کد خبر: 137493 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 13 آبان 1399 - 10:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)
وقت چیدن گل های زعفرون

اتحادخبر-فریده فهیمی:صدایم از بلندگوی توی کابین هواپیما را  همه ی 100 نفر مسافر می شنوند: « سلام، صبح تون بخیر. کاپیتان سعید قهرمانلو هستم .مبدا بوشهر، مقصدتهران. زمان 46دقیقه. سفر خوب وخوشی در پیش داشته باشید.» همین جملات را یکبار دیگر هم به زبان انگلیسی تکرار می کنم. تالاب تلوب قلب بعضی مسافران که اولین سفرشان را تجربه می کنند...

فریده فهیمی:


صدایم از بلندگوی توی کابین هواپیما را  همه ی 100 نفر مسافر می شنوند: « سلام، صبح تون بخیر. کاپیتان سعید قهرمانلو هستم .مبدا بوشهر، مقصدتهران. زمان 46دقیقه. سفر خوب وخوشی در پیش داشته باشید.» همین جملات را یکبار دیگر هم به زبان انگلیسی تکرار می کنم. تالاب تلوب قلب بعضی مسافران که اولین سفرشان را تجربه می کنند ازکابین من هم می گذرد از شیشه ی  سرتاسر جلویم می گذرد وبه پرتوهای خورشید وابرهای نازک ولایه لایه ای سلام می دهند. شاید روبوسی می کنند. شاید هم مکثی می کنند وآرام از کنار هم رد می شوند عین  ردیف مورچه ها،  وقتی بهم می رسند.


   چقدر طلوع خورشید را دوست دارم ، بااینکه هر روز خدا ،این صحنه را می بینم اما  فردا با حرص و ولع بیشتری، چشمهایم را تا آنجا که جا دارد باز می کنم و دقیقا، وجب به وجب آسمان را ورانداز می کنم و لذت می برم، البته نه به اندازه موقعی که کندوهای درختی  ام، بزرگ  وکامل می شود. بزرگ وکامل، به اندازه شکم همان خرس قهوه ای وحشی که در جنگل گلستان به سرعت دوید و توی مه و نم نم بارندگی محو شد. فقط وفقط مادرم حد ونهایت علاقه ام به زنبورها را می داند. هیچکس قدرت درکش را ندارد. حتی سمیه که دوازده سیزده سال است که با من زندگی می کند و سه تا بچه هایی که هیچکدام شان به من نرفته اند. توی این موقع از صبح، کمک خلبان که اهل خراسان و کشت زعفران است همیشه این جمله را تکرار می کند: «الان وقت چیدن گل های زعفرونه، تاآفتاب درنیومده باید حساب همه شون رو رسید. » 

 
   بجز نسرین، بقیه تیم پروازم با مسافران مدارا می کنند. خدا رو شکر پروازهای بی دغدغه وآرامی تا حالا داشته ام. نسرین دوتا خط طلایی از موهای جلوی سرش را همیشه طلایی می کند و روی زمینه قهوه ای موهایش ولو می کند. با تمام بد عنقی هایش، موهاش همرنگ زنبورها، راه راهی  زرد وقهوه ای است، تحملش می کنم. انگاردر یکی دو ساعت پروازهایم، زنبورها را کنارم می بینم.همین الان هم با یکی از مسافران بوشهر-تهران، که به گمانم همکلاسی دوره دبستانم، فرشید است سر آب میوه یا شیر صبحانه، یکی به دو می کند. رفتار خوب فرشید توی ذهنم جاخوش کرده، وقتی فهمید به زنبور عسل علاقمندم از راه مدرسه که تعطیل شدیم مستقیم مرا به پشت بام آشپزخانه شان برد. کندوی بزرگ  توی کنج چهارپایه زیر منبع آب شان را باهم در آوردیم. از همان وقتی که مادرش، کندو را دردست مان دید وگفت:« سعید زنبوری» ،  بچه های دبستان به اسم سعید زنبوری می شناختنم. هر جای شهر کندویی بود خبرش را بهم می رساندن، می رفتیم وترتیبش را می دادیم. تمام سوراخ وسنبه های مدرسه را بلد بودم. بعدها که دستم به دهنم رسید،  صرفا بخاطر یک کندوی عسل که در مدرسه ای در خارج کشور بود، آتش نشانی از گوشه سقف ایوان مدرسه، سالم وبدون آسیب به درخت نارگیل توی حیاط منتقل کرد. کلی هزینه کردم سفر رفتم تا موقع انتقال کندو به شاخه درخت آنجا باشم. با موبایل فیلمبرداری کردم . چقدر دانش آموزان خوشحال وخندان بودند. معلم شان خوشحال تر. چون یک مدل زنده وطبیعی از زندگی اجتماعی حشرات را در اختیار داشت می توانست تدریس موفق وجذابی داشته باشد. کاش مدارس کشور ما هم،  یک همچنین محیط دلنشین و دوست داشتنی داشتند. اگر در هرجای کشورم چنین مدرسه ای را دیدم قطعا بچه هایم را همان جا ثبت نام می کنم. سمیه را هم هر جور بشود راضی می کنم.


دوتا نخل بلند قدتوی باغچه بی رنگ و رو ی دبستان مان ایستاده بودند.هنوز هم که هنوزه، سرپا هستند. یک درخت لیموهم وسط شان جا شده بود. زنبورهایی که دور خرما وخارک های نخل می پریدند، کندوی شان بین شاخ وبرگ لیمو، استتار شده بود. الان لیموی پیرهیچ ثمری ندارد؛ حسابی بدقواره شده.  باید حسابش را برسند نهال کوچک دیگری به جایش بگذارند. گمان می کنم خارهای درخت لیموی پیر، توپ بچه ها را زنگ ورزش پنچر می کند. خیلی قبل از همکلاسی شدن با فرشید،  زنبورها  را هر جای مدرسه بودند پیداشان می کردم. انگار بو می کشیدم. بوی کندو را از چند کیلومتری تشخیص می دادم. نمی دانم از کجا ،چه طور وکی عاشق شان شدم؟ اما فکرش را هم نمی کردم روزی زنبور باز بشوم. آنهم از نوع شش دانگ و دوآتیشه. جمع وجور وکوچک اند. سرعتی و با نمک. همه ی عالم،  راه راه زرد وسیاه، قهوه ای  می بینندشان . اما من خوشرنگ ترین موجود دنیا می بینم شان. نگاه شان می کنم. هی نگاه شان می کنم اما سیر نمی شوم. به عنوان منظم ترین و قانونمند ترین جامعه قبول شان دارم. هر کس وظیفه خودش را خوب می داند. ملکه هر وقت پیر شد، خودش بدون گفتن، کندو را ترک می کند. کارگرها، نرها، هرکدام، سرشان به کارخودشان گرم است. می چرخند می پرند  و مکث می کنند. از آنها یاد گرفته ام ، فوکر را بی حرکت بالای فرودگاه مهرآباد تهران نگه داشته ام تا جایی برای فرود گیر بیاورم. خیلی دوست داشتنی اند این مشکی طلایی ها. راهشان را بلدند. پایلوت ولیدر نمی خواهند. متواضع وخاکی اند. هرجایی که گیر بیاورند کندوی شان را برپا می کنند. دست هیچ بنی بشری در کار نیست. خودشان مهندسان خوبی هستند. آتش نشان هاومسئولان مدرسه ی آن کشور خارجی که با دردسرهای فراوان خودم رابه آنجا رساندم  ، قدرشان را می دانستند،  بدون اینکه هیچ آسیبی به هیچ کدام از زنبور ها یا دانش آموزان برسد جا به جایشان کردند. احتمالا ممنون شان هم هستند که محیط جذاب وزیبایی را برای آموزش تخم ریزی، تولید مثل ملکه، کارگر و نر فراهم می کردند. احتمالا همه فرآیند رشد وتولید مثل درخت نارگیل و نهال نارگیل های توی حیاط مدرسه را هم دانش آموزان خیلی خوب یاد گرفته اند.  همین طور همه جیک و پیک کرم های توی خاک باغچه حیاط مدرسه وپروانه های روی گل ها. قطعا دگر دیسی قورباغه ها را هم عملا دیده اند وخوب یاد گرفته اند.  


      بالاخره جایی برای نشستن گیر می آورم. کنارمهمانداران دم درب هواپیما روی پلکان ایستاده ام.لیست کارت پروازها را چک کردم. درست حدس زدم. فرشید بود. از فرشید بابت بحث آب میوه و شیر نسرین عذر خواهی کردم. فرشید به چشمهام خیره شد وپرسید: « سعید زنبوری؟ کاپیتان پرواز؟؟؟؟؟»

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/137493