
اتحادخبر- معصومه خدادادی:زن ،بنرِ آویزان به چهار چوبِ در را عقب زد. سوز سرما خزید توی اتاق.دختر پنج ساله ی مو فرفری، با دفتر نقاشی و مداد،خودش را چپاند توی بغلِ زن.چانه و دندان هایِ مرد،توی رختخواب شروع به لرزیدن کرد.زن از زیرِ چادرِ مشکی ،پلاستیکِ سفیدِ دارو را بیرون آورد.دخترش را بوسید و آب نباتی به دستش داد. سه تا سیب زمینی انداخت توی قابلمه و ...
معصومه خدادادی:
زن ،بنرِ آویزان به چهار چوبِ در را عقب زد. سوز سرما خزید توی اتاق.دختر پنج ساله ی مو فرفری، با دفتر نقاشی و مداد،خودش را چپاند توی بغلِ زن.
چانه و دندان هایِ مرد،توی رختخواب شروع به لرزیدن کرد.
زن از زیرِ چادرِ مشکی ،پلاستیکِ سفیدِ دارو را بیرون آورد. دخترش را بوسید و آب نباتی به دستش داد. سه تا سیب زمینی انداخت توی قابلمه و گرفتش زیر شیر آب وگذاشت روی شعله ی سالمِ اجاقِ گاز ، گوشه ی اتاق.
داروها را برداشت ، نشست کنارِ مرد و پاهایش را دراز کرد. دستانِ سرد و لاغر مرد را گرفت تویِ دستش. مرد زُل زد توی چشم های بی قرارِ زن . گرمش نشد اما لبخندش زن را آرام کرد.
درِ قابلمه تِرق تِرق کرد و بخار از آن زد بیرون . زن خمیازه ای کشید و گفت: قیمتِ داروها مثل قَبله ولی نون گرون شده.
دختر زیر نورِ ضعیفِ لامپ ،پلاستیکِ دورِ آب نبات را با دندان پاره کرد و با زبان برایش شکلک دراورد و قشنگ خندید
.بعد نیم خیز شد توی دفترِ نقاشی، دایره بزرگ ناموزونی کشید و با مداد رنگی، شکل های کوچک و به هم ریخته ای روی آن رنگ کرد .با ذوق نقاشی را خم کرد توی صورت خسته ی زن. :پیتزا بخوریم...!
زن صورتش را عقب کشید .مرد دست زن را رها نکرد.
کمی آب از کنار درِ قابلمه ریخت روی شعله ی اجاقِ گاز. دختر دوید نزدیکِ اجاقِ گاز،آب نبات را گرفت روی بخارِ قابلمه و چند بار لیس زد.بعد همان جا دُمر خوابید. آب نبات را جلوی صورتش چرخاند. یکی از چشم های درشت و قهوه ایش را بست و آن قدر آب نبات را آورد جلو که تصویر زن و مرد پشت آن کوچک و تار شد. چانه اش را روی دفتر نقاشی چسباند : کاش سیب زمینی هم گرون بشه...
زن پاشنه ی پایش را فشار داد و با اشاره ی سر به مرد گفت: چشم....الان ،و دستش را کِش داد سمت پارچِ آب بالایِ سر مرد. لیوانی آب پر کرد و از پلاستیک دارویی، بسته ای قرص برداشت. مرد هنوز توی رختخواب سردش بود و به دخترِ مو فرفری که توی صفحه ی بعدی دفترِ نقاشی خواب رفته بود،نگاه می کرد.