کد خبر: 126164 ، سرويس: استان بوشهر
تاريخ انتشار: 08 فروردين 1399 - 17:00
یادداشتی به بهانه پاسداشت دکتر هیبت الله مالکی در ویژه نامه نوروزی اتحاد جنوب؛
نامه منظوم مرحوم حاج علی مرادی به دکتر هیبت الله مالکی

اتحادخبر: مرحوم حاج علی مرادی، شاعر خورموجی سراینده شعر محلی «کلاخا یاد مهدو» در سال 1376 نامه ای منظوم به دکتر هیبت الله مالکی می نویسند که در ادامه می آید: از پس یکهزار و سیصد سال / سال هفتاد و شش نمود جمال/ فروردین بود و روزهای سعید / همه شادند و خوش ز مقدم عید/ سید غلامحسین بهرسی آورد / هدیه ای مر مرا و شادم کرد...

اتحاد خبر: مرحوم حاج علی مرادی، شاعر خورموجی سراینده شعر محلی «کلاخا یاد مهدو» در سال 1376 نامه ای منظوم به دکتر هیبت الله مالکی می نویسند که در ادامه می آید:

 

از پس یکهزار و سیصد سال / سال هفتاد و شش نمود جمال


فروردین بود و روزهای سعید / همه شادند و خوش ز مقدم عید


سید غلامحسین بهرسی آورد / هدیه ای مر مرا و شادم کرد


هدیه اش نیک ارمغانی بود / زرِّ بیست و چهار کانی بود


پاک و رخشنده خالص و بی غش / نغز و تابنده جالب و دلکش


هم به پیشانی جهان ادب / می درخشد چو زهره اندر شب


از ره آورد او شدم خرسند/که به معنا ادیب و دانشمند


سایه خنده ای به گوشه لب/ دلم از جاذبه به تاب و به تب


خوش لقا و بلند پیشانی/ محفلم شد از او چراغانی


قامتی معتدل نه پست و بلند/ سخن آمیخته به شکّر و قند


در اوان جوانی و شاداب/ با وقار و مبادی آداب


دُرۀ التاج افسر پرویز/ محضرش روحبخش و شورانگیز


پاک تر از زر تمام عیار/  بی غشی همچو زرّ دست افشار


در سخن گستری چو لب وا کرد/ افصحان زمانه دروا کرد


سخنانش همه چو سحر حلال/ می زدودی ز دل هموم و ملال


شعر حافظ گواه هر سخنش/  زین سبب قند ریزد از دهنش


مالک الملک شد به ملک وجود / گر دلی داشتم ز من بربود


هر که بود اندر آن جلیس و نشست/ با کمند سخن گرفت و ببست


همه طوق وداد در گردن /  کس نیارست خود رها کردن


گشته با تاج و تخت خسرو دل /  بگرفته هر آن قلمرو دل


درس تاریخ برگرفته به فن / وز تبحر زبان من الکن


پادشاه و وزیر و دانشمند/ می شناسد چنان که من فرزند


کدخدا و رییس و خان و امیر/ شرح حال تمام با تفسیر


نسبت این به آن و آن با این /  نه ز راه گمان به طور یقین


هیبت الله مالکی نامش/ گردن چرخ در خم خامش


چون ز کار شکار دل پرداخت/ چو رها تیر شد کمان انداخت


که ندانم چه کش تو را کشته / ای تو در خون خویش آغشته


مالکا مُلک دل مسلم تو است / هفت بحر محیط شبنم تو است


تو گرفتی مرا و بستی سخت / پس رهایم نمودی از بد بخت


چو غریقی فتاده اندر موج/ دل به نزد تو، خویش در خورموج  


نرود نقش تو ز لوح خیال/ دلم از خون شده است مالامال


بی تو اندر دیار خویش غریب/  نیست آرامشی نه صبر و شکیب


خود مرادی بودم مرید شدم/  در محاق تو ناپدید شدم


بس به در بسته ایم چشم امید/  همچنان شیشه تار و دیده سپید


تا کی ام عمر رفته باز آید/  روزگارم به رفق و ساز آید


نامه ای گر ز پست برگیرم / با خیال تو مهر سر گیرم


نه من بی نوا چنینم و بس / چون من اندر دیار ما صد کس


سید پاکزاد "بهزادی"/ که بود مر مرا چو استادی


دوستان "معیدی" که مراست / همچو شمشیر تیز در ید راست


دوست دیگرم چو " پورسعید "/ که بود نام کوچکش " خورشید"


همه سر بر نهاده بر درِ تو /  همه مست شراب ساغر تو


در سویدای دل هر آن مکتوم / در کشیدم به نامه ای منظوم


تا مرا گاه و گه به یاد آری / به فراموشیم بنسپاری


شد به پایان و گشت ختم کلام/ بر تو بادا ز من هزار سلام


عز و آزادگی مدامت باد/ شهد فتح و ظفر به کامت باد


سید پاکزاد نیک نژاد / آنکه از هدیه اش شدستم شاد


ز من بینوا سلامش باد / توسن چرخ در لگامش باد

 


شهریور ماه 1376

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/126164