امروز: دوشنبه 27 آذر 1396
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 19 مهر 1396 - 16:50
به بهانه ی بیست مهر بزرگداشت حافظ شیرین سخن؛

اتحاد خبر-حسین جعفری: درباره ی زندگانی و شیوه ی شاعری، روش غزل سرایی حافظ و دگرگون سازی های وی در غزلسرایی ،سخن های نیک و بسیار گفته شده و نوشته های پرباری در وجود آمده است. در این کوته سخن که به بهانه ی بیست مهر ماه، روز بزرگداشت این غزل سرای بی بدیل، پیشکش می شود؛ بر آنیم که بگوییم لذت بردن از شعر یک شاعر چه حافظه ...

شاه باز سدره نشین

  حسین جعفری*

حس"به بارگاه تو چون باد را نباشد بار                                                                                         

کـی اتفاق مجال سـلام مــا افتـد"  (حافظ)


درباره ی زندگانی و شیوه ی شاعری، روش غزل سرایی حافظ و دگرگون سازی های وی در غزلسرایی، سخن های نیک و بسیار گفته شده و نوشته های پرباری در وجود آمده است. در این کوته سخن که به مناسبت بیست مهر ماه، روز بزرگ داشت این غزل سرای بی بدیل، پیشکش می شود؛ بر آنیم که بگوییم لذت بردن از شعر یک شاعر چه حافظه ی  قرن ها در گستره ی ذهن و زبان ادب فارسی وفارسی زبانان باشد و چه یک شعر ماندگار از شاعری دیگر؛ به دانستن  زندگی نامه و اصل و نسب و دیگر مشخصّه های فردی شاعر بستگی ندارد و این شعر است که شاعر را مانا می سازد و نه شاعر شعر را. امّا، داستان حافظ، دیگر گونه است و از هر زبان که مکرر شود باز هم نو است و حلاوتی دیگر و این بیشتر در گرو ایهام ها و ابهام های شعر حافظ است که با همان واژگان و در همان سبک و شیوه هاو همان مضامین مورد نظر، گوهرهای سفته و سروده های گفته که در دیوان های دیگران یافت می نشود.


حافظ دانای زمان خود، فیلسوف، عارف ، عالم، حکیم، مردم شناس و در عین حال منتقد و طنزپرداز است، اما به هیچکدام نامبردار نیست بلکه ترجیح داده رندانه و عیارانه، چون روی گری ساده، گرد عالم درون و صحرای عشق و دلدادگی سیر کند و با کلام خود، همه ی حکمت ها را در قالب غزل بریزد و از این ناهمگونی ها  معجونی درمانگر برای قلب های پر آلام با ذهن و زبانی ماهرانه و هنرمندانه و طبیب گونه ارایه دهد که ظاهر های پریشان را التیام بخشد و عالمان را زبان گویا، که از پس سده هایی نزدیک به هشت، هنوز دارویی کارآمد است و درمانگر زخم های روح و روان.


کلام حافظ را خواننده ی ظاهر بین پریشان می یابد و با این پریشانی، درمان و خواننده ی باریک بین از این پریشانی نظم می جوید و این را در هنر رندانه ی حافظ می بیند و راز ماندگاری این اندک غزل ها در روزگاران نیز همین است. با گزینش یک غزل از میان غزل های حافظ به زیبایی های سخن و نازک خیالی های ایشان در مقام و منزلت انسان، نگاهی می افکنیم. باشد که مهربانی های شما را افزون گرداند.


در آغاز، سوگند یاد کنم به ایزد بزرگ و پروردگار دانا و توانا که حتا تا این چند خط را همی نوشتم و در ذهن داشتم که غزلی از غزل های حافظ را انتخاب کنم و از رُزستان خیال او برگ رَزی را، این غزل را انتخاب نکرده بودم و دو نسخه از دیوان حافظ یکی نسخه ی دکتر خطیب رهبر، گشوده، و دیگری نسخه ی استادان علامه ی قزوینی و دکتر ابوالقاسم غنی، بسته، در کنارم بود و پس از نوشتن بندهای بالا چشم گرداندم و دست پیش بردم که برای پیدا کردن غزلی جستجو آغازم؛ در نسخه ی گشوده چشمم به این غزل افتاد و بیت نخست را که خواندم؛ نظرم بر همین غزل معطوف شد که تصویری هنرمندانه و شاهکاری ماهرانه در نصیحت انسان و پاسداشت مقام و منزلت اوست. چه بسیار حرف و حدیث ها و تعبیر و تصویرها در این خصوص که انسان اشرف مخلوقات و برگزیده ی موجودات است و دنیا و مافیها برای رشد و کمال او آفریده شده و تا انسان به سر منزل مقصود که همانا خلیفه الهی و قرب ربوبی است نایل نشود دنیا کمال نیابد و این گونه سخن ها بر زبان ها رفته و بر ورق هایی از گِل و پوست و کاغذ و زر نگاشته شده که بر آن نیستیم در سنجش آن ها برآییم، اما در غزل سی و هفتم از دیوان رند فرزانه ی شیراز با وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن، در بحر مجتث مثمن محذوف که در سطرهای بعد تقدیم می گردد، حافظ این موضوع را قیاس گونه و رندانه چنان در ترازوی عدل و انصاف و با زبانی عاشقانه و عارفانه بیان کرده است که آدمی با خواندن و نگاه کردن به محیط، خود را یک سر و گردن برتر از همه ی مخلوقات می یابد و بدون این که کسی را ناظر بر اعمال خود ببیند سعی در حفظ این مقام و رسیدن به آن مقصد عالی، دارد و این است کلام مؤثر حافظ:

"بیا که قصر اَمَل سخت سست بنیادست / بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزادست

چه گویمت که به می خانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست

که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین / نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تورا ز کُنگرُه ی عرش می زنند صفیر/ ندانمت که دراین دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر/ که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد/ که این لطیفه ی عشقم ز رهروی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشا/ که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد/ که این عجوز عروس هزار دامادست

نشان عهد و  وفا نیست در تبسّم گل / بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می بری ای سست نظم بر حافظ / قبول خاطر و لطف سخن ، خدادست ."


بر آن نیستیم که تفسیر عرفانی وشرح گسترده ای از همه ی نکات بلاغی و آرایش های کلامی و دیدگاه های عرفانی از این غزل را ارایه دهیم زیرا از حوصله ی این مقال خارج است. اما، با برگردان بیت ها به فارسی روان ، دقایقی را با کلام شیرین حافظ وقت خوش می کنیم. برخی وقتی چنین غزل هایی را می خوانند چنین چنین گمان می برند که حافظ توصیه به شاد خواری و گذران عمر این دینا در لذت و عیش مُدام کرده و یا این دنیا را با همه ی زیبایی هایش جای پست و دون دانسته، که البته چنین نیست و دنیا با همه ی زودگذری و سرای سپنجی بودن و چنانکه در این غزل نیز آمده دامگاه و کنج محنت آباد و عروس پیر هزارداماد بودن، سکوی پرتاب به عالم حقیقت و درجاهای دیگر بیان شده که مزرعه ای است که کِشت و کار و عمل وکردار در آن صورت می گیرد و رهرو راه طریقت اگر بخواهد، با دستاری پر و کوله باری از ذخایر ارزنده آن، راهی ملکوت اعلا می شود.


 

در این غزل مقایسه گونه ای بین زمین و آسمان، انسان و مَلَک، دینا و عقبی، عرش و فرش، بانگ خروس سحری و ندای سروش آسمانی، ماندن در خواب غفلت و پاسخ به بانگ رحیل و...  بسیاری از مظاهر دینا نمونه ی عالم اعلا هست و اگر بخواهیم بیت به بیت به این غزل نظر افکنیم در بیت نخست و مطلع غزل حافظ شیرین سخن به خواننده و در کل به انسان هشدار داده که آمال و آرزوهای ما، مانند قصری بلند است اما بدانیم که اساس و بنیاد این قصر باشکوه، سست و بی دوام است و چه زود فرو می ریزد و نه تنها قصر آرزوها بلکه اساسا عمر نیز بی دوام و بسیار زودگذر است و – تعبیر نگارنده خارج از غزل، مانند چراغی در راه باد – . پس باده ی شادمانی و خوشگذرانی را پیش گیر که زود رفتنی هستی. در بیت دوم می فرماید بنده و فرمانبردار کسی هستم که در زیر این آسمان نیلی رنگ از هرچیزی و هر کسی که او را به این دنیا وابسته می کند و دل را می فریبد و به خود علاقه مند می سازد، رها و بی پرواست. در بیت سوم می گوید: ای انسان از تو چه پنهان، که دیشب در میخانه و  مست و خراب، سروش عالم غیب و پیام رسان جایگاه رفیع انسان، مرا چه مژده ای به حق و ارجمند داد که: و در بیت چهارم ادامه می دهد که خبر رسان عالم غیب، بشارت داد: ای شاه باز بلندپرواز، نشیمنگاه و آشیانه ی واقعی تو این کنج محنت آلود و نکبت بار دنیا نیست بلکه آشیانه ی تو تکیه زدن بر اریکه ی بلند و اورنگ پادشاهی در آسمان هفتم و بر شاخه ی های سدرت المنتهی، درخت مشهور در آسمان هفتم و آنجایی است که هیج مخلوق و مَلَکی به جز انسان بارگاه ندارد، حتی جبرییل امین هم از آن فراتر نرفته، به جز عصاره ی نبوّت و فخر دنیا و آخرت، پیامبر محمد (ص) که از آن مقام برتر و بالاتر رفت که جبرییل هم راه نبرد. پس چه در این دامگاه و قفس دنیا خود را اسیر و سرگردان می کنی؟ شهپرهایت را بگشای و به سوی آن مقصد عالی به پرواز درآ ، که من – من گسترده ی حافظ – فعل امر بیا ، و صدای به پرواز ، درآ،  را از کُنگرُه های عرش اعلا شنیدم. در بیت ششم می فرماید، ای انسان تو را نصیحتی می کنم و این از پیر طریقتم بر خاطر مانده و در گوشم طنین انداز است که غم این دینا را مخورو پند مرا در گوش دار و این سخن شیرین را از پیماینده ی واقعی این راه به یاد دارم و به آنچه از این عالم و در راه حقیقت و پیمون طریق محبت کسب کرده ای راضی و خشنود باش و چین از جبین بردار و چهره بگشا که ما اختیار دار همه چیز نیستیم و سرنوشت و سهم ما از سوی قاسمِ رازق این بوده است. هیچگاه، وفاداری و خوش پیمانی و مهربانی را از این دنیای سست عهد و بی بنیاد مجو و به آن دل مبند که این عجوزه ای  است که خود را بَزَک می کند و عروس هزار داماد است و سپس انسان را در مقام بلبل عاشق و دنیای معشوق را در موقعیت گلی زیبا و بی دوام و بلبل را به ناله و فریاد از جدایی زود هنگام  ، به تصویر می کشد و سر انجام در بیت آخِر که شاید متفاوت از روند غزل باشد به کنایه و تعریض می گوید: ای کسی که نمی توانی مانند حافظ چنین آفرینشی در غزل و با گوهر کلمات داشته باشی، چرا به او حسد می ورزی؟ این لطف سخن و مقبول اهل دل شدن، بهره ای خدا دادی و کرامتی الهی است.

 

*فرهنگی بازنشسته و مدرس دانشگاه



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1396/07/22 - 14:31
0
0
بادرود خدمت آقا سامان عزیز و تشکر از ایشان که برای خواندن نوشته های بنده وقت می گذارند اما نگارنده خود جایی دیگر سروده:
نیستان خیال:
ما هم پرنده بودیم ، پرواز یادمان رفت
برشاخه ای نشستیم ، آواز یادمان رفت
گاهی به فکر دانه ، گاهی به عشق لانه
صیّاد و تیر غیبش ، این راز یادمان رفت
دنیای تازه ی دل ، در سیر آسمان ها
آن اوج با شکوه و شهباز یادمان رفت
در گوشه ای فتاده ، محو گذشته گشته
دست امیر وبا یوز ، دمساز یادمان رفت
از کوچ مانده هستیم ، با فوج های دیروز
هربامداد با باد ، آغاز یادمان رفت
یک پنجره ، دو دیده ، شب زنده دار جغدی
بی بال وپر نشسته ، پرواز یادمان رفت .
حسین جعفری – مهر نود وشش
1396/07/19 - 19:17
0
2
با درود خدمت کارکنان سایت خبری اتحاد خبر و تشکر از زحمتهایشان
به عنوان یک خواننده , آقای حسین جعفری را میشناسم , هم اکنون در چند مرکز آموزشی دانشگاه علمی کاربردی و دبیرستانهای شهرستان به تدریس مشغول است
پس ایشان را نمی توان گفت بازنشسته فرهنگی و از ایشان بخاطر نوشته های خوب و متناسبشان تشکر می کنم.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین