
اتحادخبر- پرسوک:در تعطیلات نوروز بین مراسم های کفن و دفن و ترحیم ، برای تبریک قدم نو رسیده ی دختر خاله ی مادرجانمان به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و مادربزرگ و پدربزرگ مادری ام به منزل خاله ی مادرجانمان رفتیم. بعد از سالها انتظار خدای مهربان به دختر خاله مادرم دوقلو دختر و پسر داده بود وقتی نشستیم بعد از نوشیدن شربت ...
*پرسوک:
موضوع انشا: نام نیکو
در تعطیلات نوروز بین مراسم های کفن و دفن و ترحیم ، برای تبریک قدم نو رسیده ی دختر خاله ی مادرجانمان به همراه پدر و مادر و خواهر و برادر و مادربزرگ و پدربزرگ مادری ام به منزل خاله ی مادرجانمان رفتیم.
بعد از سالها انتظار خدای مهربان به دختر خاله مادرم دوقلو دختر و پسر داده بود وقتی نشستیم بعد از نوشیدن شربت ویمتو دخترخاله ی مادرم دوقلوها را پیش ما آورد مادرم از دخترخاله اش پرسید قدمشون مبارک باشد ، اسمشان را چه گذاشته ای؟ دخترخاله هم لبی غنچه کرد و به صورت همزمان با اشاره به هر قُل از دوقلوها گفت هاوُش و هیرسا بعد از شنیدن اسم ها به مادر و پدر و پدربزرگ و مادربزگم نگاه کردم و در صورتشان سوالِ : حالا کدامش دختر و کدامش پسر است را خیلی واضح دیدم؛ بالاخره مادربزرگم پرسید: حالا کدامش دختر است و کدامش پسر؟ دخترخاله ی مادرجانمان گفت :هاوش پسر است و هیرسا دختر بعد مادربزرگم صورتش را بصورت ترکیبی از تعجب و ناباوری جمع کرد و گفت: عجب! خاله جان من که زبانم نمی چرخد صدایشان کنم اما مبارکتان باشد. بعد خوردن شیرینی و پرداخت کادوی نورسیده ها به همراه مادربزرگ و پدر بزرگ جانم به خانه برگشتیم.
آنها شب خانه مان ماندند و بعد شام عمه و شوهر عمه هم آمدند شب نشینی خانه مان . دور هم نشسته بودیم که عمه جان به مادربزرگم گفت چشمتان روشن قدم نوه های خواهرتان مبارک باشد بعد رو به مادرجانمان کرد و گفت: راستی اسمشان را چه گذاشته اند؟ مادرم گفت : هاوُش و هیرسا شوهر عمه با صورتی پر از تعجب گفت: چی چی و چی چا؟!؟!؟!! (در اینجا ما یهویی خنده مان گرفت که با دیدن برق نگاه مادرجان سریع خنده هایمان را قورت دادیم) مادرم اسم ها را تکرار کرد شوهر عمه گفت: عجب، عجب، عجب، نمیدانم این دختر و پسرهای امروزی از کجا این اسامی را می آورند چند وقت پیش منزل یکی از دوستان رفتیم که تازه صاحب بچه شده بود اسمش را که گفت من و عیال نفهمیدیم دختر است یا پسر باهاشان رودرواسی هم داشتم نتوانستم بپرسم برای همین به عیال یواشکی گفتم: هروقت خواست پوشکش را عوض کند ببین ( از اینجا را اینقدر یواش گفت که من نشنیدم ) بعد همه بلند خندیدند و به ما هم نگفتند که چه گفتند و خندیدند. پدر بزرگم گفت: والا بچه هایی با این اسم را که دیگر نمی شود فرستاد نانوایی (ایشان فقط نانوا رفتن را نشانه ی پسر بودن می دانند) حالا اینها چطوری میخواهند بگویند هاوُش برو نان بخر؟با این اسمی که برای بچشون گذاشتن موقع دعوا کی ازش حساب می برد؟ مادرجانمان گفت: بابا جان دوره و زمانه عوض شده الان عصر گفتگو و ارتباطات است نه دعوا پدربزرگ گفت: شماها جوانید، هنوز مانده همه چیز را بدانید اسم باید ابهت داشته باشد، بعد بادی به غبغب انداخت و ادامه داد: من را الان اینطوری نبینید قدیمتر ها یَلی بودم برای خودم ( در اینجا مادربزرگم متعجبانه نگاهش کرد)یک شهر از من حساب می بردند کافی بود یکی از بچه های محل صدا بزند غلامی تا بقیه حساب کار دستشان بیاید وقتی دعوا می شد با محله های دیگه صدای نفس کش آقا غلامتان را که می شنیدند همه ماست ها را کیسه میکردند و در میرفتند بعد با همان باد در غبغبش گفت بله باباجان اسم باید ابهت داشته باشد.
حرفها به اینجا که رسید مادرجانمان یک نگاه به من کرد و گفت: چرا نرفته ای بخوابی مگر فردا مدرسه نداری؟ و تا خواستم حرفی بزنم مرا مانند جوجه کیش کیش کرده و به اتاق خواب فرستاد و نتوانستم نتیجه ی صحبت های آن شب را بشنوم.
این بود انشای من
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کاز او ماند سرای زرنگار