
اتحاد خبر-خان: از آفتاب خبری نیست که نیست.ابرها تلوتلو می خورند در آسمان.نسیمِ خنکی گاه گاه هُل می خورد داخل اتاق.در اندیشه ام که این هفته چه آشی بپزم برای "بروفلی".نمی دانم ،هنگ کرده ام یا مثل بعضی از این طایفه یِ کت شلوار پوشِ عشقِ میز ،زده ام به باغ بی خیالی و یا شاید آن قدر گفته ایم و گفته ایم از بیکاری ، گرانی ،رکود، فقر و ...که قی آور شده.شاید...
خان:
از آفتاب خبری نیست که نیست.ابرها تلوتلو می خورند در آسمان.نسیمِ خنکی گاه گاه هُل می خورد داخل اتاق.در اندیشه ام که این هفته چه آشی بپزم برای "بروفلی".نمی دانم ،هنگ کرده ام یا مثل بعضی از این طایفه یِ کت شلوار پوشِ عشقِ میز ،زده ام به باغ بی خیالی و یا شاید آن قدر گفته ایم و گفته ایم از بیکاری ، گرانی ،رکود، فقر و ...که قی آور شده.شاید هم بعضی مواقع ،سکوت بهتر باشد و گره گشایی را به جایِ خلق به خود ِاوستا کریم باید سپرد.
از خیرِ پیچیدن به پروپای کارگزارانِ خدوم!!! می گذرم و می روم دنبال دو خط مطالعه.
ناگهان ، گوشی جیغی بلند می کشد.پیامی در یکی از شبکه های اجتماعی ردوبدل می شود که در آن از یک واژه ی محلّیِ اصیل - "زیپو چی" - استفاده شده است.از فرطِ بیکاری می افتم دنبال " زیپوچی".
در فرهنگ لغت "دهخدا" این واژه دیده نمی شود.ناچار دست به دامن "معین"و "دهخدا"ی محلّی - ننه و باپی- می شوم.
راهِ منزلِ آن ها را پیش می گیرم. باپی به یاد جوانی ، راه کوه و کمر در پیش گرفته و به دل صحرا زده است. سور وسات " مُشَتک سیرموکی" و "گِرده" ننه پهن است.
سلامی می کنم و بوسه ای بر دستان پینه بسته ی ننه می نشانم.
بویِ " سیرموک" و دلوِ عطاری ننه که پر است از داروهای محلی و گاه ، لوازم خوراکی پزشکی؛ مشام را قلقلک می دهد. همین طور که ننه تا آرنج توی خمیر رفته برای وَرز دادن ، از او می پرسم :
ننه ، زیپوچی یعنی چه ؟
ننه چَکّه ی خنده ای می زند و می گوید:
ننه !!! اگر می خواهی زیپو چی دیگران شوی ، حلالت نمی کنم. من ، شماها را با این دَلوِ عطّاری و با عرقِ جبینِ کارِ باپی به این جا رسانده ام. اصلاً دلم رضا نمی دهد که زیر آب غِلوه ی( معادل آب دهان) دیگران رشد کنید و به جایی برسید.
ننه ادامه می دهد:
در میانِ زیپوچی هایِ کدخدا ، یک کوری بود که همیشه با او بود. کدخدا از جهتِ نریختن مالِ مفت به شکمِ اهل و عیال این پاچه خوار و ایضاً تسمه از گرده مردم کشیدن ، شغلِ خرّاصی( پیش بینی محصول خرما بر روی نخل) را به او واگذار کرده بود. هنگام تعیینِ سهمِ کدخدا از مال، این زیپوچی به باغ می رفت و با لمسِ تنه ی چند نخل اعمِ از نر!!! یا ماده ، باغدارِ بیچاره را مجبور می کرد بیش تر محصول را به جیب کدخدا بریزد. کور ،خوشحال بود از این خدمت و کدخدا سرمست از دادنِ این مسئولیت.
ننه ، همین طور که چانه ها را روی "خون " تخته ای می چید ،ادامه داد.
باپی ، هیچ وقت زیر بارِ زور نمی رفت و هر روز با کدخدا شاخ به شاخ می شد.مسئولانِ محلّی نیز پشتیبان و حامیِ کدخدا بودند...
یک بار به دستورِ کدخدا ، تنگ غروب ،هنگامی که باپی در دژِ شهر دودِ کاه استنشاق می کرد؛ زیپوچی های بی ریخت ، مثل مور و ملخ ریختند به خانه ی ما و هر چه در خانه داشتیم جارو کردند و بردند.وقتی معترضِ آن ها شدیم. یکی از آن قلمچاق ها ، با قنداقِ تفنگ ،محکم زد به پهلویِ من . هنوز که هنوز است بعضی وقت ها دردِ آن به جانم می افتد.
ننه داشت اجاق را روشن می کرد برای پخت گِرده که باپی با کوله باری از "کاکُل" ، "تولَه" و " سیرموک" سر رسید.
از سخنان ننه فهمیدم که ظلم و ستم زیپوچی ها اگر از کدخدا بیش تر نبوده ،کم تر هم نیست.
و چه قدر این روزها ، زیپوچی ها زیاد شده اند!!!