی مسقطی مسجد را فرا گرفته بود و هنوز صدای ملچ ملوچ پیرمرد کنارم که دندان نداشت و مسقطی را توی دهانش دور می داد، شنیده می شد با خودم گفتم بابا این شب جمعه خدابیامرزت ولی بد کاری سرم آوردی فایده نداشت گفتم از مسقطی بی بهره شدم پا بشم لااقل دو رکعت نماز قضا صبح برای خودم هم بخونم و از طرفی از صدای چندش آور ملچ ملوچ پیرمرد راحت بشم. بلند شدم همانطور که امام جماعت سخنرانی می کرد من هم شروع به خواندن نماز برای خودم کردم که دوباره سینی کیک فنجونی اومد داشت نزدیکم می شد و همانطور که نماز می خواندم سرعتش را تند تر کردم اما موقعی به من رسید که در حال رکوع آخر بودم و باز سینی از کنارم عبور داده شد و فقط بوی کیک را حس کردم تا شکست و اندوه سوم را متحمل بشم. شب میلاد بود ولی برای من نحس بود، پیرمرد که نصف کیکش را توی دهانش با لثه اش قیچی کرده بود انگار دلش به حالم سوخته بود نصف دیگه را به من تعارف کرد و منم با کنایه و ناراحتی گفتم نوش جانت،
نشستم و گفتم نماز مستحبی دیگه بسه شاید یک چیز دیگه اومد. داشتم فکر میکردم که چیزی میاد یا نه که سینی چای پیدا شد گفتم من که از مسقطی و کیک بی بهره شدم لااقل استکان چای بخورم سینی چای نزدیک می شد و من چای توی سینی را که دیدم شمارش کردم ببینم به من می رسه یا نه؟
دقیقا طبق آمار به من که می رسید تمام می شد حالا دعا میکردم که یک نفر چای بر ندارد تا به من برسد ولی این شانس هم نداشتیم و همه چای برداشتند و مرد سینی بدست گفت الان میارم و رفت که چای بیاورد. صدای جلینگ جلینگ قاشق توی استکان کمر باریک شنیده می شد و من منتظر بودم که ناگهان مکبر گفت قد قامت صلاه يعني صف ببندید برای نماز جماعت عشا ، گفتم یعنی امشب شانس یک استکان چای هم نداشتیم؟! نماز که تمام شد گفتم بابا خدا بیامرزت این شب جمعه، امشب ولی هم مسقطی و کیک را ازم گرفتی و هم ایمان را،. سپس با تندی از مسجد خارج شدم و رفتم منزل دیدم از بس ناراحت بودم دمپایی اشتباهی پوشیدم دیگه معطل نشدم موتورسیکلت را روشن کردم مادرم گفت کجا میری مامان؟
تو دلم گفتم قبرستون.
دوباره تکرار کرد و گفت مگه با تو نیستم؟
حوصله توضیح نداشتم فقط گفتم الان میام و رفتم بطرف قنادی.