امروز: سه شنبه 31 فروردين 1400
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 21 بهمن 1399 - 12:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)

اتحادخبر-فریده فهیمی:خدای من! چی می بینم اینجا ؟ خیلی جالبه. خودشونن. اصلِ اصلن. شک ندارم. می شناسمشون. ازخوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم. چشم اَزَشان بر نمی دارم. شوکه شدم انگار. حس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم. باورم نمیشه. همه خستگی وکوفتگی سفر از تنم در رفت. یادم رفته اومدم رستوران برای چی؟  گارسون شیک وپیک پاپیون قرمز...

داستان/ فـَوَران

 

فریده فهیمی:


خدای من! چی می بینم اینجا ؟ خیلی جالبه. خودشونن. اصلِ اصلن. شک ندارم. می شناسمشون. ازخوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم. چشم اَزَشان بر نمی دارم. شوکه شدم انگار. حس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم. باورم نمیشه. همه خستگی وکوفتگی سفر از تنم در رفت. یادم رفته اومدم رستوران برای چی؟  گارسون شیک وپیک پاپیون قرمز، برای دومین دفعه، با ابرویش اشاره به منوی غذای روی میزم می کند، صداش را صاف می کند و می پرسد:

- چی میل دارید؟


 گارسون خوش قد وقواره،  خودش وخودکارش جوابی نمی گیرند روی کاغذ چیزی یادداشت نمی کند. چقدر این پاپیون قرمز به یقه پیرهن سفیدش می آید. یادم باشد برای طراحی رنگ بافت هایم از طراح لباسش، مشاوره بگیرم.


   احتمالا، کم کم حوصله زن ومرد  میز روبه رویی سر می رود، از بس زل زدم بهشان کلافه می شوند. بیچاره ها نفهمیدن چی خوردن زیر بارسنگین نگاه من. بالاخره از کور در می روند، قاشقی ،چنگالی، چه می دانم سماق دان یا نمک پاش را به طرفم پرت می کنند که صد البته حق دارند. اگر من هم بجای شان بودم همین کار را می کردم. خدایا،  اگرنشانه گیری شان حرف نداشته باشد چه خاکی بر سرم بریزم؟ احتمالا فرق سرم یا پیشانی را نشانه بگیرند ، شاید هم چشمهام را. پیشانی ام می شکافد، خون راه می افتد. گرمای خون را حس نمی کنم. شوری اش را هم احتمالا حس نکنم . همه حس های پنج گانه ام از کار افتاده اند. حس ششم را که دیگر حرفش نزن. کلا تعطیل. باریکه خون ازتنه ذوق زده ام گرمتر نیست. سر از پا نمی شناسم ازشور وشوق. هـُرم نفسهام می خورد روی صورتم. گـُر گرفته ام. انگار مرکز انرژی گرمایی زمین شده ام. رکورد منبع انرژی گرمایی درونی ترین لایه هسته کره زمین را زده ام. باور کن دقیقا در شعاع شش هزار وسیصد، چهارصد کیلومتری زمین معلق هستم. احتمالا با اولین فوران آتشفشانی می زنم بیرون و مواد مذاب هم حسابی گل مالی ام می کنند. چه ملغمه ای از آب در آیم. همان یک صحنه اول که، برق ظرف های دست ساخته ام چشمهام را گرفت بهانه خوبی بود برای پرانرژی شدن. انرژِی گرمایی گرفته ام،  رسانا شده ام. گرما می گیرم، پس می دهم. گرم می شوم، گرم می شوی. چه تسلسل با شکوهی.


    با نوک انگشت سبابه ام برای هفت یا هشتمین بار است که منوی غذای را بالا وپایین می کنم. زن ومرد جوان نمی دانند توی دل من چه هنگامه ای برپاست. فکرکنم خانمه رژیم داره، یاشاید هم خیلی گرسنه نیست،یا شاید هم کلا زن کم اشتهاییه. چه می دانم شاید هم یک نوع کلاس یا فاز بخصوصه. گارسون هم از دلم بی خبره. پاپیون قرمز را انگار با چسب چسباندندبه یقه اش، تر و تمیز ومرتب سرجاش فیکس شده. زن ومردجوان به نان تنوری توی بشقاب حصیری دست نزدند اما دو سه دفعه ای بشقاب را این ور و آن ور کردند. آقا به خانم گفت:«به نظرت چوبیه؟»


زن جواب داد: « نمی دونم،به گمونم از چوب وبرگ یه نوع درخت بافته شده باشند. »


زن جوان حق دارد، تا فاصله دو هزارکیلومتری شان، درخت نخل سبز نمی شود. اگرهم باشد تزئینی هست. به قول داداش وسطیم: « فیکه، اورجینال نیست.» چه حالی دارم من! همین الانه که ازخوشحالی بترکم.     قبلن ها آدم با جنبه ای بودم، نمی دانم چرا اینجوری شدم. یکی بیاد منو بگیره. اگر یک نخ بهم وصل کنند نخ را رها کنند احتمالا تا آن بالابالاهای آسمان بروم. ذوق زده شدم. عین برق گرفته ها شدم . زبانم سنگین شده، نمی چرخد توی دهنم. اینجا کجا واین ظرف وظروف کجا؟ اصلا تصورش را هم نمی کردم که یک زمانی توی رستوران شمال کشور با این صحنه مواجه بشوم. الان خیلی بیشتر از اولین باری که یهویی و بدون برنامه ریزی، گذرم افتاد به کارگاه حصیربافی، شگفت زده شده ام. یک اتوبوس دانش آموزان دبیرستانی را آورده بودند. رفتم ببینم چه خبره؟ مربی شان گفت :

- هفته مشاغل است، شایدتک وتوکی شان در این بازدید،  علاقمند بشوند صنایع دستی سنتی را رواج دهند.


    اما انگار نه انگار، هدف انگیزه بخشی است. مدیرومعلم مدرسه، دل شان را به چه خوش کرده اند؟ چندتایی شان فقط سبد وبشقاب ها را ورانداز می کردند و می گذاشتند سرجاش.گاهی قیمت را هم می پرسیدند. انگار ظروف وزیراندازهای حصیری چنگی به دل شان نزد، بافتن برگهای نخل، از نظرشان جذّاب نبود. حتی تشت های رنگارنگ رنگ آمیزی برگهای نخل هم به دلشان ننشست. استادپیرکارگاه حصیربافی تکیه داده بود به دیوار، نی قلیانش توی دهنش بود دوتا دستش تند تند برگهای نوک تیز نواری نخل را که چندروز پیش از شاخه شان جدا کرده بود وگذاشته بود برآفتاب خشک بشود، بهم می بافت. دانش آموزان گوششان بدهکار حرف های پیرمرد حصیرباف نبود. فقط یکی شان،آن هم به طعنه،  ازپیرمردپرسید : «مواداولیه تان را ازکجا تهیه می کنید ؟» پیرمردگفت: « از نخلستان های اطراف. فراوونه،  کم نمی یاریم. » دوسه تاشون هم انگشت هایشان را فروبردند توی تشت رنگ آمیزی برگ ها وحروف انگلیسی را که معلوم نبود اول اسم خودشان است یا عزیز دلشان، روی لـُپ همدیگر نوشتند ویک دل سیری خندیدند. تندی برگشتند روی صندلی های اتوبوس نشستند. آدم است دیگر، فقط حرص می زند. یکی نیست به این نوجوان ها بگوید باباجان، شما که با همین اتوبوسی که آمدید، برمی گردید، نگران چه هستید؟ اما من چهارچشمی دستان پیرمرد را پاییدم دانش آموزان که رفتند ،محضر استاد را ترک نکردم تا زمانیکه بافت همه ظروف را را یاد گرفتم. بافتن زیرانداز زیر پای پیرمرد از همه بافت ها راحت تر بود.


  هنوز نگاهم به سمت زن ومرد جوان است. پلک نمی زنم. اصلا نمی بینمشان. خوشحالی زیاد، کورم  کرده. همه هوش وحواسم ریخته کف کارگاه کوچکم. چشمهام را هم همانجا جاگذاشته ام. هی دل دل می کنم بروم سر میز شان، یکی از بشقاب های کوچک رابردارم. شک ام را با یقین تاخت بزنم. چه می گویم من؟ هنگ کرده ام! خل وچل شده ام. گره هایی را که زده ام، تک تک رج هایی که بافته ام را می شناسم، بافته هایم از ده متری تابلوهستند، نیازی نیست بروم از نزدیک سبک وسنگین شان کنم.  فکرش  را هم  نمی کردم بافنده ماهری بشوم، آنهم در حد ملی وغلو نکنم فراملی. کم کم باید بساط صادرات را راه بیندازم. دنیا را چه دیدی؟ شاید اگر سفرخارجه هم داشته باشم دست ساخته هایم را دررستوران های آنجا هم ببینم. توی کف کارگاهم نقش بر زمینم. هرگز باور نمی کردم به این سرعت صنعت دست من، ملی بشودکه در شمال کشوربا ظروف صنایع دستی جنوب کشور پذیرایی بشوم. دوباره سر وکله ی گارسون خوش قد وقواره پیدا می شود.




کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • .: علیرضا محمود حدود 2 روز قبل گفت: چه‌توفیق بزرگی نصیب تنگ ...
  • .: باز نشسته ی آموزش وپرورش حدود 2 روز قبل گفت: اگر در آن شوره ...
  • .: بوشهر زی حدود 3 روز قبل گفت: به کتاب "سیّد حمال ...
  • .: طنز حدود 3 روز قبل گفت: جناب خواجه حسنی، هر ...
  • .: کارمند حدود 3 روز قبل گفت: با سلام.متاسفانه رییس بیمارستان ...
  • .: رضا حدود 4 روز قبل گفت: از روز اول شروع ...
  • .: کورش حدود 5 روز قبل گفت: به امید انتصاب مدیریت ...
  • .: محسن حدود 5 روز قبل گفت: خیانت وقتی رخ میده ...
  • .: مهدی حدود 6 روز قبل گفت: ‏نتانیاهو بعد از حمله ...
  • .: مهدی حدود 6 روز قبل گفت: چرا اتحاد خبر همش ...