امروز: شنبه 16 مهر 1401
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 30 شهريور 1401 - 10:15
نعمت الله دشتی جانباز و فرمانده گردان دفاع مقدس در گفتگو با اتحادخبر:

اتحادخبر - زینب رنج کش : به مناسبت 31 شهریور ماه آغاز هفته دفاع مقدس با نعمت الله دشتی یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس که به افتخار جانبازی نیز نایل شدند به گفتگو نشستیم. در ادامه همراه ما باشید تا روایت های خواندنی از او بخوانیم.. خاطره ای از دستگیری یک معتاد در جبهه.. اثرات جنگ تا سال ها باقی می ماند.. خاطره ای از مکاتبات شهید گناوه ای با دختر قائمشهری....

اتحادخبر - زینب رنج کش : به مناسبت 31 شهریور ماه آغاز هفته دفاع مقدس با یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس که به افتخار جانبازی نیز نایل شدند به گفتگو نشستیم. در ادامه همراه ما باشید تا روایت های خواندنی از او بخوانیم.



لطفا خود را معرفی بفرمایید
- نعمت الله دشتی متولد ١٣۴١ هستم، من زاده دهکده قرآنی، روستای چارک از توابع خورموج ام که از یک سالگی همراه پدر و مادرم به برازجان آمدم و اینجا سکنی گزیدم.

چه شد که به جبهه رفتید؟
- بعد از گرفتن مدرک دیپلم در سن ١٨ سالگی علاقه ام  در رفتن به جنگ خود را نشان داد شاید در آن دوران مثل خیلی از نوجوان های دیگر علاقه ام به تفنگ و ابزار جنگ بود، طبق گفته های اطرافیان (خودم به سختی به یاد می آورم) ١۵ یا ١۶ روز از جنگ می گذشت که به جبهه رفتم. روز سوم و یا چهارم جنگ بود که حاج ماشاالله کازرونی با بچه های کمیته عازم جبهه شدند و بعد از ده روز از خرمشهر برگشتند و باز بعد از ۶ روز به طرف سوسنگرد اعزام شدند و من دو روز بعد همراه معاون کمیته غلامحسین صفری مستقیم به جبهه رفتم.

خانواده مخالف رفتن شما به جبهه نبودند؟
- خانواده من خانواده ای انقلابی بود. من و سه تن از برادرانم، یکی پاسدار (حسین دشتی)  و دوتن از برادران دیگرم به نام امرالله دشتی و علی دشتی که هر دو بسیجی بودند و خواهرم نیز به نوعی در جبهه بودیم و کمک رسانی می کردیم.
چهار نفرمان در جبهه بودیم و خواهرم زینب در کار های تعاونی جبهه بود و فعالیت داشت.
وقتی میخواستم به جبهه اعزام شوم داخل اتوبوس نشسته بودیم برادرم وارد اتوبوس شد، برادرم شنیده بود که قرار است من با غلامحسین صفری به جبهه بروم، غلامحسین صفری معاون کمیته بود و آن زمان بسیار بین مردم مشهور و معروف بود و به نوعی سر زبان ها افتاده بود، برادرم نیز فکر می کرد حالا غلامحسین صفری که می گویند حتما فردی با قامتی بلند و هیکلی پر و درشت اندام است اما صفری اصلا این طور نبود ریز جثه بود و البته بسیار شجاع و اگر بخواهم توصیف کنم شجاعتش با قیافه اش زمین تا آسمان توفیر داشت.
من و غلامحسین صفری روی صندلی کنار هم در اتوبوس نشسته بودیم برادرم تا مرا دید صدا زد: -نعمت نرو
اما من تصمیمم را گرفته بودم پس گفتم: میروم و تصمیمم قطعی است.
برادرم نمی دانست که فرد کناری من همان غلامحسین صفری مشهور است و گفت: اگر رفتی و بلایی سرت اومد بلایی به سر غلامحسین صفری بیارم که مرغ های آسمون به حالش گریه کنن... (می خندد)
در بین راه که بسیار خجالت زده هم بودم از غلامحسین صفری عذر خداهی کردم وی خندید و گفت: با غلامحسین صفری بود مگر به چشمهایم نگاه کرد و مرا مخاطب قرار داد که از من عذر خواهی می کنی؟ و هر دو خندیدیم.
ما قبل از جنگ هم تمام فعالیت های انقلابیمان را در خانه حاج ماشاالله کازرونی که سردسته بچه های انقلابی بود برگزار می کردیم و حضور داشتیم.



چند ماه یا سال در جبهه حضور داشتید؟
- دقیقا هفت سال و یک ماه در جبهه بودم و جالب است بدانید اولین اسلحه ای که به من دادند یک ام یک(m1) با هشت فشنگ بود.

در چه عملیات هایی حضور داشتید؟
- شاید بهتر باشد بگویم چه عملیاتی حضور نداشتم. (می خندد) تنها عملیاتی که من نبودم عملیات رمضان بود و عملیات کربلای چهار و پنج. تقریبا بیشتر عملیاتها را بودم.

بنظرتان زمان جنگ چه چیزی باعث شد تا جوانان به جبهه بروند؟
- ببینید اون موقع در آن زمان ها بیشتر مردم پاک بودند افکارشان بی شیله پیله بود حتی بدترین افراد از نظر همه ما در دوران جنگ بهترین رفتار و عملکرد را داشتند، بگذارید مثال بزنم که ما چطور انسان هایی را داشتیم، یک روز در تیپ اعلام کردند یک معتاد اهل برازجان را دستگیر کردیم!
در زمان جنگ دولت اعلام کرده بود ماشین های کمپرسی سالی 45 روز اجباراً باید بیایند جبهه، در آن زمان با توجه به نیاز های جبهه یک سری اجبار و وظایف هم تعیین کرده بودند.
آقایی به اسم احمد مرد مسنی بود که آن زمان تریاک مصرف می کرد آمده بود جبهه با کمپرسی، بچه ها گرفته بودنش. ما هم سنی نداشتیم نهایت 20 تا21 ساله بودیم تا به حال آدم معتاد ندیده بودیم و همه مان با تعجب به او نگاه می کردیم و من او را شناختم که همسایه مان است و تمام تیپ جمع شده بودند تا فرد معتاد را ببینند چون آن زمان  معتاد خیلی کم بود.

آن موقع مسئول گزینش تیپ و  فرمانده گردان بودم، کارهای اطلاعات عملیات را هم انجام می دادم. دستش را گرفتم و از میان جمعیت بیرون کشیدمش و گفتم: میشناسمش کاریش نداشته باشید.
اوهم که مرا شناخته بود غرق خوشحالی بود و تشکر می کرد.
مسئول قضایی مان هم می گفت: باید این را بفرستیم قضایی در جبهه مواد مصرف کرده.
گفتم: خودم آورده ام او را و اگر مسئولیتی است روی شانه من است و هیچ مشکلی ندارم اگر زیر سوال بروم.
او را تا پایان خدمتش پیش خودم بردم و او بهتر و بیشتر از بقیه کار می کرد و فعالیت می کرد و چون دست ما به قول معروف ضعف داشت هر چه می گفتیم نه نمی گفت.

 


یک شب تعدادی کیسه خواب داشتیم و قرار بود برای بچه های خط بفرستیم اما کسی پیدا نمی کردیم که به دست بچه های خط مقدم برساند. حدودا ساعت 11 شب همین احمد با کامیونش آمد، گفتم بچه ها کیسه ها را بریزید پشت کمپرسی، او هم می گفت: ساعت چهار صبح رفته ام الان هم 11 شب است خسته ام نمی کشم حتی اگر چوب کبریت زیر چشم هایم بذارم هم نمی توانم بیدار بمانم.
گفتم: چاره ای نداریم و امشب باید بار بره، بچه های خط سردشونه.
گفت: باشه مشکلی نیست و رفت پیش بچه های خط و همینطور با داد و قال بچه ها را مطلع می کند که برایشان کیسه خواب آورده، این ها را شخص همراهش که برای بیدار نگه داشتنش به همراه وی رفته بود تعریف می کند. (سرفه های خشک امانش را می برد)

 

القصه‌؛ کمپرسی را بلند می کند و دسته جک را می زند و شروع می کند به حرکت و در یک راستا بار کیسه های خواب را خالی می کند، وقتی 100 متری میگذرد و بار را کاملا تخلیه کرده بود پیاده می شود تا نگاه کند که آیا کامل خالی شده یا نه؟ می بیند یک کیسه خواب پشت ماشین گیر کرده  او هم کیسه خواب را جدا می کند و روی بقیه کیسه خواب ها می اندازد و می آید. این آقا موقع خواب روی چند کارتن و یک پتو کهنه میخوابید ولی حاضر نشد حتی یک کیسه خواب که هیچگونه بار مسئولیتی هم برایش نداشت  را بردارد و حداقل تا پایان ماموریتش روی کارتن نخوابد و از کیسه خواب استفاده کند و می گفت این برای بچه های خط است من روی آن بخوابم؟ حتی فرد همراهش گفته بود یکی بردار برای خودت چند روزی که اینجا ماندگاری رویش بخواب تا اذیت نشوی، گفته بود این مال بچه های خط است و اصلا و هرگز این کار را نمی کنم.
می خواهم بگویم افکار حتی یک فرد معتاد را ببینید، چگونه فکر می کردند؟ دیگر فکر کنید نوجوان و جوان سالم ما چطور بود افکارشان. 



آیا در دوران جنگ مجروح شدید؟ اگر بله برایمان از آن روزها بگویید؟
- بله چند بار، موج خوردم، شیمایی شدم، ترکش و تیر خوردم، از چند ناحیه مجروح شدم، حتی الان هم از کپسول اکسیژن استفاده می کنم.
در جزیره مجنون شیمیایی شدم و پوست و ریه ام آسیب دید، از ناحیه باسن و سینه نیز ترکش خوردم، قوزک پای راست و ران چپ نیز همینطور، موج انفجار سر و گردنم را مورد جراحت قرار داد.
و جمعا 9 ماه در بیمارستان بودم. (سرفه های خشک می کند و چهره دردمندش گویای همه چیز است)

شغلتان چیست؟
- مغازه پنچر گیری دارم ولی بخاطر ترکش هایی که در پایم است دوسالی می شود مغازه ام را جمع کرده ام و با حقوق جانبازی ام گذران زندگی می کنم و من در کل زندگی ام انسان قانعی بوده ام چون سختی جنگ کشیده ام. ناشکر نیستم زندگی ام با کم و زیادش می گذرد.

طبق گفته تان هم مدرک تحصیلی خوبی داشتید برای دوران خودتان هم فعالیت بسیار زیادی در جبهه داشتید چرا بعد از جنگ منسب نظامی و یا کار دولتی به شما داده نشد؟
- من پاسدار بودم، من تا سال 1369 در جبهه بودم جنگ سال 1367 به پایان رسید اما بخاطر ناامنی منطقه تا 1369 در منطقه بودیم.
من در عملیات والفجر 4 فرمانده گردان بودم، در لشکر فجر بودیم حدودا سه ماه من این گردان را آموزش دادم و خیلی هم آموزش های سنگینی بود و یک گردان عملیاتی فوق العاده بود. ما در جنوب اردوگاه دشت عباس بودیم، قرار شد عملیاتی در غرب انجام شود طرف پنجوین عراق و قرار شد ما با گردان نجف که اصفهانی ها هم بودند یکی شویم لازم است بگویم در جنگ اصفهانی ها بسیار شجاع و نترس بودند و اصلا هراسی از چیزی نداشتند و حرف اول را میزدند در ایران، لشکر نجف یکی از رده اول های ایران بود مثل لشکر المهدی، حالا نیرو های ما شده بود نیروی خط شکن اصفهانی ها و این باعث ناراحتی و نارضایتی آنها شده بود، احمد کاظمی فرمانده لشکر نجف بود که گلایه اصفهانی ها را می شنید و آنها تماما از تلاشی که کرده بودند و اما حالا ما خط شکن شده بودیم ناراضی بودند و احمد نجفی که بعدا شهید شد به آنها گفت: به شما قول می دهم هر طور شده همه شما به عنوان شهید از اینجا بروید، همه ما مسئولیتی داریم و قطعا به نحو احسن آن را انجام خواهیم داد پس فرقی بین شما نیست. (لبخند میزند)
حسن ملک زاده بچه گناوه بود، تیر در دستش میزنند و یک کتفش کاملا فلج می شود. او آر پی چی زن بود، شب عملیات والفجر4 شهید حسن اهرمی تیر به سینه اش اصابت می کند طوری که تیر از پشت کتفش بیرون می زند.

 


او فقط می گوید :حسن سوختم. (اشک در چشم هایش حلقه میزند و تند تند سرفه می کند)
منطقه تپه ای بوده و حسن او را به پایین تپه می کشد. حسن ملک زاده می بیند وضعیت اهرمی خوب نیست قمقمه آبش را بیرون می کشد تا به او آب بدهد اما جلوی دست ملک زاده را می گیرد و می گوید: من می دانم چه به سرم آمده، این آب را حیف نکن و من آخرین حرفم این است، این آب را به دست نعمت دشتی برسان! به او بگو این آب را بخور تا نیرو بگیری و بچه ها را ببری جلو و به او بگو حسن اهرمی سلامت را رسانده و گفته این آب را بخور!
هر چه می کنم نمی توانم خودم را قانع کنم حتی در این مورد که او به عنوان آخرین خواسته تنها قمقمه آبش را برای من فرستاد تا حامی بچه ها باشم و حتی خود جرعه ای از آن ننوشید تا من بچه ها را به جلو ببرم خودم را چطور قانع کنم که چهار انگشتر در دست کنم و یقه ام را ببندم و تسبیحی دور مچ دستم  بچرخوانم و در این اداره و آن اداره بروم و گاهی حقی را تضییع کنم (منظورم به همه صاحب منسبان نیست) من نمی توانم هرگز نمی توانم.
من 11 گردان را فرماندهی کردم اما تاکنون برای خودم دنبال کاری نبوده ام برای خیلی از بستگان و یا حتی کسانی که نیاز به کمکش داشتند کمک کردم اما خودم هرگز به فکر سمت و جایگاه نبود.

فرزند دارید؟
- اینکه می گویند آثار جنگ تا سال ها گاهی باقی می ماند عین حقیقت است. اواخر سال 1362در جزیره مجنون شیمیایی شدم. منتقلم کردند تهران بیمارستان بقیةالله، این اتفاق دقیقا یک ماه و نیم بعد از ازدواجم افتاد و من فقط یک هفته اول ازدواجم برازجان بودم در صورتیکه رسم مان این نبود و باید بیشتر می ماندم اما به خانمم گفتم: دلم طاقت نمی آورد بیشتر از این بمانم و بچه ها را در خط مقدم تنها بگذارم. دقیقا در بحبوحه عملیات مجنون بود و باید می رفتم.
در همین عملیات من شیمیایی شدم و سپس در بیمارستان بقیه الله بستری شدم، برادر بزرگترم حسین دشتی (متوفی سپاه است) که در تشکیلات پزشکی سپاه از جمله بخش شیمیایی فعالیت داشت، مرا نشناخت؛ زیرا کل صورت و بدنم طوری سوخته بود که اصلا قابل شناسایی نبود و هوش و حواسمم خراب شده بود چندبار به من سر می زند اما نه او مرا می شناخت و نه من او را.
القصه، بعد از شناسایی من توسط پرستار ناشناس  -همان خانومی که از من پرستاری می کرد- برادرم از دیدنم اشک شوق می ریخت.
من پس از این ماجرا وقتی به خانه برگشتم چون تازه هم ازدواج کرده بودیم دوست داشتیم بچه دار شویم اما دکتر گفته بود بچه دار نمی شوی و اگر هم شوی ممکن است دچار نقص باشد پس بهتر است جلوگیری کنید.
هم خودمم و هم خانومم پس از مدتی صبرمان لبریز شد و خانمم باردار شد، وقتی بچه به دنیا آمد پسری بود بسیار زیبا اما متاسفانه پسرم تاثیرات شیمیایی من روی او اثرکرده بود  و از نظر ذهنی دچار مشکل بود.
حتی برای او زن گرفتیم تا شاید نوه مان سالم باشد اما متاسفانه بعد از دنیا آمدن فرزندشان متوجه شدیم بچه اش هم از نظر عقلی دچار مشکل است و این ها همه تاثیرات شیمیایی است.

 


خداوند به جای تمام این ها، دو پسر دیگر و یک دختر به من داد، که پسر سومم با تمام نابغه بودنش و با آن هوش و ذکاوتش در آتش سوزی خانه ام سوخت، کمرم شکست. دخترم نیز اکنون در دارایی کار می کند.
می خواهم بگویم اثرات جنگ همیشه مخرب بوده است و تا سال ها باقی مانده است.
از خوانندگان مطالب شما عذر می خواهم اما این که راحت حرف می زنم و درد دلم را می گویم شاید چون شما را همانند دخترم می بینم از وقتی وارد دفتر اتحاد جنوب شدم تاکنون اصلا احساس نمی کنم شما غریبه هستید و احساسم نسبت به شما مانند پدری است که دخترش را بعد از مدتی دیده باشد پس به من حق بدهید اینقدر راحت درد و دل کنم. (لبخند میزند)

یکی از افتخارات خود را که هنوز برآن می بالید برایمان تعریف کنید؟
بنیان گذار عملیات برون مرزی در خاک عراق بودم.
تشکیلات در گیلان غرب را من پایه گذاری کردم.
سال 1364 فرمانده گردان مالک بودم در فاو.
گردان مالک دراستان بوشهر در سال 1364 توسط من پایه گذاری شد و حتی هنوز این گردان به قوت و قدرت خودباقی است و جالب این جاست که هنوز بر آموزش های قدیمی من استوارند. گردان مالک بسیار گردان قوی بود و هم اکنون نیز همینطور است.

پشتیبانی مردم در دوران جنگ چطور بود؟
- از مادر خود شروع می کنم، در برازجان به مادرم می گفتند دی حسین (مادر حسین) زن ها را دور خود در خانه جمع می کرد و نان می پخت، شیخ حسن علیزاده در کمیته امداد کار می کرد آن موقع، مقداری آرد به خانه ما می آورد و مادرم چون زنی بسیار محجبه و انقلابی بود همه را دور خود جمع می کرد و نان برای بچه های جبهه می فرستاد.
همیشه دو نفر از خانواده ما در جبهه بودند ولی مادرم از پشت جبهه هیچ وقت دستش خالی نمی ماند.
مادرم با تمام پیری اش هنوز هم افکار آن دوران را دارد و بسیار زنی انقلابی است.
عملیات بستان زمستان سال 1360با بچه های گناوه در عملیات بودیم، من و یکی از بچه های گناوه به نام اردشیر خلیفات دل کندن از آن منطقه برایمان سخت بود پس ماندیم.
بعد از عملیات بستان ما در منطقه ماندیم. اهدایی از پشت جبهه می رسید مثلا یک روز نان بود آب بود غذا بود و... اما یک روز بسته هایی رسید که می گفتند هر بسته برای دو نفر است، من و اردشیر بسته را گرفتیم باز کردیم و پولیوری در آن دیدیم از جنس پشم و دست بافت هم بود به همراه یک نامه.
اردشیر خلیفات به من نگاه کرد و گفت: پولیور مال تو که به جنگ می روی (هنوز آن را دارم به عنوان یادگار) و ممکن است سردت شود و نامه نیز برای من باشد که اهل قلمم.
در آن نامه دختری کلاس یازدهم که اهل قائمشهر مشهد بود نوشته بود: برادر رزمنده! من خود پشم این پولیور را شسته ام ریسیده ام و بافته ام و تمام کارهایش را خودم انجام داده ام و در قبال این از شما می خواهم برایم کاری انجام دهید که اگر برایتان امکان دارد از حال و هوای جبهه برایم بگویید من پشت نامه ام ادرسم را نوشته ام خوشحال می شوم جوابم را بدهید.
اردشیر خلیفات چون کارش نوشتن و نگارش بود با تمام زیبایی برایش، از حال و هوای جبهه نوشت و آن را پست کرد در این بین من نیز شیطنتی کردم و نام اردشیر خلیفات را پایین برگه نوشتم!

 


پس از مدتی از نو نامه دخترک به دستمان رسید دخترک نوشته بود برادر عزیز رزمنده ام، نامه را ابتدا خودم چندبار قرائت کردم سپس برای خانواده ام خواندم و بعد به مدرسه بردم و خواندم، از روی نامه تکثیر کردند و در تمام مدارس قائمشهر این را خوانده اند.
میخواهم بگویم قلمتان معرکه است و اگر ممکن است هر بار نامه ای در خصوص جنگ برایم بفرستید چون تمام شهر ما مشتاق نامه شما هستند حتی در روزنامه محلی مان نیز چاپ شده است.
نامه نگاری این دو ادامه پیدا می کند درحدی جدی می شود که خلیفات با بچه های رزمنده در مورد وضعیتشان با آنها مصاحبه می کرد و گفته رزمندگان را برای اون دختر می فرستاد و جالب این است بسیاری از نیرو ها بخاطر همین نامه ها به جنگ آمدند و باعث تشویق خیلی از جوانانمون شد.
این اتفاق در زمستان رخ داد و این جریان ارسال نامه تا برج دو سال 1361 ادامه پیدا می کند.
اردشیر خلیفات به همراه دوستان برای مسافرت به مشهد مقدس می رود و بعد از زیارت و برگشتن به دعوت مردم قائمشهر در خصوص رفتن به قائمشهر جواب مثبت می دهد و می رود به آن شهر.

 


به فرمانداری شهر میروند و پس از معرفی خود ولوله ای در شهر می افتد خانواده دختر خانم از آن ها دعوت می کند و آن ها نیز می روند دیدن همدیگر.
چند ماه بعد از این رخداد اردشیر خلیفات شهید شد.
کسی چه می دانست مکاتبات بین آن دو چگونه بود که آخر دلداده هم شدند.
زیرا شنیده ها حاکی از این بود دخترک پس از شنیدن خبر شهادت اردشیر از قائمشهر به همراه چند مینی بوس همراه شده و حتی دسته گلی در دست داشته و سر دسته مردم راه می رفته و مردم قائمشهر پشت او در مراسم تدفین اردشیر خلیفات شرکت کردند.
خاطرات جبهه هم تلخ است و هم شیرین خواستم بگویم پشتیبانی و حمایت مردم ما فوق العاده بود در دوران جنگ.

بیشتر در مورد کارهایی که در عراق کرده اید برایمان بگویید (باتوجه به صحبت هایتان که در عراق نیز فعالیت داشتید)؟
- با گروه مجاهدین انقلاب اسلامی عراق عملیات برون مرزی را درون عراق انجام می دادیم، یکی از این کار ها ایجاد ناامنی در کشور آنها بود مثل خودشان و تقریبا می خواستیم روحیه آنها را تضعیف کنیم تا اگر در جبهه بودند فکرشان درگیر خانه هایشان باشد.
حتی چند نفر را هم به اسارت گرفتیم در این عملیات های برون مرزی.



تا به حال از رفتن به جبهه پشیمان شده اید؟
- خیر هرگز اگر باز هم جنگ می شد می رفتم.
من تا کنون چندین بار برای مانور هایی که سپاه در خلیج فارس داشته با آنها همکاری کرده ام اگر بنظر شما پشیمان بودم همکاری می کردم؟ هرگز از کرده خود پشیمان نخواهم شد و هرگز در این مانور ها پولی نگرفته ام زیرا تجربه ام فروختنی نبوده و این تجربه نظامی نباید در سینه ام دفن شود و تا آنجا که جان در پیکر دارم به ملتم خدمت می کنم.

سخن پایانی
- خیلی از افراد هستند که حتی بیشتر و بهتر از من در جنگ بودند و خوش درخشیدند ولی اکنون نامی از آنها در جایی برده نمی شود و این از حجب و حیای آنهاست، بیشتر به آنها بپردازند. من میخواهم بگویم حیف است این خاطرات و تجربیات نصیب خاک شود.
من و دوستانی که در این راه بوده ایم پر از تجربه های نظامی هستیم اجازه ندهید تجربیاتمان  با خودمان به گور برود از ما بخواهید تا اگر می توانیم به شما کمک کنیم.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1401/07/01 - 19:28
0
0
درود به رزمندگانی که جان دادند تا خاک وطن ندهند.
روح شهدای جنگ هشت ساله با دشمن شاد باد
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • بیماری‌های قلبی و عروقی مهم‌ترین عامل مرگ‌ومیر در بین افراد جامعه است
  • هدف اصلی استکبار جهانی از راه اندازی جنگ هشت ساله به زانو درآوردن انقلاب نوپای اسلامی بود/رسانه مهمترین ابزار سلطه گری مستکبران بر ملت هاست
  • عناوین روزنامه‌های امروز1401/07/12
  • برخورد مرگبار خودروی ال ۹۰ با عابر پیاده در برازجان
  • قیمت انواع ماهی و میگو خلیج‌فارس در استان بوشهر+ جدول
  • بررسی عملکرد دهیاری ها و معرفی دهیار نمونه بخش سعدآباد
  • رفع تصرف ۱۴ مورد تجاوز به حریم رودخانه‌ها در دشتستان
  • صعود گروه کوهنوردی آزاد برازجان به قله علم کوه / تصاویر
  • پیام تبریک شهردار برازجان به مناسبت روز فراجا
  • نسخه اینترنتی هفته نامه اتحاد جنوب/شماره 1213
  • استوری تازه علی کریمی درباره شعارهای معترضان
  • جشنواره ماهیگیری زنان در بوشهر برگزار شد
  • تقدیر شهردار برازجان از پرسنل سازمان آتش‌نشانی و خدمات ایمنی به مناسبت روز جهانی آتش‌نشانی
  • مهلت ثبت نام متقاضیان دریافت تسهیلات در بوشهر تمدید شد
  • محموله بزرگ پمپ آب در دشتستان زمین‌گیر شد
  • سه خودکشی طی ۱۰ روز اخیر در برازجان
  • هفت سال در جبهه بودم و 11 گردان را فرماندهی کردم/ بعضی وقتها چهار نفر از خانواده در جبهه بودیم/ بنیان گذار عملیات برون مرزی درخاک عراق بودم
  • همایش پیاده روی ولایت در برازجان برگزار شد / تصاویر اختصاصی اتحاد خبر
  • شما در کانادا، ما در صفِ قرعه‌کشی خودرو؟!
  • موکب حضرت فاطمه الزهرا(س) شهر چغادک در عراق/ تصاویر
  • ضرورت تحوّل نظام آموزشی
  • جان برازجان احساس خطر کنید
  • آشنایی با مداحان و مرثیه سرایان اباعبدالله الحسین (ع) برازجان
  • با این مردم، نامردمی نکنید
  • برگزاری مسابقات آزاد و استعداد یابی استان به میزبانی دشتستان
  • رضا صابری مدیر شعب بانک قرض الحسنه مهر ایران استان بوشهر شد
  • حضور زائران نیجریه ای در موکب فاطمه الزهرا(س) چغادک در نجف اشرف/ تصاویر
  • احداث دیوار حفاظتی رودخانه‌ی فصلی
  • تعزیه روستای زیارت با تغییر و تحولاتی در متن و اجرا/ اجرای تعزیه کاروانی
  • تقدیر کارشناسان دفتر امور شهری و شوراهای استانداری از اقدامات شهردار سعدآباد