
اتحادخبر-عبدالخالق عبدالهی:اواسط دهه شصت ما بچه بودیم که پدرم موتور گازی نویی خرید اما تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد من و برادرم سوارش شویم . ما که آن سالها دوچرخه هم نداشتیم راضی شدیم سوار موتور گازی خاموش شویم و رکاب یا " پایدان" خشکه بزنیم اما باز پدر قبول نکرد او هر روز موتور را به تخت فلزی توی آشپزخانه زنجیر می کرد کلیدش را...
عبدالخالق عبدالهی:
اواسط دهه شصت ما بچه بودیم که پدرم موتور گازی نویی خرید اما تحت هیچ شرایطی اجازه نمی داد من و برادرم سوارش شویم . ما که آن سالها دوچرخه هم نداشتیم راضی شدیم سوار موتور گازی خاموش شویم و رکاب یا " پایدان" خشکه بزنیم اما باز پدر قبول نکرد او هر روز موتور را به تخت فلزی توی آشپزخانه زنجیر می کرد کلیدش را هم توی جیبش می گذاشت و به اداره می رفت .
ما آن زمان اینکار را به خست و ناخن خشکی تعبیر می کردیم اما خودمان که پدر شدیم فهمیدیم اینطور نبوده او فقط نگران سلامتی فرزندانش بوده . حتی بعد از ادواجم وقتی شنید پراید کهنه ای خریده ام ناراحت شد ، سرش را به نشانه نارضایتی چندبار تکان داد و گفت : بچه! ماشین سی چنته ؟ پریروز تو جاده اهرم یه پرایدی تصادف کرده دو نفرم کشته شدنه . البته بعضی بچه ها ظهر دزدکی موتور یا ماشین پدرشان را برمی داشتند و توی ولات دور می زدند اما پدر من ماشین شخصی نداشت ماشین اداره هم که خط قرمزش بود .
اتفاقأ یکبار یکی از بچه ها یواشکی مزدای هزار پدرش را برداشته بود و رفته بود روی جاده ، ماشین پلیس راه که ما به آن " تناج " می گفتیم او را می بیند و علامت ایست می دهد . بچه که گواهینامه نداشته می ترسد، پا را روی گاز می گذارد و فرار می کند ماشین پلیس تعقیبش می کند مزدا می پیچد توی ولات . ماشین پلیس هم به سرعت دنبالش می آید توی ولات .
بنده ی خدا هر کاری می کند می بیند ماشین پلیس دست بردار نیست . بالاخره از مزدا پیاده می شود و می دود به طرف تیربرق فشار قوی که ما به آن "چوبرق اتم" می گوئیم و از چوبرق بالا می رود . مامور پلیس از ماشین پیاده می شود تا یکی از همولایتی های خودمان است . مامور داد می زند : چته ؟ چته ؟ من فکر کردم بابات پشت فرمونه ، بیا پائین ، کار بابات داشتما.