
اتحاد خبر-مزقون چی: آدمیزاد با همه ی ادعاهاش بعضی وقتا لنگ چیزایی میشه که تموم هارت و پورتش رو از یاد میبره. خدا رفتگان شما رو بیامرزه، آقاجان ما خیلی اهل مجالست و معاشرت بود. آقا جون ادامه داد که اگر بازم از این غلطا کردید و کلیه هاتون رو از دست دادین حداقل یه خونه بگیرید که دو سه تا توالت داشته باشه که جلو مهمونا تو صف واینستید....
مزقون چی
آدمیزاد با همه ی ادعاهاش بعضی وقتا لنگ چیزایی میشه که تموم هارت و پورتش رو از یاد میبره.
خدا رفتگان شما رو بیامرزه، آقاجان ما خیلی اهل مجالست و معاشرت بود.
هیچوقت خدا هم نه ننه ی خدابیامرز ما فهمید تو دورهمیاش چی میگذره نه بچه هاش رو تو مجلس راه میداد.
ولی این اواخر که دیگه پا به سن گذاشته بود دیگه از فراست مجلس گرفتنم افتاد.
هیچکس نفهمید چرا ولی این یه رقم رو ننه جون ما می دونست و تا مدتها از همه قایم میکرد.
تا یه روز خبر آوردن آقاجون میخواد از خونه همیشگیش جابجا شه و بره تو یکی از این خونه قدیمیا که دو سه تا توالت داره.
بازم هیچکس نفهمید بعد یه عمر زندگی تو اون خونه چرا حالا میخواد بفروشتش و همه خاطرات دو سه نسل از خونواده رو حراج کنه.
عجیب تر اینکه شدیدا تاکید به مزیت وجود سه توالت داشت و مرتبا در مورد آسایش مهمونا مواقع اضطراری داد سخن سر میداد.
عوض شدن خونه همانا و از سر گرفتن مجلس آقاجان هم همانا.
از اون روز، چندبار خواستیم سر از راز آقا جون دربیاریم ولی خدابیامرز هَفت خط رو هم حد زده بود.
تا اینکه زد و یه روز گفتن آقا حالش بد شده و زودتری خودتونو برسونید مریضخونه.
دور از جون شما آقام مثل مار از درد به خودش می پیچید. پهلوش رو گرفته بود و نعره اش زَهره ی شیر رو آب می کرد. پیرمرد بیچاره همینطور که ناله می کرد، شاکی بود که اینا رو کی راه داده داخل. حالا چرا این وسط اومدن ما براش مسئله شده بود خودنونم متوجه نشدیم.
از پسراش التماس که بهمون بگه چش شده و از آقا هم انکار.
آقاجون که خودش رو در محاصره می دید و از طرفی هم فکر می کرد بالاخره باید قضیه رو توضیح بده تا توی این روزهای پیری بچه هاش هواشو داشته باشن، گفت برید هرکدوم چند تا تیکه چوب بیارید تا بهتون یه چیزایی رو بگم.
آقا به هرکدوم ازبچه هاش یه دسته از چوبا رو داد و گفت بشکنید، همشون شکستن.
آقاجان که نقشه اش نگرفته بود با چشمای از حدقه بیرون اومدش یه دسته دیگه بست رو قبلیا و داد بهشون و بازم پیروزمندانه همشونو شکستن.
نور به قبرش بباره این موقع ها یه الفاظی بکار میبرد که در این مقال نگنجد، اما سانسور شده اش این میشه که فهمیدم خیلی «خ ر ی د» ولی مجبورم نصیحتتون کنم.
و شروع کرد که ببینید بچه ها هیچوقت تو مجلس رفتن و رفیق بازی زیاده روی نکنید.
اگرم ناچار بودید که برید، کار بدی ازتون سر نزنه یعنی هر آت و آشغالی رو به اسم « ُو تَش» نخورید که کلیه هاتون پرکار بشه و وسط مجلس روونه ی مریضخونه تون کنه.
در این لحظه بابا پرسید یعنی چی نخوریم؟ عمو کوچیکم جواب داد منظورش اینه که «خودت بنداز!». در این لحظه آقاجون ایشون رو دعوت به مطالعه ی معروفترین اثر «خاویر کرمنت» کرد.
آقا جون ادامه داد که اگر بازم از این غلطا کردید و کلیه هاتون رو از دست دادین حداقل یه خونه بگیرید که دو سه تا توالت داشته باشه که جلو مهمونا تو صف واینستید.
اینجا بود که به راز خونه ی آقاجان پی بردیم.
بزرگوار تصریح کرد: خلاصه کاری نکنید تو این گرونی جلو چشم مردم بیوفتید دنبال پیدا کردن پمپرز سایز بزرگسال.
ولی خب میدونم شما بچه های خوبی هستید و حواستون به این عضو حیاتی هست.
بعد از اون روز دیگه دورهمی های آقام کمتر شد و هروقتم مجلسی پیش میومد مجهز و مسلح شرکت می کرد و ماها هم حواسمون به انتخاب هامون مخصوصا انتخاب خونه و هم مجلسی و توالت هامون بود./د