امروز: شنبه 22 مرداد 1401
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 13 مرداد 1401 - 16:34
اختصاصی اتحاد خبر؛

اتحاد خبر - خان : برداشت اول:ننه ام می گفت:"انگار رَبو را امانت گذاشته اند!" راست هم می گفت.زرد انبو و مُردنی بود؛ مثلِ ملّاهای سرِ قبر!  به قول  قمر- مامای بزرگ ده-"انگار روی غالی چریده بود!"بچه های ربَو می گفتند: "والله، دَی دو سه برابر ما جوون ها غذا می خورَد! نمی دانیم جغد دارد! از پسِ سرش می کشند آن همه غذا را!  بسم الله نمی گوید؛ شیطان با او شریک می شود! و ...

رباب!!!

اتحاد خبر - خان

 

برداشت اول:
ننه ام می گفت:"انگار رَبو را امانت گذاشته اند!" راست هم می گفت.زرد انبو و مُردنی بود؛ مثلِ ملّاهای سرِ قبر!  به قول  قمر- مامای بزرگ ده-"انگار روی غالی چریده بود!"

بچه های ربَو می گفتند: "والله، دَی دو سه برابر ما جوون ها غذا می خورَد! نمی دانیم جغد دارد! از پسِ سرش می کشند آن همه غذا را!  بسم الله نمی گوید؛ شیطان با او شریک می شود! و ...

از سرِ حرف هایِ مردم، ربویِ بیچاره رفت پهلوی دکترِ تغذیه! از آن روز به بعد، هر کس متلکی می پراند یا تکه ای می انداخت؛ رباب به سرعت برق و باد می گفت: آغای دکتر گفته: "قالبت همین است! بس و بارک الله..."

صدایِ دست فروش از تویِ کوچه بلند شد: "میوه دارم ارزون؛ انجیر کوهی عسلی، انگور ریش بابا...انارِ ملسِ ساه ای، شکر پاره زردآلو ... دوایِ هر دردی، شفای کرونا...خونه دار، بچه دار، زنبیل وردار و بیار...با دست کف می زد و با صدای بلند می گفت: مفتِ مفت، برابر با خرما..."

رباب با مُلِ خم مثل تیرِ تفنگ پرید بیرون . موهایِ شرابی اش از زیر رو سری اش زده بود بیرون و هر دسته اش با وزشِ نسیم به سمتی می رفت. چند زنِ بیکار دیگر هم سررسیدند، پیرمردِ دست فروش را دوره کردند. یکی می گفت:"برابر با خرما خیلی گرونه!" دیگری انگولک می کرد میوه ها را و می گفت: "مالی نیست!" و سومی:"دو رَه میوه، یک رَه خرما میدی؟" پیرمرد دست فروش ساکتِ ساکت بود. زن ها مثلِ بازارِ بورس قیمت را بالا و پایین می کردند. دست و دلِ هیچ کس به خرید نمی رفت و کم کم یکی یکی پراکنده شدند.

رباب هم چنان با پیرمرد چانه می زد...
از زمین و آسمان آتش می بارید. ابرها هوا را خفه کرده بود. باد گوشه ی سایه ای کز کرده بود.

 عرق از سر و روی همه سرازیر بود. پیرمرد ناراحت بود، گرمش بود. میوه ها رویِ دستش مانده بود! رباب هم خدا حافظی کرد  و رفت، هنوز کلید را در قفل نچرخانده بود  که پیرمردِ دست فروش با صدای رسا گفت: "بیا، اشکال ندارد... دو رَه با خرما."

رباب  برگشت. دوباره چانه زد. دست فروش  رو به او کرد و با اعصابِ استکانی گفت:"اگر تو میوه خورده بودی، قیافه ات هم مثل مردم بود!" زنک خندید و گفت: "قالبم همین است!" مکثی کرد و  دوباره گفت:
"عامو؛ تو که شب و روز میوه می خوری، هم زوارت در رفته است!"

حق با رباب بود. رباب نزد پیرمردِ ریقو، رستم بود!!!
لابد پیرمرد قالبش همین بود!!!

برداشت دوم:
 نوه یِ یغُر و قلچماق زائر در مجلسی تعریف کرد:
در یک پسینِ تنگ، پدر بزرگ از باغ می آید خانه. نفسش بریده بود. آن قدر عرق کرده بود که پیراهن زیرش را می شد چَلاند. نمی توانست سرپا بایستد.خود را می اندازد رویِ حوض. آبی به سر و صورت می زند. آب گرم بود. آفتاب، حوض و آب را گرم کرده بود. زائر بی حال می افتد کنارِحوض. خود را می سُراند پشتِ چاه. دو شاخِ پمپ را می زند تویِ برق. آب خنکی کالماء معین می ریزد توی حوض.زائر لوله را از توی حوض می کشد بیرون و دراز به دراز می خوابد زیر آب. کمی حالش جا می آید. وقتی می بیند کسی در منزل نیست، لباس زیر خود را می کَند و دوباره می رود زیرِ آب. فضولی رباب گُل می کند! وقتی می بیند صدای شُرشُر آب و ناله ی پمپِ همسایه می آید و اثری از زن و فرزندان نیست، سر حَنایی و صورت استخوانی اش را از چینه  می آورد بالا. از بختِ بد، چشمِ پدر بزرگ در آن هوایِ برزخ گره می خورد به سر و پُکالِ رباب. پیرمرد لخت و عور پا می گذارد به فرار...

بعدها پدر بزرگ گفت: "وقتی چشمم به آن قیافه افتاد، فکر کردم مُرده ام. شبِ اول قبر است، نکیر و منکر با آن گرزِ آتشین می خواهند بپرسند: " ربّ ربّ کِی؟"

 رباب تا چند ماه وقتی پدر بزرگ را می دید، رویش را برمی گرداند و می زد کوچه یِ علی چپ...

برداشت سوم
شوهرِ رباب باخدا بود. بی شیله و پیله و صاف. ماه محرم که می شد، پیراهنِ مشکی بلندش را می پوشید و دوره می افتاد توی مساجد و حسینیه ها. هر گاه  روضه تمام می شد، شعرِ مداح ته می کشید و از نفس می افتاد؛ شوهر رباب واردِ گود می شد و با عامیانه های عاشورایی مثل: " ای شِمر پر جور و جفا، ظالم؛ امان از تشنگی. ای کافر دور از خدا، ظالم؛... من داغ اکبر دیده ام، داغ برادر دیده ام، ظالم؛ ..." مجلس را حسابی گرم می کرد. هنگام کوبیدنِ گندمِ حلیم، بزرگ ترین جَوَن را برمی داشت. به تنهایی یک پاتیل حلیم را هم می زد، خوش رنگ ترین قیمه ها را می پخت و ... خلاصه، همه جا بود.با این حال رُل اصلی اش تعزیه بود؛ اشقیا خوان و به تعبیر خودش: "کار من است  کشتنِ اولاد مصطفی (ص)..." تنها عیب و شاید هم حُسنِ او در این دنیا، جوگیر شدنش بود. هنگام جنگ، آن چنان شمشیر می زد انگار با یهودیان بنی قریظه نبرد می کند یا می خواهد مکه را فتح کند. خدا نکند کسی شبیه طفلان مسلم(ع) می شد یا عبداله بن حسن، چون تا سر حدِّ مرگ کتک می خورد و اصلاً جِرشان می داد به گونه ای که تا یک هفته بعد از محرم، بدنشان کوفته بود و دست و پا نمی زدند. بیچاره شبیه کودکانِ اهل بیت بعد از شهادتِ امام؛ آرزویش بود؛ آن ها را با خیمه بسوزاند تا صحنه کاملاً رئال جلوه کند. شب شام غریبان پَکَر بود. هی حرکت می کرد تا امام سجاد(ع) را بکشد؛ تعزیه گردان جلویش را می گرفت و او تهدید می کرد و تشر می زد!!!

خدا کمک کرد، سال ۶۱ هجری شوهرِ رباب نبود و گرنه زنجیره یِ امامت بعد از امام زین العابدین(ع) قطع می شد و کار به حکومت عدل مهدی(عج) نمی کشید.

ادامه دارد...



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» نو کانه [بيش از 3 سال قبل]
» حمام سیار [بيش از 3 سال قبل]
» قلی خان(6) [بيش از 8 سال قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • .: دنیا دیده 1 روز قبل گفت: یکم: آن کو به ...
  • .: امیر.س 1 روز قبل گفت: اتش به اختیارهای امروزی ...
  • .: بهار حدود 2 روز قبل گفت: سیل زلزله و سایر ...
  • .: نظام حدود 3 روز قبل گفت: تو هنوز دربند نظامی ...
  • .: علیرضا باباعلی حدود 3 روز قبل گفت: درود بر شما مثل ...
  • .: حسین حدود 3 روز قبل گفت: احتمالا نویسنده خودش آخر ...
  • .: روح اله مرادی حدود 3 روز قبل گفت: امید جان مثل همیشه ...
  • .: مهدی369 حدود 3 روز قبل گفت: از تو خونه پدر ...
  • .: مهدی حدود 3 روز قبل گفت: مُشت نشونه خَرواره!!! از ...
  • .: عاشقِ معلمی حدود 3 روز قبل گفت: واقعاً گل گفتی 🌺🌺👌👌 ...