کد خبر: 11580 ، سرويس: حرف‌های شما
تاريخ انتشار: 25 فروردين 1392 - 07:40
برای علی (سام)

.................جدائی چرا قانون شده است؟

آذر: .................جدائی چرا قانون شده است؟

کاش حد اقل یک اتفاق بود. در هیچ فلسفه ای قابل هضم است ؟ نمیدانم ، شاید شروعی دردناک و بی اختیار برای وصلی بزرگ و جبارانه ، و باز هم نمیدانم . ! خدایا با از دست دادن برادرم و سپس غم هجران آن دوست بی نظیر ، جدائی دوستان با کمال ناباوری پازل وحشتناکش را کامل و کاملتر میکند و میمانم با کوله باری از غم و ماتم و سوالاتی بی جواب .
درآن صبح بهاری که طبق برنامه ای نانوشته همراه با دوستان عازم دامیدن بر فراز یکی از قله های خارج از استان بودیم ، بطور اتفاقی او را درشهر دیدیم ، خود را به او رساندم و تمنای دوباره من که همراه خودمان بیا و او که با هزار بهانه آمدنش را به بعد از ظهر موکول میکرد. چه که اگر با ما بود شاید ...... در آن صعود پر ماجرای هشدار دهنده و نشان دار به قله و درنگی به اندازه نوشیدن جرعه ای آب و گرفتن دو سه عکس و صدای زنگ گوشی همراه آن بزرگ دوست سپس حق حق گریه او و بهت و سوال ما و پاسخ ناباورانه ی وی ، از آن برگشت دوان دوان ما در شیبی تقریبا هفتاد و پنج درجه و آن پرت شدن هراس انگیز من و بکی از همنوردان  در بین مسیر و همراه شدن با یارانی که بعد از نهار با ما نیامده منتظر دیگر دوستان در شاه نشین بودند و کول زدن کوله پشتی دو نفری که برای کمک به او قبل از رسیدن دو باره ما به شاه نشین از آنجا سرازیر شده بودند و رسیدن به پرچم و محل شومی که نشان میداد دوستان با دستپاچگی چه تلاشهای بیهوده ای برای زنده بودنش انجام داده بودند و سرانجام رسیدن به او ؛ در آن هنگام آفتاب روز بیست و دوم فروردین رفته بود تا غروبی دیگر آغاز کند، چگونه بگویم انگار تمام درام ها و تراژدیهای خیال انگیز دنیا را در آن شب وحشتناک یک جا بطور واقعی به چشم میدیدی . از آن بالا در تاریکی امتداد شیب دره ای باریک صدای همهمه انسانهائی را میشنیدی که همرا ه با صدای بادی که در دره وزیدن گرفته بود به ما که میرسید کاملا نامفهوم میشد با نزدیکتر شدن ما آن صداها شبیه فریادها و ناله های بازیگران کارنوال عزائی یود که می خواستند پیکر بی جان سردار قهرمان از از اسب افتاده خود را در معرکه نبردی نابرابرانه بیرون کشند ، گرچه با قیمت جان خودشان تمام شود. اما نزدیک و نزدیکتر که شدیم در نورسفید هد لایت ، همنوردان ، چند تن از ماموران امداد و آتشنشانی وعده ای از جوانان غیور  روستا را میدیدی ، که پیکر بلند در پتو پیچیده او را  با برانکاردی که توسط دونفر از همنوردان با تلاش فراوان رفته و از روستا آورده بودند با زحمت طاقت فرسائی در مسیر زیگزاگی دره به پائین میبردند. در آنجا هرلحظه ممکن بود اتفاق ناگوار دیگری بیفتد . من که دیگر هم رمقی برایم نمانده بود وهم نمیتوانستم صورت مهربان و زیبای همیشگیش که در خاطراتم داشتم را با چهره ی به خواب رفته اش که گاه گاهی با کنار رفتن پتو نمایان میشد معاوضه  کنم رندانه نمی خواستم حامل جنازه اش باشم،  اما با دیدن از حال رفتن یک یک افراد اجبارا" به آنها پیوستم و نهایتا به آمبولانس که رسیدیم ساعت ده شب بود که تنها یکی از دوستان توانائی همراه شدن با آمبولانس را داشت. در آنجا بود که بیادم آمد نزدیک به شش ساعت است گوشییم آفلین بوده و با روشن کردن آن ، اولین زنگ مثل همیشه همان اولی همیشگی بود ..........
وای که چه شبی را در کنار سردخانه آرامگاه آن شهر گذراندیم. انگار نقشه هایمان برای شاه نشین را درست یکصد و هشتاد درجه چرخانده بودند او دیگر در میان نبود آنچه بود گریه ، غم و ماتم و سپس داستان اگر ها و اگر ها و ...........
تا بعد ظهر فردا که تشیع پیکر او را با آواز حزن انگیز اشعار باباطاهر یکی از دوستان هنرمند از پشت فرمان اتومبیل شروع کردم آنقدر خود و حسین گریستیم که از ترس منحرف شدن ماشین مجبور شدم با اشارتی آن دوست را خاموش کنم ولی باز گریه و گریه و.......  شب بعد که با در خواب دیدن مبهم تمامی اتفاقات سپری شده بیدار شدم بعد از خوشحالی اولیه خیلی زود دریافتم که همه آنها خواب نبوده است
و آنگاه که میخواستند به خاکش بسپارند ضجه و ناله ما و بستگان نزدیک، زمین پست را شرمگین نکرد و قله های فتح شده توسط او به شفاعت ما نیامدند و از دور همراه با ما شاهد قصه ناباورانه این "اتفاق به قانون رسیده بودند ".........." /ح

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/11580