
اتحادخبر-هلنا سعادتمند:نسیم مطبوعی سردی آرامی را به تن مینشاند و در کنار نانوایی ایستادن را کمی خوشایند می کرد خانم مسنی که جلوی من بود نشان نمیداد قصد خرید نان را داشته باشد از او پرسیدم: مادر، چند تا نون میخوای؟ ماسک آبی رنگش را کمی جابجا کرد و با چشمانی خسته گفت میخوام آرایشگاهیو اجاره کنم حرفش باعث خنده عده ای و...
هلنا سعادتمند:
نسیم مطبوعی سردی آرامی را به تن مینشاند و در کنار نانوایی ایستادن را کمی خوشایند می کرد خانم مسنی که جلوی من بود نشان نمیداد قصد خرید نان را داشته باشد
از او پرسیدم: مادر، چند تا نون میخوای؟
ماسک آبی رنگش را کمی جابجا کرد و با چشمانی خسته گفت میخوام آرایشگاهیو اجاره کنم حرفش باعث خنده عده ای و نشستن تعجب در چشمان باقی شد اما بی توجه به نان های آماده می نگریست بعد از خرید نان، پیرزن که متوجه ی نگاه دلسوزانه من شده بود، دوباره شروع به حرف زدن کرد گویی در دنیای دیگری سیر میکرد و حواس درستی نداشت چراکه اکثر صحبتهایش مربوط به زمان جوانیش بود باهم همراه شدیم و در راه بودبم که متوجه شدم بیچاره آلزایمر دارد، با نیم نگاهی دوباره به پیرزن کمی دلم سوخت به در خونه رسیدیم و نتوانستم همینطور رهایش کنم، پس تعارفش کردم و او بی هیچ حرفی وارد اپارتمان شد، با آسانسور به طبقه ی موردنظرم رفتم و وارد خانه شدیم، روشویی را نشانش دادم اوهم رفت و دست و صورتش را شست و من نیز در این فاصله دو چای خوشرنگ ریختم و اوردم،پیرزن هم نشست و چایش را ارام ارام،مزه مزه میکرد.
دخترم، ناهید از اتاقش بیرون امد و با نگاهش پرسید کیه؟
دستموبه نشانه نمیدونم باز کردم یواش گفتم کنار نونوایی بود، آلزایمر داره، نمیدونه کیه.
ناهید به ارامی و معترض گفت:
تو این وضعیت کرونا آوردیش آخه؟
اخم محوی بین ابروهایم نشست. به یاد مادرم افتادم که اگر زنده بود و درچنین موقعیتی گرفتار میشد ممکن بود چطور با او برخورد کنند
باز صدای ناهید را شنیدم که میگفت حالا یاد گرفته روزای بعد دیگه اینجا رو ول نمیکنه گفتم اون اصلا نمیدونه کیه و کجا اومده،توهم کمتر غر بزن. از پیرزن پرسیدم مادر جان گرسنه نیستی؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد،پس از مدتی سینی برنج و خورشت را از ناهید گرفته و کنارش گذاشتم،کمی جلو امدو با ولع شروع به خوردن کرد. با تک تک حرکاتش به یاد مادرم می افتادم و ته چشمانم به سوزش می افتاد بعد از ناهار تو اتاق برایش رختخواب انداختم و باز بدون هیچ حرفی رفتو خوابید.
به ناهید گفتم بیا کمک کن ببینم چطوری باید خانوادشو پیدا کنیم.
حتما تا حالا نگران شدن
ناهید بی اعتنا شانه بالا انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد، سری به نشانه تاسف تکان دادم و ساعتی روی مبل نشسته و فکر کردم.
غروب ک شد دیدم پیرزن برخاسته و به سمتم میاید،او را نشاندمو میوه و چای کنار مهمانمان گذاشتم.
سعی میکردم اطلاعاتی بگیرم ولی هیچ یادش نبود و هر چه میگفت از روزگار جوانیش بود. وجود مهمان باعث شد که تاخیر پسرم سیاوش را متوجه نشوم، وقتی وارد شد سلام کرد و با ابرو های بالا رفته به من و مهمان مینگریست..
هر دو از هم سوال داشتیم، من علت تاخیرش را میخواستم و او میخواست مهمانمان را بشناسد
پس از مکثی توضیح داد که با حمید دوستم بودم انگار مادربزرگ بیمارش از خونه زده بیرون، اینام از صبح دنبالش میگردن..
سپس پشت سرش را خاراند و نیم نگاهی به پیرزن انداخت برق شادی درنگاهم جهید، امکان داشت گمشده یشان همین زن باشد؟
با لبخندی گفتم: به دوستت زنگ بزن بیاد اینجا او هم متوجه شد منظورم چیست و بدون حرفی با حمید تماس گرفت و شرح وضعیت داد خیلی طولی نکشید که حمید و مادرش سراسیمه وارد خانه شدند،
مادر حمید رنگ به چهره نداشت و پس از سلام سرسری با دیدن پیرزن با دو به سمتش دوید و دراغوشش کشید نفس راحتی کشیدم، پس او همان زن گمشده بود.
مادر حمید در حالی ک اشکش را پاک میکرد و درکنار پیرزن مینشست گفت مادرم فراموشی داره نمیدونم کی از خونه اومده بیرون، خدا خیرتون بده اگه گم میشد ما چیکار میکردیم، خداروصدهزار مرتبه شکر که شما پیداش کردید. پس از تعارفات و تشکرات معمول روبه حمید گفتم هرچند با سیاوش دوستی، اما خب این اتفاق باعث شد بیشتر آشنایی پیدا کنیم، نیم نگاهی به پیرزنِ شبیه به مادرم انداختم و ادامه دادم مخصوصا که مادرجان هم به شدت به دلم نشسته.
ان شب مهمان ناخوانده به همراه بقیه به خانه شان رفتند و من اتفاقات را از اول مرور کردم، در تنهایی و با یاد مادر عزیزم بغض سمجی که کل روز همراهم بود به شکل دو قطره اشک خود را نمایان کرد.
آهی کشیدم و لبخندی زدم،خوشحال بودم که وسیله ای برای پیدا شدن آن پیرزن بودم، خوشحال بودم لبخند زیبای مادرم درون قاب عکس خبر از رضایتش میداد.