کد خبر: 128364 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 15 ارديبهشت 1399 - 17:54
ویژه نامه ادبیات داستانی «روات»
میگوی سوخاری

اتحادخبر-خداداد رضایی: صدای جلیز ولیز روغن توی ماهی تابه بلند شد. میگوها را آرد سوخاری زدم و انداختم توی ماهی تابه.داشتم به این فکر می کردم که چرا میگوها وقتی می‌میرند، قوسی شکل می شوند که صدای بابام بلند شد: دود و بو خونه رو ورداشت.چه کاری می کنی تو دختر؟ تازه یادم اومد که هود را روشن نکردم.دکمه هود را زدم و گفتم...

خداداد رضایی:

صدای جلیز ولیز روغن توی ماهی تابه بلند شد. میگوها را آرد سوخاری زدم و انداختم توی ماهی تابه.داشتم به این فکر می کردم که چرا میگوها وقتی می‌میرند، قوسی شکل می شوند که صدای بابام بلند شد:


- دود و بو خونه رو ورداشت.چه کاری می کنی تو دختر؟


تازه یادم اومد که هود را روشن نکردم.دکمه هود را زدم و گفتم:


_ بابا میگوهه دیگه! قراره بوش بلند نشه؟!


عادتش بود باید به چیزی گیر بده و غُر بزنه و گرنه خودخوری می کرد.


همان طور که انگشتش لایِ مجله ی جدولش بود و مدادش هم پشتِ گو‌ش، وارد آشپزخانه شد و گفت :


- مادر خدا بیامرزت که نور به قبرش بباره، همیشه میگو را می برد تو بالکن سرخ می‌کرد.


گفتم: "باشه بابا! دفعه ی دیگه این کارو می کنم.


ولی طبق معمول او ول کنِ قضیه نبود، باید یه طوری خودشو ثابت می کرد.


گفت:"حالا هم دیر نشده، بزار کمکت کنم ببر بالکن. مهمونها بیان، با این وضع خوب نیس!"


گفتم:"مهمونا که غریب نیستن. بعدش هم، این زن همسایه مریضه، بو میگو بیشتر اذیتش می کنه." وانگهی خیلی ها قدرت خریدِ میگو را ندارند.بچه هاشون گناه دارند بویِ میگو بفهمند.تو برو جدولت را حل کن، من زود آماده اش می کنم.


بابا از آشپزخانه با غُر زدن رفت بیرون.من داشتم هنوز به شکلِ قوسی میگوها فکر می کردم.
بلند گفتم:"بابا یه سؤال داشتم."


- اونم گفت:"جدولیه؟"


گفت:"نه.می خواستم بدونم چرا میگوها وقتی می‌میرند قوسی شکل می شوند؟"
بابام هم از توی اتاق جواب داد:
- برای این که طاقت مرگ رو ندارند، قبل از این که جونوشون در بیاد، کمر خم می کنند.
گفتم:"بابا این جواب علمیه؟"
جواب نامفهوم بابا با صدای زنگ منزل ادغام شد و من چیزی درک نکردم.


مهمونامون بودند. زیر شعله ی ماهی تابه را کم کردم و رفتم توی اتاق.خودمو مرتب کردم و لباسمو پوشیدم.بابام در را به روی مهمان ها باز کرد.خاله فرخنده با شوهر و دختر و پسرش بود. سلام و علیکی کردیم و دوباره رفتم توی آشپزخونه.سحر هم بعداز این که لباس بیرونی اش را جدا کرد، وارد آشپزخانه شد و گفت:"وای دختر خاله! واقعاَ توی زحمت افتادی!"


گفتم:"زحمت نیست." یه کم با هم حرف زدیم که ناهار آماده شد. من کوچک بودم که باجناق ها به خاطر شراکتِ مغازه با هم قهر کردند.فقط دو تا خواهری؛ یعنی مامان و خاله دور از چشم شوهرشون با هم رفت و آمد و گپ و گفت داشتند. ولی پارسال پس از این که مادرم بعد از مدت ها مریضی اش فوت کرد، کم کم پاشون به این خونه باز شد.


سفره ناهار را کشیدیم و غذاها را چیدیم. شروع به خوردن که کردیم، تازه حرف ها شروع شد.وقتی با حرفاشون متوجه شدم این ها با چه نیتی اومدن؛  اشتهام کور شد.چون هیچ رغبتی به پسرشون نداشتم.مثل مُنگل ها به نظر می‌رسید.یه طوری فیس و افاده می ریخت که انگار من او را نمی شناختم.همین طوری که داشتیم ناهار می‌خوردیم. پیامی روی گوشی من آمد.وقتی پیام را خواندم؛ چندشم شد.نوشته بود؛ دست‌پختت عالیه!
خود نکبتش بود.تو دلم گفتم، الهی؛ کوفتت بشه.بعد از این که سفره جمع شد؛ یه مقدار تشکر و دست دردنکنه ها و حرف های متفرقه زده شد، تا این که پدرم گفت:"این شما و اینم مهناز، هرچی خودش بگه."


سکوت برقرار شد و همه نگاه‌ها به طرف من چرخید
گفتم: چی قراره بگم؟
خاله هم لبخندی بر لب آورد و گفت:"خاله جون! منظور بابات "بله" است.
لُپ و لب ها گشوده شد و از همه مهم تر؛ دندون های ناموزون پسر خاله نازنین با گشوده شدن دهانش هویدا شد.دلم می خواست لیوان در دستم را مستقیم توی حلقش فرو می کردم.
گفتم:"من بله را خیلی وقته گفتم."
خاله بلند شد.از خوشحالی می خواست به طرف من بیاد که؛ گفتم:"یعنی بله را به کسی دیگه گفتم."
چشمان پدر سفید شد و خنده های دیگران تبدیل به اخم و حالا نوبت آن ها بود که سکوت کنند.
سپس شوهر خاله که انگار به اصرار خاله آمده بود، زود از جایش بلند شد و پیچی به سبیلش داد و گفت :"درست فکر می کردم هنوز کینه ی قدیما از این خونه در نرفته، مثل اینکه ما اشتباهی اومدیم.گفتیم نریم، گوش ندادین.بقیه هم با قهر بلند شدند و رفتند.
پدر در را بست و چند دقیقه ای به من زُل زد و هیچی نمی گفت.


گوشیِ من زنگ پیام خورد.خودش بود. پسرخاله مهربون نوشته بود؛ "باهات قهرم."
خنده ام گرفت.نتوانستم خودم را کنترل کنم، زدم زیر خنده. 
پدر سکوتش را شکست و گفت:"حق داری بخندی!"
گفتم:"چیه پدر؟مگه همینا نبودند که سهمت را بالا کشیدند و مثل آب خوردن، زیر پولت زدند.حالا انتظار دارند به پسر مُنگلشون بله بگم؟من فقط به خاطر خاله احترامشون کردم و گرنه سر سفره حاضرم نمی شدم.
گفت:"البته!منم مخالف بودم، ولی تو بدون اجازه من بله را به کی گفته بودی؟


گفتم:"بابا؛ تو جدول معنی دیگه ی ترفند چی میشه؟"
گفت:"جواب منو بده؟"
پدر هنوز متوجه نشده بود که من، دروغ دادم تا آن ها را روانه کنم.
گفتم: "نگفتی؛ معنی ترفند چی می شه؟"
با خشم گفت: "نیرنگ، دروغ، تزویر، مکر"
گفتم:"خب بزار تو جدول.حلّه دیگه!"
حالا پدر متوجه حرف من شد.لبخندی زد و گفت :"ای شیطون؛ حقاً که رو بابات رفتی. و بعد رفت به اتاقش تا جدول حل کنه.
منم دوباره سوال کردم. بابا؛ چرا میگوها شکم و روده ندارند؟
بابام هم بلند جواب داد: تو چرا امروز گیر دادی به میگو! اینم یه رازه دخترم! بهتره در هر چیزی این قدر فکر نکنی!
منم کنجکاو شده بودم. لب تاپ را روشن کردم تا راز میگو را در گوگل سرچ کنم.
وقتی فکرش را می کنم، انگار؛ حرف بابا درست بود.
  بعضی ها از درد، کمر خم می کنند و بهتره درباره ی خیلی چیزها هم که ما ربطی نداره، بیهوده فکر را اشغال نکنیم.
لپ تاب را خاموش کردم و استراحت کردم.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/128364