امروز: پنجشنبه 28 تير 1397
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 20 آذر 1396 - 17:36

اتحاد خبر: امروز به همراه مدیرکل آموزش و پرورش استان بوشهر و مدیر آموزش و پرورش شهرستان دشتستان رفتیم برای بازدید از دبیرستان شهید بهشتی برازجان. من در سال 1364 دانش آموز سال چهارم رشته ریاضی این دبیرستان بوده ام. امروز هم اول بسم الله رفتم کلاس چهارم ریاضی. آقای صدیق دبیر ادبیات فارسی داشت تدریس می کرد ...

یک راز بزرگ

عبدالرسول عمادی


امروز به همراه مدیرکل آموزش و پرورش استان بوشهر و مدیر آموزش و پرورش شهرستان دشتستان رفتیم برای بازدید از دبیرستان شهید بهشتی برازجان.
من در سال 1364 دانش آموز سال چهارم رشته ریاضی این دبیرستان بوده ام. امروز هم اول بسم الله رفتم کلاس چهارم ریاضی. آقای صدیق دبیر ادبیات فارسی داشت تدریس می کرد.
گفتم بچه ها من همکلاسی شما هستم هم کلاسی شما با یک اختلاف فاز سی و دو ساله. جاده زمان یک طرفه است و گرنه راست این جاده را بر می گشتم می آمدم سر همین کلاس.
بچه ها نگاه می کردند.
نگاهی غریب و آشنا.
گفتم که بعد از گرفتن دیپلم کجاها رفته ام در این سی و چند سال و نگران بودم که وقت کلاس را زیاد نگیرم به قدر این که به دیوار و درش عهد قدیم را تازه کرده باشم.
گفتم دیوار و درش.
دیوارها و کلاس ها دیگر آن در و دیوار قدیم نبود. کلاس های آن سال که آقای محمدحسین رازقی از مدیریت مدرسه کنار رفته بود و مرحوم حسین صمصامی فرد سرپرست شده بود.
آدمی دوست داشتنی و صاف و پاک. روحش شاد.
من عضو شورای انجمن اسلامی مدرسه بودم که آن موقع چیزی مثل شورای دانش آموزی امروز بود. سر و ریشی که تازه درآمده بود و نوعی شیخوخت هم داشتم. روح شلوغی در تنی که آرام بود به اقتضای رعایت اوضاع و احوال.
روزی دستم را گرفت و به کلاس برد و به شهادت طلبید که دانش آموز روکش صندلی معلم را با ناخن به صورتی منظم سوراخ سوراخ کرده است. و من به تاسفی با او همراهی کرده بودم.
آن سال دانشگاه قبول شدم اما چون در فصل امتحانات جبهه بودم وقتی نتیجه دانشگاه را زدند هنوز دیپلم نگرفته بودم. برایم گواهی کرد که بدینوسیله گواهی می شود برادر! عبدالرسول عمادی دانش آموز سال چهارم رشته ریاضی فیزیک این دبیرستان به دلیل حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل موفق به شرکت در امتحانات نهایی نشده است و این گواهی برای ثبت نام در دانشگاه صادر شده و ارزش دیگری ندارد!
و دانشگاه این گواهی را نپذیرفته بود و هنوز آن را که دستی نوشته شده دارم. گفتند هر وقت دیپلم را گرفتید بیایید جایتان محفوظ است.
سالهاست حسین صمصامی فرد به دریای رحمت الهی پیوسته است و احتمالا الان در اقیانوس رحمت الهی غوطه ور است.
به دانش آموزان گفتم همه تان از شهر هستید یا کسی هم از روستا می آید از تعداد نزدیک به سی نفر دانش آموزان کلاس سه چهار نفری از روستا می آمدند یکی دو نفر از دهقاید و یک نفر از زیارت. که از بستگان خودمان بود. گفتم اگر فرصت باشد  یک یک تان را شناسایی می کنم! یکی هم از سرکره می آمد.
گفتم ساختمان را تخریب و نوسازی کرده اند. کلاس های فعلی  جایی است که ما قبلا یک سالن امتحان قدیمی داشتیم و جلوش زمین بازی بچه ها بود و الان زمین بازی بچه ها به محل کلاس های قبلی ما منتقل شده است!
بچه ها فوتبال بازی می کردند و من چون ماکسیمیلیانوس به آنها نگاه می کردم.
در طبقه بالایی مدرسه سالن جلسات بود با یک میز کشیده جلسات و بیست سی صندلی و در انتهایش تعدادی قفسه کتاب که از کتاب های مرتبی نیمه پر بود.
مقابل در ورودی این سالن عکس دانش آموزی بر دیوار بود که سال 90 با موتور در معرض هجوم ماشینی قرار گرفته و جان داده بود. سه ثانیه در هنگام تخلیه تقاطع در زرد بودن چراغ تعلل کرده بود و تصادفی مادرش را به عزا نشانده بود.
مادر از آن سال شده کتابدار افتخاری دبیرستان و به یاد پسرش روزهایی از هفته را به مدرسه می آید کتاب ها را مرتب می کند و به بچه ها در امانت گرفتن کتاب و پس دادن آن و همین طور استفاده از سالن به عنوان قرائت خانه کمک می کند.
او از آن سال به جای پسرش به مدرسه می آید.
مدرسه سالن امتحان و نماز خانه جدیدی هم دارد و کلا از آن مدرسه ما چیزی باقی نمانده است.
دام خوش شد وقتی دیدم درب ورودی مدرسه درست در جای درب سابق نصب شده است و بک بار با چشمم مسیر از درب مدرسه تا پله های ساختمان قدیم را طی کردم و در خیالم از پله ها بالا رفتم.
آقای حاجیونی معاون مدرسه را دیدم که مهربان و نیمه چاق بر روی سکوی ورودی ایستاده است. خیالم راهرو نسبتا طولانی را طی کرد و وارد کلاس شد.
مبصر کلاس هستم و قائم مقامی هم دارم او مسعود دهدشتی است. مسعود گاهی زودتر از من دفتر را می آورد و مقابل اسم بچه ها ایضاً می زند ملاحظات را هم می نویسد.
خطش خوش نیست اما خط خرچنگ قورباغه ای اش را دوست دارم درشت می نویسد و قلم را بر دفتر می فشارد.
همه سر کلاس هستند. محمد جمالی، عبدالله امیری، خود مسعود، من، جهانگیر شجاعی، علی اکبر توسلی، افشین افشار، اردلان صداقت و همه و همه هستند.
آقای ترک فر و با سر و روی گچی و اورکت آمریکایی که آشکارا سفید شده است ریاضیات جدید و قدیم درس می دهد. آقای مقصودی شعر می خواند و معنی می کند با آن عینک با شیشه ضخیم که چشمهایش را دو برابر بزرگ کرده است. شعر خواندن و معنی کردنش را دوست دارم.

آقای مقصودی برایم نماد یک ادیب طناز است. بسیار ظریف طبع همیشه خندان لب.
آقای تمدن دینی درس می دهد. خودش هم دیندار است آقای تمدن را خیلی دوست دارم امروز عصر تصادفا در خیابان به ایشان برخورد کردم با آقای احمدی راد بودند. با این که می گفت مرا یک بار در تلویزیون دیده اما اسمم را به خاطر نمی آورد.  آن آدم جوان سی و چند ساله الان یک مرد هفتاد ساله بود خدا را شکر سالم و سر حال بود.
از مدرسه بیرون زدم. حالم حال عاشقی بود که عشقش را سال ها پنهان کرده و حالا که ابراز کرده حس می کند برگش را رو کرده و دستش از یک راز بزرگ خالی شده است.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1396/09/26 - 23:12
0
2
واقعا حیف از این مدرسه های قدیمی که با به خاک افتادن و نوساخته شدن نوستالوژی چند نسل را نیز با خود میبرن . حس دکتر عمادی رو درک می کنم ...
کاش مدرسه ها از نظر مهندسی به گونه ای ساخته میشد که تا سالها پابرجا میموندن
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین