کد خبر: 113137 ، سرويس: طنز تلخند
تاريخ انتشار: 12 خرداد 1398 - 11:07
طنز اختصاصی اتحاد خبر/جاروف
ماه رمضان

اتحادخبر- پرسوک:به نام خدا/ماه رمضان ماهی است که در آن ما روزه میگیریم که حال فقرا را درک کنیم. من همیشه قبل از ماه رمضان مادرم را میبینم که سبزی پاک می کند و خورد می کند .می بینم که سبزی خورد شده و گوشت و مرغ ها را برای ماه رمضان به زور در فریزر می چپاند. یک بار به مادرم گفتم مادرجان مرا هم برای سحری بیدار کن دلم می خواهد من هم روزه بگیرم...

*پرسوک:

 

به نام خدا

ماه رمضان ماهی است که در آن ما روزه میگیریم که حال فقرا را درک کنیم. من همیشه قبل از ماه رمضان مادرم را میبینم که سبزی پاک می کند و خورد می کند .می بینم که سبزی خورد شده و گوشت و مرغ ها را برای ماه رمضان به زور در فریزر می چپاند. یک بار به مادرم گفتم مادرجان مرا هم برای سحری بیدار کن دلم می خواهد من هم روزه بگیرم تا بتوانم حال فقیرها را بفهمم مادرم گفت پسرم هنوز به شما  روزه واجب نشده است من گفتم اما دوست دارم روزه بگیرم و مادرم قبول کرد و گفت باید شب زود بخوابی تا بتوانی برای سحری بیدار بشوی . من آن شب خیلی زود رفتم بخوابم سحر مادرم مرا بیدار کرد و من با چشمانی قرمز و پر از خواب بلند شدم و صورتم را شستم و سر سفره نشستم .

سفره ی سحری پر از غذا  و هندوانه و میوه بود و مادر هر دقیقه می گفت بخورید بخورید الان اذان می گوید .من هم به زور غذا و میوه و هندوانه را در درهانم می چپانده و به سختی قورت می دادم داشت حالم بهم می خورد که خدارا شکر اذان را گفتند. دیگر برایتان نمیگویم که چقدر سختی کشیدم تا خوابم ببرد. مادرم هرروز از ساعت هشت صبح صدایمان می زد و می گفت بلند شوید ظهر است اما در این ماه به ما کاری نداشت و اجازه داد تا ظهر بخوابیم.

آن روز نزدیکهای ظهر از خواب بیدار شدم مادرم بهم گفت پسرم در خانه بمان بیرون نرو تا بتوانی روزه ات را نگه داری توی خانه حوصله ام بشدت سر رفته بود همینطور که بی هدف از این اتاق به اتاق دیگر می رفتم. آن روز به شکل عجیبی یخچال مرا به سمت خودش می کشید خیلی دلم میخواست کمی آب بخورم همه اَش آرزو می کردم یکبار یادم برود روزه ام و آبی بخورم اینطوری هم تشنگی ام رفع میشد و هم روزه اَم باطل نمیشد اما مادر هربار که وارد آشپزخانه میشدم به من یادآوری می کرد که روزه ام و نمیشد که یادم برود روزه هستم. تا بعد از ظهر خیلی خیلی حوصله ام سر رفت عصر که شد دو چرخه را برداشتم و رکاب زنان به داخل کوچه رفتم که بازی کنم اولش مشکلی نبود اما کم کم احساس کردم نمیتوانم رکاب بزنم، احساس سرگیجه کردم دیگر حتی آب دهانی برای قورت دادن نداشتم، معده ام بشدت سر و صدا میکرد تصمیم گرفتم تا همانجا جان به جان آفرین تسلیم نکرده ام به خانه برگردم .

به سختی خودم را به خانه رساندم و جلوی کولر دراز کشیده و منتظر شدم خواستم بخوابم اما مگر با این همه بوی خوشمزه ی آش رشته و رنگینک من می توانستم بخوابم؟ یک ربع مانده به اذان مادرم سفره را انداخته و در آن رنگینک، ماست، زولبیا و بامیه و آش رشته گذاشت .

خیلی لحظات سختی بود. به ساعت نگاه می کردم ولی عقربه ها حرکت نمی کردند با خودم گفتم آنها هم انگار مانند من روزه اند و رمقی ندارند البته بعد فهمیدم که باطری شان تمام شده. به هر سختی که بود این لحظات آخر هم گذشت و با شنیدن الله و اکبر من به سمت سفره حمله کردم و از هرچه درون آن بود خوردم. رنگینک، زولبیا بامیه و آش و آب و شربت . وقتی به نزدیکی ترکیدن رسیدم خودم را از سفره جدا کرده و به دیوار تکیه دادم تا غذاها بتوانند وارد معده ام بشوند.

متاسفانه آن شب من مریض شدم و بخاطر دلپیچه و اتفاقاتی که درون معده ام افتاد هر چند دقیقه یکبار به توالت می رفتم و اینگونه بود که من یک روز را روزه گرفتم تا بتوانم حال فقیرها را درک کنم. راستش را بگویم خیلی دلم برایشان سوخت من آن شب برایشان دعا کردم که از این زندگی سخت نجات پیدا کنند و مثل بقیه سه وعده در روز غذا بخورند تا مجبور نباشند اینهمه شیرینی و چربی و گوشت را یکباره بخورند چون می دانستم حتما مریض می شوند.

این بود انشای من

رمضان ماه خدا
همه مهمون خدا
می رسیم به آسمون
می شیم از بدی جدا

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/113137