امروز: شنبه 27 آبان 1396
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 05 دي 1395 - 16:15
اتحاد خبر: خورخه لوییس بورخس، نویسنده ای که در این مطلب درباره او گفت و گو کرده ایم. جدا از همه ویژگی های منحصر به فردی که دارد، از یک منظر دیگر، حداقل برای ما ایرانی ها می تواند جذابیت بیشتری داشته باشد. این ویژگی بورخس، که علاقه و تسلطش بر ادبیات شرق او را از بسیاری از همتایانش متمایز کرده است، چیزی نیست جز توجه عجیبش به هزار و یک شب.

اتحاد خبر: بررسی آثار بورخس نشان می دهد جهان هزار و یک شب برای او همیشه پر از رمز و راز بوده است، چرا که همواره در حال ستایش کردن آن است. نمی دانم می دانید یا نه، بورخس هیچ علاقه ای به رئالیسم جادویی نداشت و حتی خودش می گوید داستان های مارکز برایش جالب نبودند، چون همیشه داستان های خودش را در مرز میان واقعیت و فانتزی تعریف کرده بود.

هفته نامه کرگدن - محمد بادپر: توجه بورخس به دنیای پررمز و راز هزار و یک شب تا آنجاست که با بررسی آثارش به راحتی می توان فهمید او چگونه در کتاب هایش برای فانتزی ها، رویاهای بی خوابی، شب زنده داری ها و... اهمیت قائل بوده است. بی گمان به بورخس و نوشته هایش از زاویه های مختلف می توان پرداخت. برای همین به مناسبت تولد خالق هزارتوها به سراغ کسی رفتیم که به گفته خودش این نویسنده برایش بهترین نویسنده دنیاست؛ دکتر نجمه شبیری مترجم کتاب «نامه های پرتب و تاب» که به دست همسر بورخس جمع آوری شده است. این کتاب برگزیده سی و سومین جایزان کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد.
 
در جست و جوی انسان

بورخس یکی از منتقدان اصلی رئالیسم جادویی و به خصوص مارکز بود، اما با این که آشنایی خوبی با ادبیات کهن شرق داشت و این را تقریبا همه می دانند، مانند مارکز با استقبال آن چنانی از سوی مخاطب میانه در ایران رو به رو نشد.

بله، این حرف شما درست است. علت این که بورخس با رئالیسم جادویی میانه خوبی ندارد این است که او دنیای خیلی واقعی تری را می بیند. به این موضوع در برخی از نوشته ها و حتی در یکی، دوتا از گفت و گوهایش هم اشاره کرده است. جمله جالبی هم درباره مارکز و به خصوص کتاب صد سال تنهایی اش دارد. او می گوید: «صد سال تنهایی کتاب خوبی است. من آن را خوانده ام؛ البته فقط فصل اولش را. چون از نظر من همین کافی بود.»

می خواهم بگیوم شاید دنیای بورخس حقیقی تر از دنیای این نویسنده ها باشد، هر چند به اعتقاد من نابینایی بورخس خودش به اندازه کافی او را جادویی کرده است. البته دقت داشته باشید این عدم استقبال در ایران را هم نمی توان ضعف بورخس به حساب آورد. شاید برای ذائقه ما هم قوی تر از آن چیزی است که باید. بورخس فلسفه می داند و هر کسی هم نمی تواند جذب فلسفه یا دنیای بورخس شود. خیلی عجیب نیست کسی مارکز را دوست داشته باشد و بورخس را نه. هرچند من با تمام علاقه ای که به مارکز دارم، بورخس را خیلی بیشتر می پسندم و اگر حق انتخاب داشته باشم، بدون تردید بورخس را انتخاب می کنم. البته تا حدودی هم این قضیه سلیقه ای است.

وقتی آثار و گفته ای بورخس را مرور می کنیم، متوجه می شویم او توجه ویژه ای به متون دینی داشته و حتی می توان گفت تحت تاثیر آن ها بوده است. چه جذابیتی در این متون وجود داشته که بورخس را این طور تحت تاثیر قرار داده است؟
 
بورخس نه تنها قرآن را مطالعه کرده بلکه سایر متون اسلامی را نیز خوانده است. آن هم نه خواندن عادی بلکه به صورت کاملا عمیق به آن ها توجه کرده است. علاوه بر این، سایر دین های شرقی را هم تقریبا کامل می شناسد؛ علت جذابیتش برای اوئ که اتفاقا زیاد هم به آن اشاره می کند این است که او اعتقاد دارد بعد از قرون وسطی از طریق آثار اسلامی، ارسطو خوانده شده است. شما کافی است اوضاع قرون وسطی را مرور کنید؛ دورانی که کتاب ها سوزانده می شود.
 
بورخس حتی در مکاتبات دوران جوانی اش هم این را می گوید که اگر چیزی از قدیم مانده باشد قطعا برای دنیای مسیحیت نیست. در آن جا اشاره به دریافت مطالب از جهان اسلام هم زیاد داشته است. البته پروفسور امیلیو فرین، یکی از برجسته ترین اسلام شناسان اسپانیا، هم مقاله ارزشمندی به نام «اسلام و بورخس» دارد که در آن به تفصیل به این موضوعات اشاره می کند و منابع بورخس را قرآن، هزار و یک شب، رباعیات عمر خیام و... می داند.
 
در جست و جوی انسان

منتقدی مثل مارسلا والدس می گوید کار بورخس را می توان ترکیبی از ادبیات ساده و فاخر توصیف کرد. برخی از افراد نیز او را از پیشگامان تلفیق ژانرهای ادبی می دانند. می خواهم بدانم برای شخص بورخس چه نوع ادبیاتی بیشتر جذابیت داشته و چه چیزی بیشتر او را سر ذوق می آورده است؟
 
بیشترین آثاری که بورخس را سر ذوق می آورد ،بی شک آثار کلاسیک بودند که بارها هم خودش به آن اشاره کرده است. این حرفی هم که شما از مارسلا والدس مبنی بر تلفیق ژانرهای ادبی نقل می کنید حرف درستی است و ما بارها آن را در آثار او می بینیم. نمونه اش هم قصه های کوتاه او است، ولی من تاکید می کنم برای بورخس سرمشا همه چیز آثار کلاسیک است، حتی جایی می گوید کتاب هایی مانند «دن کیشوت» را چند بار مطالعه کرده است.

شاید همین شناخت آثار کلاسیک بود که باعث شد برخی ها بگویند بورخس مهم ترین نویسنده قرن بیستم بود. می خواهم بدانم بر چه اساسی این حرف ها گفته می شود؟
 
من اعتقاددارم بورخس جزو سخت ترین نویسنده های دنیاست. علت آن هم مشخص است؛ کسی که چند زبان زنده دنیا را می داند، قسمتی از عمرش را با نابینایی گذرانده، دلگرمی اش کتابخانه اش است و آثار کلاسیک را هم کاملا می شناسد، نویسنده جذاب و سختی است و نمی توان چیزی غیر از این تصور کرد.

با توجه به اهمیتی که این نویسنده داشته و او را مهم ترین نویسنده آرژانتینی می دانند، چرا در کشور خودش پرخواننده ترین نویسنده نیست؟

علت این که در کشور خودش کمتر خوانده می شود این است که نویسنده سختی است، چون آثار بورخس هرگز جزو عامه پسندها نبوده است. او ذائقه های ساده را هم پاسخگو نیست. البته به این صورت نیست که در کشور خودش خواننده نداشته یا ندارد؛ او در ادبیات برای همه موجود قابل تامل و شگفت انگیزی است و به اندازه کافی هم خوانده می شود. شاید به همین خاطر باشد که او را پیامبر خوانندگان می گویند. می توان گفت او را در کشور خودش کمتر دوست دارند که این هم بیشتر دلیل سیاسی دارد تا دلیل ادبی یا فلسفی.

شما خواندن نامه های بورخس را مهم ترین راه برای شناخت زندگی او می دانید. با توجه به این که چهرا سال از عمر خود را صرف ترجمه «نامه های پرتب و تاب» کرده اید، بورخس را چگونه تعریف می کنید؟

راستش دقیقا یادم نیست جایی این را گفته باشم، ولی طبعا خواندن نامه که دلمشغولی های خیلی نزدیک انسان را در بر می گیرد، برای شناساندن و شناختن نویسنده ها خیلی جذاب و موثر است. قطعا با خواندن نامه ها می شود با هویت و من درون بورخس آشنا شد. بورخس بی تابی درون و نگاه عمیقی دارد. درواقع برای من بورخس 23 ساله با بورخس 70 ساله هیچ تفاوتی ندارد؛ انسانی است با ناآرامی های درونی که دغدغه و درد انسان دارد و بسیار بسیار بااستعداد است. یکی از مهم ترین خصوصیت های بورخس هم شیطنت های خصای است که او دارد. در نامه هایی که در 23 سالگی از او می خوانیم شیطنت هایی می بینیم که در 70 سالگی هم از نوع نوشتنش معلوم است. او ذهن کاملا پرتحرکی دارد و همیشه این طور بوده است.
 
در جست و جوی انسان

این ذهن پرتحرک او کاملا در آثارش مشخص است. حتی درباره او می گویند اگر بهترین نویسنده جهان نباشد بی شک بزرگ ترین خواننده قرن بوده است.

برای من او بهترین نویسنده جهان است اصلا کسانی که خواننده جدی کتاب هستند، نمی توانند او را کنار بگذارند. تاثیری که  او بر ادبیات داشته، بسیار زیاد است. نمونه اش را می توانیم در کارهای امبرتو اکو هم ببینیم. بورخس نه تنها در ابیات بلکه در فلسفه هم بر خیلی ها اثر گذاشته است. یک قاعده کلی در ادبیات داریم که امبرتو اکو هم بر آن تاکید دارد  و آن این است که همه آثار ادبی به خاطر تسلسل تقلبی و تکراری هستند. حتی حافظ هم بر این موضوع تاکید دارد، چرا که می گوید: «یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است» در حقیقت این تسلسلی است که خیلی ها به آن واقف هستند. قبول کردن این که همه ما از آثار یکدیگر کپی برداری می کنیم چیز عجیبی نیست.

با همه ویژگی هایی که برای بورخس بر می شمرند و شما هم آن را قبول دارید، برخی ها او را نویسنده ای بی تعصب به خصوص نسبت به کشورش می دانند. آیا از نظر شما این یک نقطه ضعف است یا نقطه قوت؟ آیا بورخس را می توانیم نویسنده ای متعهد به حساب بیاوریم یا نه؟ اصولا او اعتقادی به این بحث ها (نویسنده متعهد یا غیرمتعهد) داشت؟

بله، بورخس یک نویسنده بی سیاست است، اما آیا همه باید نظریه سیاسی داشته باشند؟ البته اعتقاد داشتن به چیزی بحثش جداست؛ یعنی این یک چیز است و نظریه سیاسی داشتن چیز دیگر. حرفه بورخس نویسندگی و ادبیات است و اصلا وارد سیاست نمی شود؛ مورد علاقه اش هم نیست. البته این موضوع به ضررش تمام شده چون جزو کسانی است که استحقاق دریافت بهترین جوایز را داشته است.
 
عجیب هم هست که جایزه ای نگرفته است. ولی در عین حال نویسنده غیرمتعهدی هم نیست. وقتی به سری داستان های «کلمبو کلمبو» او نگاه می کنیم متوجه می شویم نویسنده غیرمتعهدی نیست. درست است از کشورش بیرون می رود و در کشور دیگری زندگی می کند، اما همواره دغدغه کشورش را دارد. راستش من برخلاف آرژانتینی ها اعتقاد دارم او نویسنده غیرمتعهدی است، چون مدام به مسائل درون آرژانتین می پردازد.

به نظر می رسد عنصر اصلی آثار بورخس انسان است. آیا شما موافقید که همین هم باعث جهانی شدن بورخس شده است؟

قطعا همین طور است. او انسان را از طریق تجاربش، مجدد بررسی می کند. دقیقا موضوع بورخس موضوع انسان است؛ آن هم نه انسان معمولی، بلکه ابرمرد. دغدغه انسانی، مهمترین مسئله بورخس است. این را حتی در نامه های دوران جوانی اش هم می بینیم؛ وقتی که به دوستش نامه می نویسد و گاهی به تمسخر عدم فهم مسائل انسانی را به او گوشزد می کند.

به نظرتان بورخس تاثیری هم در روند نوشتن داستان کوتاه در جهان و همچنین در ایران داشته است؟

شما کافی است داستان های کوتاه او را بخوانید؛ حتی به عنوان یک خواننده عادی. بعد آن را با داستان های کوتاه دیگران مقایسه کنید؛ آن وقت است که متوجه می شوید داستان های او چقدر شگفت انگیز هستند، حتی در ژانرهای مختلفی هم که می نویسد و در نقد و تحلیل هایی که بر آثارش می شود، می بینیم تم و پیرنگ اصلی خیلی دیر به دست می آید. می خواهم بگویم بورخس عملا دارد در آثارش قدرت نمایی می کند. با این حال واقعا من نمی دانم چه تاثیری بر ادبیات داستانی ما داشته است، هر چند معتقدم او نویسنده ای است که اگر هر کدام از اهل قلم آثار او را خوانده باشند حتما تحت تاثیر او قرار خواهندگرفت.

به عنوان مثال یکی از کارهایی که بورخس در کارهایش می کند این است که ده پرسوناژ را می آفریند بعد یکی یکی در قصه های دیگر هم حیات آن ها را ادامه می دهد. در حقیقت آن حیات انسانی بورخس که کمی قبل تر درباره اش صحبت کردیم یا همان تجربه انسانی، این جا هم هست. وقتی نویسنده ای این قدرت را دارد که فرد شماره 9 قصه اش را در قصه های بعد هم ادامه دهد، یعنی ما با نویسنده ای منحصر به فرد رو به رو هستیم. اما این که دقیقا بگوییم بر روی کار چه کسانی در ایران اثر داشته، نیازمند انجام کار پژوهشی است.
 
در جست و جوی انسان

اجازه بدهید سوالم را از یک زاویه دیگر مطرح کنم؛ اصلا بورخس با توجه به اینکه نویسنده ای جهانی است و دغدغه های خودش را دارد چطور می تواند بر ادبیات کشوری مانند ایران تاثیر بگذارد؟

راستش من جزو آن افرادی هستم که به تاثیرگذاری و تاثیرپذیری خیلی اعتقاد ندارم. وقتی شما در جامعه ای قرار می گیرید، ناخودآگاه یک سری فاکتورهای جامعه جدید را دریافت می کنید. این را در سفرهای خودم زیاد می بینم. حتی شما در نشست و برخاست های روزانه تان هم از کسی که کنارتان هست تاثیر می گیرید، اما اینکه این تاثیرگذاری خوب است یا نه را واقعا نمی دانم. علت این که بورخس جهانی شده این است که او اول خودش را شناخته است و انتقادهای بسیاری به جامعه خودش دارد؛ از کشورش رفته اما برای کشور خودش نوشته است.
 
ما هم برای این که بتوانیم موفق باشیم بهتر از هر چیزی این است که خودمان را بشناسیم. حالا این که از او یا هر کس دیگری تاثیر بپذیریم یا نه، خیلی اهمیتی ندارد. ببیندی بورخس به عنوان یک نابغه در ادبیات، دنیا را درون خودش دیده است. او دنیا را تمام رنگی می بیند و در عین نابینایی خیلی قابل مقایسه با دیگران نیست. حال چه دلیلی دارد که اثر بگذارد یا نه؟ این واقعا مهم نیست، چون نه چیزی از ارزش او کم می کند و نه چیزی به ارزش های او اضافه خواهدکرد.


کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین