
اتحاد خبر- قدرت مظاهری: دهه ی شصت بود. سالای جنگ و بمباران و اعزام و تشییع و شعار و لباسای خاکی و ریشای نازک نوجوانانه و نوحه های حماسی و سرودای کوبنده با سازای کوبه ای. محصل بودیم. سوم تجربی دبیرستان طالقانی آبپخش. یه مبصر داشت کلاس مون که خیلی منظم بود. از اینایی که قبل از ورود معلم، همه جا رو مرتب میکنن و یه ذره....
قدرت مظاهری
دهه ی شصت بود. سالای جنگ و بمباران و اعزام و تشییع و شعار و لباسای خاکی و ریشای نازک نوجوانانه و نوحه های حماسی و سرودای کوبنده با سازای کوبه ای. محصل بودیم . سوم تجربی دبیرستان طالقانی آبپخش . یه مبصر داشت کلاس مون که خیلی منظم بود . از اینایی که قبل از ورود معلم ، همه جا رو مرتب میکنن و یه ذره بی نظمی رو هم تاب نمیارن. روزای اول مهر بود و ،،تاریخ،، داشتیم . نمی شناختیم دبیرش رو هنوز . نمی دونسیم کی قراره ،،تاریخ معاصر ایران،، رو تدریس کنه برامون . مبصر طبق عادت هر ساله اش ، یه ،،به نام خدا،،ی نستعلیق گوشه ی سمت راست بالای تابلو نوشت و با یه کم فاصله ، عنوان درس رو هم با همون خط درج کرد روی تابلو : ،،تاریخ،، . پایین سمت چپ تخته سیاه هم اسامی بچه های فضول و شیطون رو نوشت و جلو هرکدوم شون هم چن تایی ضربدر زد . بچه ها مشغول شیطنت و شلوغکاری بودن که چن ضربه ی آهسته زده شد به در کلاس و متعاقبش در باز شد و یه آدم خوش تیپ اومد داخل . بچه ها به احترامش پا شدن و با اشاره ی دستش نشستن دوباره. بدون اینکه چیزی بگه یا کاری کنه ، زل زد به تخته سیاه و نوشته های روش.
چن لحظه ای نیگاشون کرد و بعد تابلوپاک کن رو برداشت و اول اسامی بچه های شیطون رو پاک کرد و بعدش رفت سراغ کلمه ی ،،تاریخ،، . یه کم مکث کرد . همینجور که تابلو پاک کن تو دستش بود ، برگشت طرف کلاس و گفت : "هیچوقت ، ندیده ، کسی رو قضاوت نمیکنیم ما ، بچه ها !،، بعد اشاره کرد به جای پاک شده ی اسامی بچه های فضول و ادامه داد : "اون قسمت تخته سیاه ، خالی بمونه همیشه لطفا،، بعد دوباره برگشت به طرف تابلو و روبروی کلمه ی ،،تاریخ،، وایساد . باز کمی مکث کرد و بعد یه باره تابلوپاک کن رو برد بالا و ،،تاریخ،، رو هم پاک کرد . تابلوپاک کن رو گذاشت.
گچای رو دستاشو تکوند و گفت :،،هر کسی تاریخ رو خودش مینویسه ، بچه ها،، بعد یه سکوت کوتاه کرد و ادامه داد: ...تاریخ، جبر و هندسه و فیزیک شیمی نیس که همه یه جور نیگا کنن بهش و یه جور ببینن فرمولاشو ،، بعد گچ سفیدی برداشت و رو سطح سبز تخته سیاه نوشت: "تاریخ" گچ رو گذاشت و گفت :،،تاریخ ، یه برداشته بچه ها . یه تفسیر . یه نگاه و یه زاویه ی دید،، و پس از یه مکث کوتاه ادامه داد : ،،درسته که میگن اونو فاتحا مینویسن، ولی تمام طول سال تحصیلی تلاش خودمونو میکنیم لابلای تاریخ فاتحا ، چیزایی رو که فراموش کردن بنویسن یادداشت کنیم و اونایی رو که غلط نوشتن، اصلاح شون کنیم...
بعد چن قدمی راه رفت توی کلاس و یه باره انگار چیزی یادش اومده باشه ، وایساد جلومون و همینجور که سینه شو داده بود جلو ، گفت : ،،یادم رفت معرفی کنم خودمو. من فخرایی هستم . محمدجواد فخرایی . دبیر تاریخ امسال تون،، ... سالای سال بعد ، توی یکی از این نشستای اجتماعی ، یادآوری کردم بهش موضوع رو. به یاد نمی آورد اصلا . من رو هم خاطرش نبود. که روزی روزگاری شاگرد کلاس ،،تاریخ،، اش بودم . که روزی روزگاری جلو چشم خودم ،،تاریخ،، رو پاک کرد از رو تخته سیاه و خودش نوشت : ،،تاریخ،، ...
یادش گرامی و روحش شاد و آزاد