امروز: سه شنبه 23 مرداد 1397
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 30 تير 1397 - 20:00
از هزاران خاطره.../ به مناسبت انتشار هزارمین شماره اتحاد جنوب(4)

اتحادخبرـ قدرت مظاهری: حدودا يه سالي مي شد شروع به نوشتن ستون گپ گتي كرده بودم. ستون مورد اقبال شديد مخاطبا قرار گرفته بود و بازخورداي مثبت اون رو مي شد از دار و درختاي كوچه خيابونا هم حس كرد. توي اين اوضاع،گاهي وقتا در معرض قضاوتا و بازخوردايي قرار مي گرفتم كه جالب توجه بودن. يه روز كه احساس خيلي مهم بودن دست داده بود بهم ...

سه برهه، سه خاطره

برهه ي يك (يه بزمجه تو بازداشتگاه ) ...
 حدودا يه سالي مي شد شروع به نوشتن ستون گپ گتي كرده بودم. ستون مورد اقبال شديد مخاطبا قرار گرفته بود و بازخورداي مثبت اون رو مي شد از دار و درختاي كوچه خيابونا هم حس كرد. توي اين اوضاع،گاهي وقتا در معرض قضاوتا و بازخوردايي قرار مي گرفتم كه جالب توجه بودن. يه روز كه احساس خيلي مهم بودن دست داده بود بهم و فكر مي كردم كل عالم ماده و اصلا تمامي كائنات و جهان هستي منو مي شناسن و اگه خودمو معرفي كنم، برام خبردار و دست به سينه وايميسن، با موتورسيكلت داشتم از خيابون بيمارستان برمي گشتم خونه كه يه باره توسط تيم قهار موتوربگيرو! دستگير شدم و رفتم كلانتري. توي كلانتري كلي تلاش كردم و اين ور و اون ور رو پاييدم كه آشنايي، واسطه اي، چيزي پيدا كنم و موتورم رو آزاد كنم. تلاشم اما با سوء تفاهم تباني با مامور قانون همراه شد و علاوه بر توقيف موتورم، خودم رو هم روانه ي بازداشتگاه كردن. ديدم چاره اي نيس و بايد از آخرين حربه ام استفاده كنم. از پشت توري فلزي دريچه ي كوچك بازداشتگاه ، يه افسره رو صدا زدم . با عصانيت گفت چيه؟ با چن تا سرفه گلومو صاف كردم، سرم رو يه وري گرفتم و با لحن آميتا باچان توي فيلم قانون گفتم منو مي شناسين؟ گفت نه خير. گفتم اگه مي شناختين، اين برخورد توهين آميز رو نمي كردين آقاي جناب سروان ـ خوشم مي آد كه داريد با لحن آميتاباچان مي خونيد ديالوگا رو! - افسره با پوزخند گفت حالا بگو كي هستي تا برخوردامون رو اصلاح كنيم. با همون لحن گفتم من سيكل ناقصم. يارو چشاش رو تنگ كرد و گفت كي؟ گفتم سيكل ناقص! گفت نمي شناسم. گفتم گپ گتي! گفت گپ گتي چيه ديگه؟ گفتم بابا، اتحاد جنوب، نشريه! گفت كيه؟ مال كجاس؟ مستاصل و نا اميد گفتم روزنامه! گفت روزنامه ميخواي!؟ من كه خودم رو آماده كرده بودم مباحثه ي طولايي در باب مظلوميت ركن چهارم دموكراسي كنم باهاش، با اين حجم اطلاعات جناب افسر، آه عميقي كشيدم و گفتم هيچي جناب سروان، لطفا يه پتو سربازي بدين كه تو بازداشتگاه تا صبح يخ نزنم. بر و بر نيگام كرد و گفت خب از اول همينو مي گفتي بزمجه!

برهه ي دو ( مايه ي خجالت ) ...
يكي دو سالي از چاپ اتحاد مي گذشت. توي لابي فرودگاه مهرآباد نشسته بودم منتظر پرواز. پشت رديف صندلياي من، دو تا دختر خانم دانشجو رو صندلياي فلزي نشسته بودن و با همديگه اختلاط كرده بودن. ناخواسته صداي حرفاشونو مي شنيدم كه درباره ي چيزاي مختلف گپ مي زدن. از لابلاي حرفاشون فهميدم دوتايي شون برازجاني ان و سال اول دانشگاشون رو مي گذرونن. حرفاشون جذابيت چنداني نداشت برام؛ تا اينكه يه باره بحث شون كشيده شد به هفته نامه  اتحاد جنوب! دختر خانم اولي گفت ديدي چه افتضاحي كردن تو نشريه شون!؟ دومي گفت كدوم؟ اولي گفت همون ستون محليه ديگه، گپ گتي! دوميه گفت خب! اولي گفت يه ستون هفتگي رو دادن يه آدم بيسواد كه نتونسه سيكلش رو هم بگيره. دومي گفت آره واقعا، منم چن باري فكر كردم بهش. اين همه آدماي باسواد، اين همه دانشجو، آخه چرا بايد يه نفر كه سواد خوندن و نوشتن هم نداره، بنويسه توي يه نشريه!؟ موضوع داشت جالب مي شد برام. شخصيت سيكل ناقص رو از زور بيكاري فرستاده بودم كويت و مثلا از اونجا مطالبش رو پست مي كرد واسه نشريه دختر اولي گفت من كه اصلا روم نمي شه يه نسخه از نشريه رو بيارم سر كلاس. مي ترسم همكلاسيا مسخره مون كنن. دختر دومي گفت آره به خدا، مايه ي خجالته. آخه واسه چي يه آدم كه هر از بر تشخيص نمي ده، بايد واسه يه جماعت روشنفكر و دانشجو بنويسه و كسي هم ككش نگزه! از جام بلند شدم و با گرفتن اجازه، كنارشون نشستم. بايد از سيكل ناقص دفاع مي كردم. گفتم من هم مث خودتون دشتستوني ام و اتفاقا موافق نظرتون درباره ي سياستاي نشريه هستم. قطعا با اين حجم آدماي روشنفكري كه دنبال مطالبات منطقه هستن، يه آدم بي سواد و بي مدرك نبايد رجزخوني كنه. بعد پرسيدم حالا شما اين يارو سيكل ناقصه رو مي شناسيد؟ دختر اولي گفت من خودم نمي شناسمش ولي قبلا با يكي از دوستاي داداشم همكلاس بوده و دوست داداشم مي گفت از بس تنبل و درس نخون بود، از مدرسه انداختنش بيرون. دختر دوميه گفت پسردايي مامانم كويته. همون جا زندگي مي كنه. چن وقت پيش كه اومده بود ايران، گفت اين يارو سيكل ناقص كه مي نويسه براتون، اينقده آدم بدبخت، كودن و احمقيه كه حد و اندازه نداره. گفت توي كويت ما ايرانيا ماه به ماه يه مقدار پول جمع مي كنيم و مي ديم بهش تا از گشنگي نميره. گفت يه بار هم به جرم ولگردي، شرطه گرفته بودش كه با يكي از دوسام رفتيم سند گرو گذاشتيم و آزادش كرديم. دختر اوليه با تاسف سرش رو تكون داد وگفت بايد به پسردايي مامانت بگي همون جور كه از مدرسه انداختنش بيرون، از كويت هم پرتش كنن بيرون تا بيشتر مايه ي خجالت نشه ... مي خواستم دفاع كنم از سيكل ناقص ولي ديدم اينقده شخصيتش واقعي جلوه كرده كه همين بالاترين دفاع از خودشه. همين كه مخاطباي اون، اينقده جديش گرفته بودن و از ايران تا كويت براش مصداق پيدا كرده بودن و خودشون رو به نوعي آشناي اون مي دونستن، برام اوج لذت و افتخار بود ـ از اون خانماي گرامي هم كه حالا سن و سالي گذشته ازشون، اگه خواننده اين مطلب هستن، عذرخواهي مي كنم كه اون روز توي فرودگاه نگفتم بهشون سيكل ناقص كودن و احمق كنارشون نشسته و داره ذوق مي كنه از شخصيتي كه خلق كرده!


برهه ي سه (چراغ جادو با اندكي غلوّ ) ..
يكي از همكاراي همشهري از عسلويه زنگ زد كه برگشتني از برازجان، آخرين شماره ي اتحاد رو بگيرم و ببرم براش. شب بايد برمي گشتم عسلويه. دم غروب بود كه تازه يادم افتاد اي بابا، اين چه قولي بود كه دادي تو! حالا سر شبي از كجا اتحاد پيدا كنم. هيچي، رفتم طرفاي دفتر نشريه. گفتم شايد كسي باشه دفتر! ولي زهي خيال باطل. همه ي كريدور منتهي به دفتر نشريه سوت و كور بود و چن تايي جيرجيرك داشتن كنسرت مي دادن. رفتم سمت مركز شهر. چن تايي كيوسك مطبوعاتي رو رصد كردم ولي رو در همه شون يه قفل سنگين زده بودن. داشتم فكر مي كردم چكار كنم كه خانمم زنگ زد و گفت يه مقدار پيچ و مهره واسه دسگيره ي كابينتا بگير و بيار با خودت. گفتم باشه. ماشينو دور دادم و رفتم سمت خيابوني كه قبلنا پر بود از ابزار فروشياي ريز و درشتي كه ابزاراشون تا وسط پياده رو هم پيشروي كرده بودن. وقتي رسيدم اونجا ولي، انگار يه نفر برداشته بود با پاك كن، تموم شون رو پاك كرده بود از حاشيه ي خيابون. واسه نمونه هم كه ميخواسي، يه دونه ابزارفروشي نمي شد پيدا كرد . حالا مشكلم دو برابر شده بود.  توي اين هير و ويرِ پيدا كردن يه نسخه نشريه، پيچ و مهره هاي دسگيره كابينتا هم قوز بالا قوز شده بودن. از يه خانم رهگذر كه داشت توي پياده رو عبور مي كرد پرسيدم نمي دونه ابزارفروشيا كجا كوچ كردن!؟ نگاه بدي انداخت بهم و گفت برو مزاحم نشو آقا. هنوز دفاعي نكرده بودم از خودم كه يه موتورسيكلت وايساد كنارم و جفت سرنشيناش با همديگه پرسيدن فرمايش!؟ تا بيام بهشون حالي كنم دنبال ابزارفروشي مي گردم، اون عقبيه دو سه تا لگد حواله ي ماشينم كرد و گفت زودي گورتو گم كن! زودي گورمو گم كردم. اگه گورمو گم نمي كردم، حالا بايد اين خاطره رو به صورت يه خبر جنايي دنبال مي كرديد. سريع گورمو گم كردم و از اون خيابونه زدم بيرون. فكر كردم گور باباي پيچ و مهره و دسگيره و كابينت و آشپزخونه! داشتم مي رفتم سمت خونه كه دوباره گوشيم زنگ خورد . خانمم بود. گفت داري مياي خونه، نون هم بگير بيار با خودت. سريع پيچيدم توي يه كوچه خلوت، ماشينو پارك كردم و وايسادم توي صف يه نونوايي كه سر كوچه بود. پنج شش نفري جلوم بودن. همين جوري كه با صف مي رفتم جلو، ديدم شاطره غير از نون، چيزاي ديگه اي هم به مشتريا مي ده. يكي از مشتريا شكر خريد همراه نوناش. يه نفر ديگه نخ و سوزن گرفت.  سوميه يه فلش مموري خريد. گذشت تا نوبت من شد . نوبتم كه رسيد و نونام رو گرفتم، پرسيدم ببخشيد شما پيچ و مهره ي دسگيره ي كابينت هم داريد؟ شاطره گفت آلماني داريم دونه اي هزار تومن، لهستانيش جفتي هزار و چيني هم داريم دونه اي دويس. واقعا نونواييه عين چراغ جادو بود و شكل و شمايل شاطره هم عينهو غولش مي موند. تا پيچ و مهره ها رو بياره برام، دلمو زدم به دريا و پرسيدم شما تو كار كتاب و مجله و روزنامه هم هستيد؟ پرسيد چي مي خواي؟ ناباورانه گفتم جاااان!؟ گفت مي گم چي مي خواي! صد سال تنهايي ماركز، كوري ساراماگو، مجله ي فيلم، انديشه ي پويا ، همشهري، كيهان! گفتم من اتحاد جنوب مي خوام! پرسيد كدوم شماره! گفتم 996. سريع پريد پشت تنور نونوايي و يه شماره ي 996 اتحاد آورد برام . گفتم ببخشيد، شما مگه نونوايي نيستين، باقي چيزا رو چه جوري مي فروشين؟ شاطره زهرخندي زد و گفت توي مملكتي كه با ارز دولتي، وارد كننده ي داروش موبايل وارد مي كنه، باشگاه ورزشيش واردات لاستيك ماشين داره، تاجر ماشينش تو خط واردات برنجه و كاغذ فروشاش پورشه وارد مي كنن، انتظار داري من نتونم كنار نونام، اتحادجنوب بفروشم!؟ انصافا چنان تحليل منطقي و منصفانه اي بود ك اصلا جاي بحث باقي نذاشت برام بزرگوار !
بعدالتحرير: اين سه تا خاطره خيلي كشدار و مفصل تر بودن ها. بنا به خواست جناب مديرمسئول، اونقده كوتاه شدن تا شدن اين !



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1397/04/31 - 22:39
0
0
بسيار عالي
درود بر جناب مظاهري و مجموعه ي يك دل اتحاد جنوب
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین