
اتحاد خبر - پرسوک : به نام خدا/موضوع انشا :خاطره قدیم/رفته بودم خونه ی داییم دیدم ننجونم اونجاست کلی خوشحال شدم و ازش قول گرفتم که بیاد خونمون/همین که رسیدیم ننجون عینکش درآورد و پاک کرد گذاشت رو چشمش و گفت: بوا بوا، چقه شُلوغه، تمام برازگون جم واویدن اینجو خو/همینطور که حرف می زدیم و قلیونش می کشید دیدم مکث کرد...
*پرسوک:
به نام خدا
موضوع انشا :خاطره قدیمی
رفته بودم خونه ی داییم دیدم ننجونم اونجاست کلی خوشحال شدم و ازش قول گرفتم که بیاد خونمون.
همین که رسیدیم ننجون عینکش درآورد و پاک کرد گذاشت رو چشمش و گفت: بوا بوا، چقه شُلوغه، تمام برازگون جم واویدن اینجو خو.
همینطور که حرف می زدیم و قلیونش می کشید دیدم مکث کرد ، عینکش درآورد دوباره پاک کرد و گذاشت چشمش و محکم زد پشت دستش و گفت: بُشش واخی. سی دخترو چقه سیرقه، غیر اینا صحاو ندارن
به روبروش اشاره کرد وگفت: با او دختر سیرقو هسُما.سیلش کو. پُی ای دار درازش چ برش کرده؟ دسمالم سرش نی پِرِشت بُرده.
تا دیدمش خندم گرفت گفتم : ننجون اینکه دختر نیست. گفت: ای پُسریه؟ دی رووووود دی روووود .. یو پُسره؟ دی والا یو خو بُرمشه نازکتر بُرم زنله؟ (متعجب نگاهش کرد) دی والا یوخو ری لووُش سرخاب زده!! خدا مونه پُشک بده. خاک تو سرش .یهو بلند شد، با عصبانیت نی قلیونش برداشت که بره دستش گرفتم و گفتم: ننجون کجا ؟ به هر زحمتی بود نشوندمش. گفت: دی بیل برم پُی کَنجیل بزنم تو کُلیمِش تا بَلکَم کمی تِک دلم بشکه.
چند دقیقه که گذشت ننجون گفت: دی پام خشکاویده وِری کمی رو کنیم تا پام نرم واوو ،مو و یِجا نِشسَن عادت ندارُم. منم چشم گفتم .ننجونم چادرشُ روی سرش مرتب کرد و دمپایی طبیش پوشید شروع به قدم زدن کردیم .ننجون هم برام از گذشته و خاله ها و دایی ها تعریف میکرد و منم لذت می بردم. کمی جلوتر نشستیم.
رو به روی ما چنتا پسر جوان با شور و شوقی که خاصیت جوانیست والیبال بازی می کردن. هیجان بازی هم به قدری زیاد بود که حس تماشای مسابقات المپیک به من و ننجونم دست داده بود و ماهم با هیجان تماشا می کردیم و ننجونم با کسب هر امتیاز بارک الله میگفت و تشویقشون می کرد .یه ضربه زده شد و توپشون افتاد کنار ما، یکی از اون جوونا اومد و برش داشت و رفت قبلی که بره چند کلام هم با ننجونم خوش و بش کرد. بعد که رفت تا نگاه کردم دیدم ننجون گوشه مینارش گذاشته جلو دهانش و اشک تو چشماش حلقه زده. ترسیدم و گفتم: ننجونم چی شده؟ قربون دل نازکت برم چرا گریه می کنی؟ همینجور که اشکاشو پاک می کرد گفت : دی والا دیدیش؟ بدوخته چقه گناه داشت. بِچِی ای جوونی شلوارش کَل کَل بی؟یکی محکم زد رو پاش و گفت : آخی...آخی دلمه نِبو. وَش معلوم بی آدمل فقیر نداری هِسِن. من به سختی خندمو مخفی کردم و گفتم : ننجون مهربونم این مدلشه.
یهو اشکش خشک شد و گفت: چه!! مدلشه؟ یعنی چه ای که میگی؟
.کلی هم پول براش داده. چند لحظه مکث کرد و گفت: خو اَلوِته وقتی پُسر میا بُرمشه مث دَشکه میکنه و سُرخاب ماتیک میزنه بایَسَم شلوار پاره پوره پاش کنه.داشتیم میرفتیم چنتا دختر خانم از روبروی ما میومدن که یهو با عصبانیت گفت: بیَه لابد یونم مدلشه که ملافه دورش کرده. با خندم گفتم بله ننجونم اینم مدله. گفت غیر از بیصحاویه و دخترل سیرق واویدنه. خو اینا چنه برشونه؟ یا کل کانه و پاره پورِیه یا ملافه دور خوشون کردنه یا پی بُلیز دامن کدری دیشون اومدنه صَرا. لابد صوا گونی هم مد واوو برشون میکنن پُسِرَل هم بدتر دخترل واویدنه.مینشون دیم خرگوشی بسه ، شو برمشون ورداشتنه و توریشون بند انداختنه بهزه یه دختری ، سرخاب ماتیک هم کردنه پِرِشت بردِیَل. ری لواسلشونم پر نوشته توهَم توهِمه حساوکو روزنامه برشونه گفت: اِی گفتی اینم مدلشه همی چارتا انگشته تو دهنت میزنم که پر خینا وو و دیه و ای ادا اطوارل نگی مدلشه مدلشه. من دیگه چیزی نگفتم
این بود انشای من