کد خبر: 10384 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 14 اسفند 1391 - 12:47
جوابیه ای به نویسنده ی کتاب «سیری در گویش دشتستان»

در ویژه نامه نوروزی سال 90 هفته نامه وزین اتحاد جنوب طی مصاحبه ای از شما سوال می شود کجا متولد شده اید؛ در پاسخ می فرمایید در شیراز متولد شده ام و در ادامه پدرم هم در شیراز و در مدرسه شاهپور به مدرسه می رفتند و از اعضای خانواده فقط پدر بزرگم گاهی با لهجه ی برازجانی حرف می زد و گاه میهمانانی که از برازجان می آمدند ولی بقیه اعضای خانواده نه، تا آن جا که...

 

«من صنف فقد استهدف»: هر که می نویسد خود را در معرض انتقاد قرار می دهد و «ان الجواد قد یکبوا و ان الصارم قد ینبوا و ان الانسان محل السهو و النسیان»: همانا اسب تندرو هم گاهی زمین می خورد و شمشیر برنده گاهی کندی می نماید و انسان در معرض اشتباه و فراموشی است.

سرکار خانم برازجانی

در ویژه نامه نوروزی سال 90 هفته نامه وزین اتحاد جنوب طی مصاحبه ای از شما سوال می شود کجا متولد شده اید؛ در پاسخ می فرمایید در شیراز متولد شده ام و در ادامه پدرم هم در شیراز و در مدرسه شاهپور به مدرسه می رفتند و از اعضای خانواده فقط پدر بزرگم گاهی با لهجه ی برازجانی حرف می زد و گاه میهمانانی که از برازجان می آمدند ولی بقیه اعضای خانواده نه، تا آن جا که میدانم خودتان نیز با لهجه ی غلیظ شیرازی صحبت می کنید و در همین مصاحبه فرموده اید که فقط 2 تا 3 ماه در برازجان بوده ام آن هم به علت تشرف پدرم به مکه و تنهایی مان در شیراز و مجددا به شیراز برگشتیم و در مقدمه کتاب خود چگونگی تالیف و منابع یادگیری واژگان برازجان و دشتستان را دایی خود، آقای سید ابراهیم ساجدی و عموی بنده، مرحوم حاج محمد نبی مهاجر برازجانی که از معمرین آگاه دشتستان بوده اند، ذکر کرده اید.

در حالی که این بنده عاصی به درگاه خدا و «متهم به سرقت ادبی اثر شما» حدود 60 سال از رب الارباب خود عمر گرفته و تمام مدت به صورت مستمر در برازجان زندگی و از بدو تولد همراه با لالایی های مرحومه مادرم که بانویی مومنه و از معدود زنان با سواد آن دوران و دختر یکی از تجار خوش نام و پر آوازه شهر، به نام حاج اسماعیل جهانبخش بود و من با زبان مادری این مادر محدثه با واژگان متداول آشنا و بیش از نیم قرن زندگی و مراوده با مردم خونگرم و دوست داشتنی برازجان و دشتستان علاوه بر بزرگواران و فامیلی که شما نام برده و از آنان کسب فیض کرده اید و از قضای روزگار بیشتر آنان فامیل مشترک بنده و شما سرکار خانم بوده اند، روزانه با ده ها نفر  و با گذشت بیش از نیم قرن با هزاران گویشور محلی پیرمرد و پیرزن سالدار، نوجوان، جوان و میان سال روستا، بخش، شهر و شهرستان محاوره و مجالست داشته و به اغلب روستاهای منطقه سفر کرده و کلمه به کلمه این واژگان را صدها بار شنیده و خود تکلم کرده ام و این گونه که نوشته اید نیست که با شنیدن یک واژه محلی از جا بجهم، چرا که این واژگان محلی با تکرار در گفت و شنود، ملکه ی ذهن ما مردم برازجان و دشتستان شده و کم نیستند افرادی دانا و بصیر در منطقه که این واژگان را بهتر و نکوتر از من و شما ندانند و اگر فردی مثل من همچو مور، دانه دانه این واژگان را نه تنها در سلول های خاکستری مغز بایگانی، بلکه دفتر قطوری را به این واژگان گرانبها مزین کرده که هم اکنون به حول و قوه الهی به حدود 6 هزار واژه رسیده مسلما نه یکباره به او الهام شده و نه خلق الساعه بوده که «کار نکو کردن از پر کردن است» و «بیستون را عشق می کند نه زور بازوی فرهاد.» و یقینا سالداران و میان سالان امروز که جوان و نوجوان دهه های 40 و 50 دبیرستان های فرخی و 25 شهریور («شهید بهشتی و امام«ره» کنونی») آن دوران، به ویژه  دانش آموزان و دانش آموختگانی که همشاگردی حقیر بوده اند، به خوبی به یاد دارند که بنده در تمام مدت آن ایام، هر 15 روز یک بار روزنامه ی دیواری تحت عنوان «برازجون می خامت» که همه ی ستون های آن مزین به واژگان و ضرب المثل های محلی، شعر محلی، نقد و انتقادهای گویشی و... بود را تهیه و در تابلو اعلانات نصب می کردم که عجیب پر طرفدار بود و خیل دانش آموزان و دبیران در زنگ های تفریح و اوقات فراغت جلو برد مدرسه مطالعه می کردند و یا برنامه های میان پرده ی حقیر به عنوان «رادیو برازگون» که در خلال آن مشکلات، نارسایی ها و کمبودهای موجود قبل از انقلاب اسلامی را با زبان طنز و گویش غلیظ برازجانی که صد البته نیشدار و گزنده بود را در بیشتر مراسمات در حضور مردم و مسئولین شهرستان و استان اجرا می کردم که یکی از همین برنامه ها که در آن جوگیر شده و از خط قرمزهای نظام شاهی عبور کردم برایم دردسر ساز شد که اگر بزرگواری شادروان مرحوم حاج علی برازجانی که وکالتم را پذیرفت و پا در میانی و کرامت مرحوم حاج محمد حسین کمارجی و توصیه نامه مرحوم پرویزی، نماینده وقت نبود که گستاخی ام را (به ذم حاکمان آن دوران) به حساب صغر سنم گذاشتند شاید امروز نبودم که سارق ادبی واژگان شما بشوم. 

خانم برازجانی

گرچه کتاب ارزشمند و مانای شما«سیری در گویش دشتستان» در نوع خود ارزشی و تلاش های شما با بضاعتی که داشته اید، ستودنی است و تهیه و تالیف آن را توسط یک شیرزن دشتستونی که به زیور طبع آراسته شده را وزنه ای سنگین در اعتلای فرهنگ دشتستان می دانم که نه تنها در این نوشته بلکه در مقدمه واژگان متداول مردم برازجان و شمارگان مختلف هفته نامه اتحاد جنوب و در محافل خصوصی به نیکویی از شما نام برده و متذکر شده ام که شاید یا نشنیده و یا به دست شما نرسیده و یا مطالعه نکرده اید. هرچند با اوصافی که از بزرگی شما برشمردم، این اثر نفیس شما هم مثل اغلب دست نوشته های بشری خالی از لغزش و خطا نیست که آن هم ناشی از بعد مکان زندگی و عدم اشراف شما بر منطقه ی دشتستان است. 

برای مثال کاخ کوروش را جنوب شرقی برازجان مرقوم فرموده اید در حالی که این کاخ در جنوب غربی برازجان قرار دارد و روستای درودگاه را در فاصله 15 کیلومتری شرقی برازجان نوشته اید که در 12 کیلومتری شمال غرب برازجان واقع شده و موارد دیگر که اگر اجازت فرمایید در آینده ای نزدیک، نقدی بر آن شاهکار خواهم نوشت؛ اما در خصوص این که نوشته اید بعضی ها می گفتند که شاید ایشان، یعنی بنده، نمی دانند که کتابی در این مورد توسط من چاپ شده؛ بله بنده شنیده بودم که شاهکار شما چاپ شده اما آن را ندیده و نه مطالعه کرده بودم ولی قبل از تالیف و چاپ کتاب حضرتعالی کتاب های متعددی از همشهریانمان در خصوص واژگان دشتستان و استان بوشهر و غیرو از بزرگوارانی مثل مرحوم علی مراد فراشبندی، استاد حیدر عرفان، فرهنگ گویش دشتستانی دکتر داریوش اکبرزاده، ادبیات عامیانه و ضرب المثل دکتر عبدا... رضایی، جلد اول سنگستان «واژگان» آقای عبدالحسین احمدی ریشهری، فرهنگ گویش تنگسیر آقای حسین زنده بودی، فرهنگ واژگان محلی بوشهری خانم فریده میرشکاری، لغت نامه تطبیقی گویش دشتی آقای سید کوچک هاشمی زاده، ریشه شناسی واژگان منتخب گویش بوشهری آقای عبدالعزیز بلادی، یک هزار و دویست ترانه محلی آقای عبدالمجید زنگویی، دغاله و مثل بوی تاره آقای حسین نوری فیروزی، سی بوشهر، همراه با گرگونامه دکتر سید جعفر حمیدی{به علت نزدیکی زبان و گویش بوشهر ـ دشتستان و دشتی} که همگی قبل از کتاب شما چاپ شده را مطالعه و در اختیار دارم، همچنان منابع ارزشمندی مثل جایگاه دشتستان در سرزمین ایران آقای سروش اتابک زاده، دلاوران دشتستانی آقای اسماعیل شهرسبزی، قیام مردم جنوب به روایت تصویر دکتر هیبت ا... مالکی، جغرافیایی تاریخی دشتستان آقای حبیب قاسمی، دالکی در گذر زمان آقایان حاج اکبر صابری و سید اسماعیل حسینی نژاد، روات آقای محمدرضا فقیه الاسلام، کتاب برازجان اثر دکتر عبدالرسول خیر اندیش، دشتستان در گذر تاریخ آقای محمدجواد فخرایی و ده ها مجموعه ی شعر محلی، مقاله، نوشته، پایان نامه و رساله دیگر از شیرزنان و شیرمردان دشتستان که همگی حاوی واژگان بومی است و فرهنگ نامه های مختلف مثل فرهنگ معین، دهخدا، عمید، جامع، آنندراج، قاطع، فارس نامه ناصری و... و منابع و ماخذ دیگر که در این مقال نمی گنجد که به جز دو تا سه مورد آن ها بقیه قبل از کتاب شما به چاپ رسیده، همین طور معمرین و دوستان فرهیخته ای که مرا به عنوان گردآورنده این واژگان سخاوتمندانه به صورت پیامک، شفاهی، ایمیل و نوشتاری هدایتگر بوده اند که قصد داشتم چنان چه عمر مجالی و اجل مهلتی دهد، در پایان چاپ آخرین واژه از یاوری و همراهی همه عزیزان به خصوص شما سرکار خانم که خود را شاگرد کوچکی در محضر استادان گراسنگ و پیش کسوتان می دانم، سپاسگذاری و قدردانی کنم که همواره وام دارشان خواهم بود. اما لااقل در این مورد با من هم عقیده باشید که در ستون کوچکی که هفته نامه وزین اتحاد جنوب به چاپ واژگان متداول مردم برازجان اختصاص داده، معرفی ماخذ و منابعی که از آن ها استفاده شده و یا مورد مطالعه قرار گرفته و گفتار شفاهی معمرین و عزیزانی که همراهم بوده اند در هر هفته برای نشریه میسور نیست. هر چند که بنده قبل از شروع و چاپ واژگان به رسم ادب از عزیزانی که در قید حیات بوده و یا امکان تماس با آنان را داشتم رخصت خواستم؛ نه برای استفاده از اثرشان و به ذم شما سرقت ادبی آثارشان و نوشتن روی دست آن ها بلکه به عنوان پیشکسوت که خود شما سرکار خانم هم احدی از آن بزرگواران بودید؛ با شما تلفنی تماس گرفتم صرفا به قصد رخصت از شما به عنوان پیش کسوت و هرگز از شما نخواستم که از کتابتان استفاده کنم چرا که من تا به آن هنگام کتاب شما را در اختیار نداشتم، مطالعه هم نکرده بودم و در آن تماس تلفنی هرگز نگفتم که واژگان چندانی ندارم زیرا اگر توشه ای در چنته نداشتم در ابتدا قدم به این وادی و راه ناهموار نمی نهادم و نه هرگز از شما تقاضای کتابتان را کردم چون آن قدر صنم بود که کتاب شما گل صنم نمی شد؛ اما لطف کردید و توسط همسر گرامیتان، جناب استاد نگهبان که شور بختانه به علت روزمرگی افتخار دیدار و مصاحبت با ایشان نصیبم نشد و با واسطه به وسیله «همشیره زاده ام» به من رسید که از بابت اهدا کتاب دستتان درد نکند، اما پس از وصول آن کتاب تا کنون با شما هیچ تماس تلفنی و یا دیداری نداشته ام که انشاء ا... حافظه اتان برای یادآوری شما را یاری می کند. به هر حال، حقیر با چاپ 69 بخش از واژگان همواره از خود به نام گردآورنده نام برده و هیچگاه خود را خالق و یا پدید آورنده این واژگان ندانسته ام، زیرا این واژه ها میراث گرانبها و یادگار ارزشمند پیشینیان و نیاکان ماست که پیشینه تاریخی آن ها از قرون متمادی است که اطلاع دقیق و موثقی از زمان پیدایش آن ها نداریم و حالا صاحبان و وارثان حقیقی آن ها همه ی دلیرمردان و شیرزنان دشتستانی از شمالی ترین نقطه جغرافیایی آن یعنی «بی من» و جنوبی ترین آن «شاه پسرمرد» است و هیچکس حق ندارد با نوشتن چند واژه که قطراتی از دریایی بیکران است، خود را مالک یا پدیدآورنده آن بداند که یقینا من چنین تفکر و ادعایی ندارم و انتظار می رفت شما هم هدفی جز ادای دین به دشتستان و جلوگیری از زوال و مرگ تدریجی و حفظ و یادآوری و انتقال آن از پیشینیان به پسینیان نداشته باشید که خوانندگان عزیز به خوبی می دانند که ما نه چشم داشتی به سود مادی داریم و نه توقع مدال و درجه ای و نه در انتظار برنده شدن جایزه نوبل ادبی و تنها انگیزه امان اعتلای برازجان و دشتستان است؛ اما بر خلاف تصورم به نظر می رسد که شما با برشماری تعداد اندکی واژه از جمله بندووا که اصطلاح درست محلی آن سرد و بندو است، خود را کاشف، خالق و مالک آن واژه ها دانسته و مرا متهم به سرقت و دست درازی به آن کرده اید که نام حلوا مرا به یاد داستان معروفی انداخت که گویند «شخصی می گفت فلان حلوا بسیار خوشمزه است از او سوال شد شما آن را خورده اید گفت نه ولی همسایه دوست پسر عمویم کاغذی که آن حلوا در آن پیچیده شده بود را لیس زده،» که ما نام سرد و بند و یا حلوی بندووا را نه از میهمانان و نه از دایی شنیده ایم، بلکه صدها بار آن را دیده، خورده و طرز تهیه آن را می دانیم.

سرکار خانم برازجانی

دارجلو یا داری جلو و حلوا سیو و دوی زیمون و به قول شما حلوا سیاهه که هنوز هم نه تنها برای زائو بلکه به صورت تفننی و یا تقویت کمر و طبع گرم آن در هر خانواده برازجانی و دشتستانی مصرف می شود و شنیدن این واژه برای مردم دشتستان نه تازگی دارد و نه از جا جهیدن، همان گونه که چل بسملا «چهل بسم ا...» هنوز هم بر کلاه و دوش یا آویزه گردن و تعویذ بازوی بسیاری از کودکان دشتستانی خودنمایی می کند، شاید در شیراز شما منسوخ شده هرچند که در اغلب روستاها و دیگر شهرهای استان فارس هنوز هم رایج است و گیاه خودروی جمیل و صدها گیاه رستنی دیگر به خصوص امسال که به فضل و رحمت الهی بارش های نسبتا خوبی در دشتستان داشته ایم، اگر بر ما منت نهاده و بهار سال نو به برازجان و دشتستان قدم رنجه بفرمایید این گیاه و صدها نظایر آن را به وفور و به عینه مشاهده خواهید کرد و حتما «صدی چک چک رووه یه شی بنه ی مخ و زهله ترک و پردآویدن بانده از نیلش و کرچندن و خاردنشه سیل می کنی: صدای روباه زیر اصله نخل و ترسیدن «پاره شدن کیسه صفرا» و سقوط پرنده از لانه اش و جویدن و خوردنش را تماشا می کنی»

سرکارخانم برازجانی

شما نوشته اید« از آن پس تا به امروز که حرف ح تمام شده و کار شما انتقال واژه های کتاب مزبور (منظور شاهکارتان که همچون حکیم طوس سی سال عمرتان صرف به انجام رساندن آن شده!!) به ستون واژگان متداول مردم برازجان بوده است» واقعا تعجب آور است؛ افتراه، تهمت و دروغ نسبت به دیگران چه در گفتار و چه در نوشتار در شان یک نویسنده مسلمان نیست؛ یقینا آمار و ارقام و جمع و تفریق مثل بعضی از انسان ها دروغ را یاد نگرفته اند و ... دو دو تا همیشه چهار تا می شود؛ بنده در 4 شماره اخیر یعنی شمارگان 726، 727، 728 و 729 که حرف «ح» بوده، دقیقا 70 واژه را به چاپ رسانده ام که هنوز هم ادامه دارد در حالی که کل واژه های حرف «ح» در کتاب مزبور که کتابت کرده اید فقط 43 واژه است؛ حتما این 27 واژه، افزون بر واژگان کتاب شما در حرف «ح» به طور ناگهانی به ذهن فعال یک گردآورنده رسیده و از جا هم نجهیده؛ چهار شماره هفته نامه اخیر را حتما در آرشیو شخصی خود دارید با «کتاب طوس نامه خود مقایسه کنید. 

سرکار خانم برازجانی

در قسمتی از افاضاتتان نوشته اید «مقداری از واژگان و توضیحات هم از خود شماست که اغلب نام روستاهای دشتستان است که جنبه ی گویشی ندارد.... البته چند واژه خوب مثل چاق: تیز، جلالت: خشمگین شدن و چهارچو: تابوت، را هم نوشته اید» عجب! کمی هم منصف شدید و ما را به حساب آورید؛ اگر چه باز هم در قسمتی از متن خنجر را از رو بسته اید. سرکار خانم برازجانی، مگر رسانه های گروهی و ارتباط جمعی مثل صدا و سیما، مطبوعات، نویسندگان، سخنوران و وعاظ هدف و تکلیفی جز اطلاع رسانی و انعکاس معلومات و داشته های خود و حل مجهولات علمی، ادبی، خبری و نادانسته های مخاطبین هم دارند؟ مگر ذکات علم، نشر آن نیست؟ اگر ما در مورد واژه ای توضیحاتی می دهیم که شاید نوجوانی تشنه ی آموختن کلمه ای بیاموزد و یا روستاهایی از دشتستان که هر کدام پاره ای از مام وطن است و ما عاشقانه روی تک تک آن ها تعصب داریم و حب الوطن را از ایمان می دانیم  و آن را در یک رسانه گروهی معرفی می کنیم تا روستا زاده ای لا اقل زادگاهش را بهتر بشناسد و کسی محل جغرافیاییش را اشتباه ننویسد! هر چند که واژه گویشی نباشد که اغلب آن ها گویشی هستند و کاری که خود شما هم در معرفی تعدادی از روستاها که حتی گویشی هم نیستند، مبادرت کرده ای که رطب خورده کی منع رطب کند، آیا ما گناه کبیره کرده ایم؟ در پایان خدایا ما را به صراط مستقیم در گفتار و نوشتار و تحمل «رفیقانی» که ما فکر می کنیم «رقیبانمان» هستند یاری و مدد فرما. /م

حسین برازجانی 

گردآورنده واژگان متداول مردم برازجان و دشتستان 

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/10384