
اتحادخبر- یعقوب فولادی/ دشتستان:سقا هیچ نگفت، مشک را از کنار حجره برداشت، بر دوش نهاد و به سختی و لنگلنگان از حجره بیرون رفت و فریاد کشید: «آب، آب ِخنک و گوارا. شیرین و حلال، بنوش.»شیخ به دنبال او رفت، دید پاهای سقا زیر ِسنگینی مشک میشکند. مشک را با التماس از او گرفت و بر دوش انداخت. بر پیشانی او بوسه زد. کاسهٔ سفالین سقا به دست گرفت...
*یعقوب فولادی/ دشتستان:
سقا هیچ نگفت، مشک را از کنار حجره برداشت، بر دوش نهاد و به سختی و لنگلنگان از حجره بیرون رفت و فریاد کشید: «آب، آب ِخنک و گوارا. شیرین و حلال، بنوش.»
شیخ به دنبال او رفت، دید پاهای سقا زیر ِسنگینی مشک میشکند. مشک را با التماس از او گرفت و بر دوش انداخت. بر پیشانی او بوسه زد. کاسهٔ سفالین سقا به دست گرفت. در کاسهٔ سقا شاخهای نعنا بود؛ سبز و شاداب.
شیخ جار زد: «آب، آب ِگوارا. بنوش، گوارای وجود.»
مردمان از او آب خواستند، به تبرک. هر کس بیمار بود، هر کس بیمار داشت. هر کس حاجت داشت دست پیش آورد و از او آب خواست.
سقا در حیرت ماند از کار ِشیخ. کسی فریاد زد: «شیخ خود را شکست، به لباس ِسقایان در آمد. اکنون به ما میآموزد تا ما غرور و خودستایی را مانند چرک از تن و روح خود دور کنیم» (مرادیکرمانی، آب انبار، ص: ۴۳).
«آبانبار» آخرین(؟) داستان ِهوشنگ مرادیکرمانی است که انتشارات ِمعین آن را در ۱۵۳ صفحه چاپ کرده است. چاپ هفتم، ۱۳۹۶، قیمت: ۹۰۰۰ تومان.
داستانی است خوب و خواندنی. از «شرافت» میگوید و درس «آزادگی» و «انسانیت» میدهد. نثرش هم که نثری است شیوا و معتدل؛ نه واژگان و اصطلاحات گنگ و کم کاربرد ِادبیات کهن را دارد و نه جملهبندی سست ِمتنهای امروزی را؛ بلکه کلمات همه سنجیده هستند و جملات هم روان و پخته.
ویژگی برجستهٔ «آبانبار» که نظرم را بسیار جلب کرد و لذت صدچندان از آن بردم، «ایرانی» بودن ِآن است. منظورم از ایرانی بودن، نوشتن ِآن به زبان ِایرانی/فارسی نیست؛ مقصودم فن ِنویسندگی مرادی است و جو حاکم بر کتاب و محتوای آن.
مرادیکرمانی در جای جای ِنوشتهاش بیت، مصرع و جملات ِقصار آورده است که همین در همتنیدگی ِنثر و نظم و جملات ِشاعرانه، ملاحت ِخاصی به قلمش داده است. از همه مهمتر موضوع و درونمایهٔ داستان است که از دل ِفرهنگ ِایرانیست. خصوصا اینکه رنگ و بوی متون کهن -به ویژه عارفانهها و صوفیانهها- را در روایتش حس میکنیم: گاهی حکایتی از «قابوسنامه» را به یاد میآورد، صفحهای دیگر داستانی از «اسرارالتوحید»، آن طرفتر «بهلول» را، گاهی ردپای ایزدبانوی آبها -«آناهیتا»- را در آن میبینیم، گاهی باوری فولکلور، جایی «شاهزاده و گدا"، جای دیگر «گلستان» سعدی را به ذهن تداعی میکند و گاهی «فیه مافیه» مولانا جلالالدین را.
خلاصه اینکه داستانی است در اوج و اعتدال، هم «ظرف» و هم «مظروف».
ای کاش کوزهای بودم
بر دوش ِتو
اشک میریختم
بر سینهٔ تو.