کد خبر: 132786 ، سرويس: ورزش
تاريخ انتشار: 10 مرداد 1399 - 13:02
حاج ناصر بازرگان نماد استقامت و پیروزی در ورزش / آخرین دونده ی دو ماراتن

اتحاد خبر _ هادی عباسی:برای اولین بار سال ۱۳۶۹ که کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم فوتبال چمنی بازی کردم ، تا قبل از اون فقط توی کوچه و زمین خاکی یا آسفالت مدرسه بازی می کردیم . اون روزها فوتبال مدارس ، صبح ها برگزار می شد و ما تنها آدم های ورزشی که می شناختیم معلمان ورزشی بودند که برای ما هم مربی بودند و هم داور و هم دوست و راهنما .

هادی عباسی

برای اولین بار سال ۱۳۶۹ که کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم فوتبال چمنی بازی کردم ، تا قبل از اون فقط توی کوچه و زمین خاکی یا آسفالت مدرسه بازی می کردیم .

اون روزها فوتبال مدارس ، صبح ها برگزار می شد و ما تنها آدم های ورزشی که می شناختیم معلمان ورزشی بودند که برای ما هم مربی بودند و هم داور و هم دوست و راهنما .

توی اون صبح های سرد زمستانی دلخوش از اینکه از درس و کتاب خلاص شده ایم با خیال راحت و با یک دلیل موجه که نماینده ی مدرسه محسوب می شویم کیف مدرسه را روی سکوهای استادیوم پرت می کردیم و با یک کتونی ته صاف روی چمن سبز استادیوم تختی برازجان مشغول بازی می شدیم و چنان با شور و شوق ادامه می دادیم که گویا در حال پرواز در آسمانهاییم ، از اون سالهاست که با قامتی متفاوت ، برایم از همه متفاوت تر بود ، چونکه همیشه بود ، چه وقتی که بازی مدارس بود ، چه وقتی که برای نوجوانان برق بازی می کردم و چه وقتی که با برادر بزرگترم عبدالرضا ، برای تماشای مسابقات باشگاهی می رفتم استاديوم .



از اون سالهایی که استادیوم شد خونه ی دومم و برای همیشه عشقِ فوتبال توی قلبم حک شد همیشه کنارمون بود ، یه روزهایی توی سرمای سوزناک پاییز ، توی روزهایی که همه پای علاءالدین زرد رنگ خونه شون چمباتمه زده بودند با یک پیراهن و شلوار پارچه ای ، اول از همه حاضر بود ، یک سری اوراق دسته بندی می کرد ، داوران را به خط می کرد و یهو سرزده می اومد توی رختکن که زودی برید توی زمین .

حاج ناصر بازرگان رییس هیات فوتبال ، رییس کمیته ی داوران ، معلم ورزش یا مربی تیمی نبود اما از همه ی اینها به ما نزدیک تر بود ، عنوانی را یدک نمی کشید اما همه ی فوتبالی ها می دونستن همه چی وابسته به حضورشه .

یه روزهایی دو زنگ آخر مدرسه را فرار می کردیم ، می اومدیم خونه ، تندی کیف و لباس را یه طرف پرت می کردیم ، لقمه ی نهاری می خوردیم و سریع یک جفت کفش کتونی و دوتا جوراب که کششون شل شده بود و با کش خیاطی بالا می ایستادن را می پوشیدم ، می دویدم سر خیابون سازمانی و می دیدم حاج ناصر با همان موتور سیکلت همیشگی و با همون پیراهن نخی ، رد میشه و می ره تا یه وقت فوتبال و اهالی اون بی سرپرست نمونن ، می رفت تا یه وقت چراغ خونه ی استادیوم خاموش نشه.

اگرچه اون روزها کفش شش استک ، ماشین و یا پولی نداشتیم ، برق قطع می شد ، اگرچه کولر خاصی هم نداشتیم اما دلمون خوش بود که یه حاج ناصری هست که برامون فوتبال جور می کنه.

اما حاج ناصر قبل از رفتن ، خاموشی چراغ خونه ی استادیوم رو دید ، دید که اونهمه استعدادی که جلوی چشماش جوونه زدن ، بزرگ شدن و میوه دادن زرد و پلاسیده به زمین ریختن و الان شهر برازجان هیچ نماینده ای ندارد اما باز وقتی خسته از کار و افسرده از شرایط زمانه ، عصرهنگام سری به استادیوم می زدم حاج ناصر را با همان انرژی سال ۱۳۶۹ می دیدم غرق در شگفتی . به یاد دوی ماراتن المپیک ۱۹۶۸ مکزیکوسیتی می افتادم . روزی که یک شگفتی بر اوراق دفتر ورزش نگاشته شد .

در دوی ماراتن آن سال وقتی نفرات برتر از خط پایان گذشتند و ناظران برگزاری مسابقه می رفت تا علائم رقابت ها را جمع و تماشاگران نیز استادیوم را ترک کنند ناگهان بلندگو به داوران اعلام می کند یک نفر هنوز در مسابقه مانده ، دوربین ها بر می گردند و در می یابند که جان استیون آکواری از تانزانیا لنگ لنگان ادامه می دهد و قصد دارد تا مسابقه را به اتمام برساند . ساعتها بعد از پایان آخرین شرکت کننده ، جان با پایی بانداژ شده از خط پایان می گذرد . جان نماد پایداری ، تنها به دلیل استقامت درمسیر در میان تشویق تماشاگران از خط پایان گذشت .

حاج ناصر مرا به یاد داستان جان استیون می اندازند ، فارغ از هر اتفاق و نتیجه ای با قلبی به بزرگی آسمان آبی ، با همان انرژی همیشگی حضور داشت و ادامه داد تا خط پایان ، شاید روزی نه چندان دور تیمی در بالاترین رده ی فوتبال ، شهر را به عنوانِ پرافتخاری مزین و فوتبال را از کما خارج کرد و قطعاً در آن روز حاج ناصر بازرگان در میان ما خواهد بود .

یاد و نامش گرامی باد .

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/132786