
اتحاد خبر-اِرنک باشی: خوب بخاطر دارم بچه که بودم در روستایمان مردی زندگی می کرد به نام محسن که گهگاه داستانهای شیرینی از دوران کودکی اش تعریف می کرد ... محسن که اصلأ اهل یکی از روستاهای کهگلویه بود می گفت هر وقت در روستایمان عروسی بود ما بچه ها از چند روز قبل منتظر شام عروسی بودیم تا شکمی از عزا در آوریم اما شب عروسی وقت ...
اِرنک باشی
خوب به خاطر دارم بچه که بودم در روستایمان مردی زندگی می کرد به نام محسن که گهگاه داستانهای شیرینی از دوران کودکی اش تعریف می کرد ... محسن که اصلأ اهل یکی از روستاهای کهگلویه بود می گفت هر وقت در روستایمان عروسی بود ما بچه ها از چند روز قبل منتظر شام عروسی بودیم تا شکمی از عزا در آوریم اما شب عروسی وقت شام که می شد ، نردبانی می گذاشتند و به می گفتند : برین پشت بوم ، برا بچه ها اونجا سفره انداختیم ... ما بچه ها هم خوشحال برای بالا رفتن از نردبان از سر کول هم بالا می رفتیم تا خودمان را برای خوردن شام به پشت بام برسانیم ...
همه بچه ها که بالا جمع می شدند ، بی انصافها نردبان را برمی داشتند آنگاه با خیال راحت در حیاط و جلوی چشممان برای بزرگترها سفره می انداختند و ما بچه ها چاره ای نداشتیم جز اینکه از آن بالا با حسرت نظاره گر شام خوردن مهمانها باشیم ...
محسن که این داستان را با لهجه شیرین لری تعریف می کرد آخر کار هم در حالی که می خندید می گفت : جالب اینکه این داستان یعنی فرستادن ما روی پشت بام در همه عروسی ها تکرار می شد و جالبتر اینکه هر دفعه باز ما بچه ها گول می خوردیم و برای رفتن به پشت بام سر و دست می شکستیم ... امروز هم وضع با گذشته فرق چندانی نکرده ، چرا که ما آدمها با گذشت زمان قد می کشیم و بزرگ می شویم اما هنوز با دیدن یک نردبان بلافاصله گول می خوریم و از آن بالا می رویم و خلاصه اینکه داستان آن اعتماد کردنهای بیجا برقرار است و ما همچنان در کودکی خود درجا می زنیم.