
اتحاد خبر - خداداد رضايي: آسمان؛ از طوفان سرخ شده بود. گرد و خاک همه جا را فرا گرفته بود. سوار از درونِ طوفان مي تاخت. متعجب بود که آسمان چنين مشوّش شده و رنگ سرخ گرفته است. اسب؛ شيهه کشان، گرد و خاک ها را مي شکافت و به جلو مي تاخت. پس از گذر از بيابان هاي زياد، اسب به يک باره ايستاد و از روي دوپا بلند شد و شيهه هايي سر داد که مثل هميشه ...
خداداد رضايي:
آسمان؛ از طوفان سرخ شده بود. گرد و خاک همه جا را فرا گرفته بود. سوار از درونِ طوفان مي تاخت. متعجب بود که آسمان چنين مشوّش شده و رنگ سرخ گرفته است.
اسب؛ شيهه کشان، گرد و خاک ها را مي شکافت و به جلو مي تاخت. پس از گذر از بيابان هاي زياد، اسب به يک باره ايستاد و از روي دوپا بلند شد و شيهه هايي سر داد که مثل هميشه نبود.يک ناله و سوزشي در صدايش بود.
خدايا؛ چه اتفاقي افتاده است؟ اين همه سکوت مرگ بار براي چيست؟
چرا هوايش دلگير است؟
آخ نفسم بند آمد. شال روي صورتش را بر مي دارد
انبوهِ سياهي ها آن جلو چيست که اسب را متحير کرده ؟
اسب بر خلاف قبل آرام جلو رفت. طوفان فروکش کرده بود. سواره ديد؛ نيزه هاي زيادي که بر زمين نشسته و زميني که از خون سرخ شده بود. در سکوتي غمگين، پيرمردي در حالي که عصا مي زد؛ نزديک شد.
«آهاي سواره غريبه! تو کيستي و در اين سرزمين پربلا و مصيبت زده به دنبال چه مي گردي؟ اگر دنبال غنائم آمده اي؛ همه را برده اند.آن ها به گوشواره ي اطفال هم رحم نکردند.
چه ميگويي؟ پيرمرد لب به سخن بگشا چه خبر شده؟!
اين جا نينوا است.وقتي جسدها را خاک مي کرديم، فهميدم چه اتفاق هولناکي افتاده است.
بيشتر بگو پيرمرد! مي خواهم بفهمم چه اتفاقي افتاده.
پيرمرد نزديکتر مي شود.
من از قبيله بني اسدم. فقط از دور ديدم آسمان به زمين رسيده و بعدش هم صحنه اي که مي بيني.
پس آدم هايش کو؟
اون خاکسترها که مي بيني جاي چادرهاشون بود و تپه تپه ها که مي بيني گورشان .اون قبر که مي بيني؛ زير خاکش تن بي سرِ حسين است.
حسين؟!
و آن گودال؛ اهل بيتِ او يعني جوانان هاشمي هستند و نزديک تر از همه علي اکبر است.و آن جا اصحاب او ، ..... پانصدمتر پايين تر قبر برادرش «قمر بني هاشم».
بقيه هم بيا تا بهت بگم .
مرد از اسب بر زمين مي افتد.
نه نيازي نيست، بقيه اش بماند براي بعد. تشنه ام؛ آب در بساط داري؟
گفتي آب؟!
اين ها همه تشنه شهيد شدند.
نگفتي جوان سواره کيستي و از بهر چه آمده اي؟
پدرم مرا به ياري حسين فرستاد.
دير رسيدي جوان! تا ديروز هم جسدها بر زمين بود. بهتراست از همين راهي که آمدي برگردي.خودت را گرفتار اين سرزمين بلا زده نکن
نه به پدرم کورم قول داده بودم. ديگه خجالت مي کشم برگردم. اينجا مي مانم ...