
اتحادخبر-پرسوک: موضوع انشا: روز عشق/به نام خدا/چند روزِ زیادی بود که از جلو مغازه ها که رد می شدم پشت شیشه ی مغازه ها خرس های گنده ی قرمز ، جعبه های قرمز، لیوان قرمز، گل های پلاستیکی قرمز و کلی چیزهای قرمز دیگر می دیدم ،کارت هایی هم بود که روی آن نوشته بود ولنتاین مبارک بعد فهمیدم که ولنتاین روز عشقِ...
* پرسوک:
موضوع انشا: روز عشق
به نام خدا
چند روزِ زیادی بود که از جلو مغازه ها که رد می شدم پشت شیشه ی مغازه ها خرس های گنده ی قرمز ، جعبه های قرمز، لیوان قرمز، گل های پلاستیکی قرمز و کلی چیزهای قرمز دیگر می دیدم ،کارت هایی هم بود که روی آن نوشته بود ولنتاین مبارک بعد فهمیدم که ولنتاین روز عشقِ خارجی هاست و خارجی ها در این روز به کسی که عاشقش هستند هدیه می دهند در کشور ما هم در روز ولنتاین آقایان به خانم ها خرس های گنده هدیه می دهند و اینگونه خیلی احساس با کلاسی و لاکچری بودن می کنند. از آنجایی که عشق اول هر پسری مادرش است منهم دلم می خواست به مادر عزیزم کادویی بدهم ؛ اما واقعیت این بود که من یک پسر باکلاس اما بی پولی هستم که پول نداشتم از آنطور کادوهای پشت شیشه ی مغازه برای مادر مهربانم بخرم.
با خودم فکر کردم چکنم؟ چگونه می توانم عشقم را به مادرم نشان بدهم؟ تصمیم گرفتم حالا که پول ندارم برای مادرم خرس گنده بخرم در عوض کاری انجام بدهم که موجب خوشحالی مادرم شود پس دوان دوان به سمت خانه مان رفتم و مادرم را دقیق زیر نظر گرفتم تا بفهمم چه کار مهمی دارد که آن را انجام بدهم و شادی آن را به مادر هدیه بدهم. چند دقیقه بعد برادر کوچکم فرش اتاقمان را خیس کرد و چون قبلا برادر کوچکم روی آن فرش هنرنمایی کرده بود مادرم تصمیم گرفت که آن فرش را بشوید و به پدرم گفت: فرش را جمع کن و به قالی شویی ببر تا آن را بشورند در آن زمان مانند ای کیو سان فکرمان جرقه ای زد و به صورت خودجوش با صدایی رسا گفتم : مادرجان چرا قالی شویی ؟ مگر من مرده ام ؟ مگر پسر بزرگ نداری که می خواهی اینهمه پول خرج کنی برای شستن یک فرش؟ خودمممم برایت میشورمش. مادرم با چشمانی خوشحال نگاهی به قامت من انداخت و گفت: الهی مادر به قربان قد و بالایت برود شیربچه ی من آفرین که اینقدر به فکر اقتصاد خانواده ای. پدر هم بادی به غبغب انداخت و گفت: می بینی خانم پسرم دیگر برای خودش مردی شده است. من که با شنیدن این حرفها حسابی به خودم جوگیر شده بودم و بقول خودمان گردنم بار شده بود به کمک پدر قالی را جمع و در حیاط خانه پهن کردیم. چکمه پوش شیر آب را باز کردم در همان ابتدای کار آب سرد روی لباسم ریخت و خیلی یخ کردم اما با خودم گفتم مرد که با چند قطر آب جا نمیزند و اینجوری بود که شستن قالی را شروع کردم .
قالی را شامپویی کرده و شروع کردم به تی کشیدن اولش مشکلی نبود بجز سردی هوا اما چند دقیقه ی بعد بود که مشکلات یکی یکی خودش را نشان داد. در دقیقه ی سوم کم کم استخوان کتفم مانند لولای در آهنی حیاط خانه ی شوهر عمه ام اینا شروع کرد به غیژ غیژ صدا دادن در دقیقه ی چهارم مهره های گردنم برای چگونگیِ رفع جَوگیری من با هم مشغول مذاکره شدند در دقیقه پنجم یا ششم بود که مهره های چهارم و پنجم کمرم به نشانه ی اعتراض جایشان را با هم عوض کردند در دقیقه ی هفتم زانو هایم شروع به گلایه و شکایت کردند در دقیقه ی هشتم از مغزم پیام آمد که پسرجان تو را چه به قالی شستن ؟ اصلا تو مالِ این حرفهایی؟ اگر خیلی به فکر اقتصاد خانواده ای از پول تو جیبی اَت مایه بگذار به ما چکار داری؟ تو که نمیتوانی چرا فازِ الکی بر می داری و ما را به دردسر می اندازی؟( و حرفهای دیگری که نمیشد آنها را نوشتشان) در دقیقه ی دهم دیگر رسما به غلط کردن افتادم و قبل از اینکه در آن سرما قندیل ببندم پدر و مادرم را از غلط کردنم مطلع کرده و تمام خفت و خواری پس از آن را به جان خریدم . باور کنید الآن که دارم این انشا را می نویسم هنوز کتف و گردن و زانوهایم ذق ذق می کند و مغزم از سرزنش کردنم دست بر نداشته است.
این بود انشای من
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها