
اتحادخبر: مرحوم حاج علی مرادی، شاعر خورموجی سراینده شعر محلی «کلاخا یاد مهدو» در سال 1376 نامه ای منظوم به دکتر هیبت الله مالکی می نویسند که در ادامه می آید: از پس یکهزار و سیصد سال / سال هفتاد و شش نمود جمال/ فروردین بود و روزهای سعید / همه شادند و خوش ز مقدم عید/ سید غلامحسین بهرسی آورد / هدیه ای مر مرا و شادم کرد...
اتحاد خبر: مرحوم حاج علی مرادی، شاعر خورموجی سراینده شعر محلی «کلاخا یاد مهدو» در سال 1376 نامه ای منظوم به دکتر هیبت الله مالکی می نویسند که در ادامه می آید:
از پس یکهزار و سیصد سال / سال هفتاد و شش نمود جمال
فروردین بود و روزهای سعید / همه شادند و خوش ز مقدم عید
سید غلامحسین بهرسی آورد / هدیه ای مر مرا و شادم کرد
هدیه اش نیک ارمغانی بود / زرِّ بیست و چهار کانی بود
پاک و رخشنده خالص و بی غش / نغز و تابنده جالب و دلکش
هم به پیشانی جهان ادب / می درخشد چو زهره اندر شب
از ره آورد او شدم خرسند/که به معنا ادیب و دانشمند
سایه خنده ای به گوشه لب/ دلم از جاذبه به تاب و به تب
خوش لقا و بلند پیشانی/ محفلم شد از او چراغانی
قامتی معتدل نه پست و بلند/ سخن آمیخته به شکّر و قند
در اوان جوانی و شاداب/ با وقار و مبادی آداب
دُرۀ التاج افسر پرویز/ محضرش روحبخش و شورانگیز
پاک تر از زر تمام عیار/ بی غشی همچو زرّ دست افشار
در سخن گستری چو لب وا کرد/ افصحان زمانه دروا کرد
سخنانش همه چو سحر حلال/ می زدودی ز دل هموم و ملال
شعر حافظ گواه هر سخنش/ زین سبب قند ریزد از دهنش
مالک الملک شد به ملک وجود / گر دلی داشتم ز من بربود
هر که بود اندر آن جلیس و نشست/ با کمند سخن گرفت و ببست
همه طوق وداد در گردن / کس نیارست خود رها کردن
گشته با تاج و تخت خسرو دل / بگرفته هر آن قلمرو دل
درس تاریخ برگرفته به فن / وز تبحر زبان من الکن
پادشاه و وزیر و دانشمند/ می شناسد چنان که من فرزند
کدخدا و رییس و خان و امیر/ شرح حال تمام با تفسیر
نسبت این به آن و آن با این / نه ز راه گمان به طور یقین
هیبت الله مالکی نامش/ گردن چرخ در خم خامش
چون ز کار شکار دل پرداخت/ چو رها تیر شد کمان انداخت
که ندانم چه کش تو را کشته / ای تو در خون خویش آغشته
مالکا مُلک دل مسلم تو است / هفت بحر محیط شبنم تو است
تو گرفتی مرا و بستی سخت / پس رهایم نمودی از بد بخت
چو غریقی فتاده اندر موج/ دل به نزد تو، خویش در خورموج
نرود نقش تو ز لوح خیال/ دلم از خون شده است مالامال
بی تو اندر دیار خویش غریب/ نیست آرامشی نه صبر و شکیب
خود مرادی بودم مرید شدم/ در محاق تو ناپدید شدم
بس به در بسته ایم چشم امید/ همچنان شیشه تار و دیده سپید
تا کی ام عمر رفته باز آید/ روزگارم به رفق و ساز آید
نامه ای گر ز پست برگیرم / با خیال تو مهر سر گیرم
نه من بی نوا چنینم و بس / چون من اندر دیار ما صد کس
سید پاکزاد "بهزادی"/ که بود مر مرا چو استادی
دوستان "معیدی" که مراست / همچو شمشیر تیز در ید راست
دوست دیگرم چو " پورسعید "/ که بود نام کوچکش " خورشید"
همه سر بر نهاده بر درِ تو / همه مست شراب ساغر تو
در سویدای دل هر آن مکتوم / در کشیدم به نامه ای منظوم
تا مرا گاه و گه به یاد آری / به فراموشیم بنسپاری
شد به پایان و گشت ختم کلام/ بر تو بادا ز من هزار سلام
عز و آزادگی مدامت باد/ شهد فتح و ظفر به کامت باد
سید پاکزاد نیک نژاد / آنکه از هدیه اش شدستم شاد
ز من بینوا سلامش باد / توسن چرخ در لگامش باد
شهریور ماه 1376