امروز: پنجشنبه 03 مهر 1399
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 15 شهريور 1399 - 08:36
در رثای درگذشت استاد حسن انصاری (امرو هیچستانی)

اتحادخبر-اصغر علی خانی:"ما؛ معلمان، آن قدر خود را گرفتارِ کلاس و مدرسه کرده ایم که گاهی یادمان می رود غیر از این ها چیزی وجود دارد..."  این را استاد "انصاری" گفت بعد از مدت ها که همدیگر را دیدیم. راست هم می گفت؛ من گرفتار که نه، غرق شده بودم در حاشیه هایِ فرهنگ.وقتی به او گفتم که؛ تازگی ها به جمع جاروفی ها-طنز اتحاد جنوب-  پیوسته ام و ...

گنجِ زر

اصغر علی خانی:

"ما؛ معلمان، آن قدر خود را گرفتارِ کلاس و مدرسه کرده ایم که گاهی یادمان می رود غیر از این ها چیزی وجود دارد..."
 این را استاد "انصاری" گفت بعد از مدت ها که همدیگر را دیدیم. راست هم می گفت؛ من گرفتار که نه، غرق شده بودم در حاشیه هایِ فرهنگ.

وقتی به او گفتم که؛ تازگی ها به جمع جاروفی ها-طنز اتحاد جنوب- پیوسته ام و افتخار می کنم که در کنار شما قلم می زنم؛ خوش حال شد و گفت: "کار طنز زمانی خوب خواهد بود که دست و پایِ طنز نویس را نبندند و شرط و شروط برایش ردیف نکنند."

هم صحبتی من با استاد "انصاری" از آموزش هایِ ضمن خدمت آغاز شد. معمولاً او مدرّس بود و ما شاگرد. یک انسان شوخ، بامزه و پر تلاش در امر آموزش. بعدها؛ وقتی اجبارِ معیشت مجبورم ساخت در دو منطقه ی آموزش و پرورش تدریس کنم. استاد سرگروهِ ادبیاتِ فارسی یکی از این مناطق بود.یک بار برای بازدید تشریف آورده بودند به آموزشگاه، دفتر حضور و غیابم را که خیلی پربار نبود، دادم خدمتشان. دفتر را بدون مکث بست و از وضعیت و علاقه مندی دانش آموزان پرسید. بعدها گفتند: "معلم، مبصر کلاس نیست که من بخواهم حضور و غیاب دانش آموزانش را چِک کنم..."

 آن چه حلقه یِ اتصال ما را بیش تر و بیش تر کرد؛ ارتباطِ پژوهش هایِ ارشدمان بود. ایشان روی "طنز نوشتاری بوشهر" کار کرده بودند و من می خواستم داستان های طنز یکی از همین روزنامه نگارانِ بوشهر را نقد کنم. شب ها می رفتم دربِ منزلشان. بیست دقیقه، نیم ساعتی گپ می زدیم. از روزگارِ معلم و معلمی تا ادبیات، داستان، شعر و زندگی. من؛ مصداقِ مصراعِ حکیمِ گنجه" آن خشت بود که پر توان زد" بودم و آن خدابیامرز" کم گوی، گزیده گوی و طنّاز"

یک شب یکی از خاطراتم را آبی دادم و تابی و به عنوانِ اولین تجربه ی داستانی ام بردم نزدِ استاد. گفتم: "بی رودربایستی آن را بچلانید و نظرتان را بی تعارف بگویید!" چند شب بعد، گفتند:"خوب است؛ به سبکِ جمال زاده نوشتید." بعد؛ یکی دو قسمت را توصیه کرد که حذف شود، چون احساس می کرد تصنّعی اند. قول و قرار کذاشتیم هر چند هفته، یک بار، محفلی ادبی داشته باشیم. اما حادثه ای پیش آمد که عیشِ ربیعِ ما را به طیشِ خریف مبدل ساخت. همایش کوچکی در حدِّ دبیران ادبیات فارسی در یکی از مناطق تدارک دیده بودیم. از استاد"انصاری" به عنوانِ سخنران دعوت کردم. با گشاده رویی، قبول کردند. تاریخ و ساعت را هماهنگ کردیم. یک باره، همایش از منطقه ای شد استانی. نهادها و خادمانی!!! که خبری از نام آن ها نبود، فی الفور خود را انداختند یا انداخته شدند میانِ معرکه. به بهانه های واهی و مسخره، نامِ استاد از لیست خارج شد. هر چه تقلا کردیم. آسمان رفتیم، زمین آمدیم. بر مرغِ یک پایِ خادمانِ شهر!!! موثر نیفتاد.

ناخوشایندترین لحظه، زمانی بود که می خواستم خبر را به استاد برسانم. راست و حسینی همه ی مطالب را به ایشان گفتم:
"دلواپسان نگذاشتند. مغزهای کوچکِ زنگ زده نپذیرفتند..."ایشان هم گفتند:" می دانم ماجرا از کجا آب می خورد..."

 هر چکامه ای سروده شود، هر مرثیه ای به نوای حزن آواز شود، هر چامه ای ساز کنند، هر ورق دفتری مزین به نثر منشیانه شود؛ آبی است بر داغِ دل خانواده و خویشان. اما کاش ذره ای از این تبِ تندِ دوستی ها را در زمانِ حیات این بزرگان خرج می کردیم.  روبرویشان می ایستادیم و از عمق وجود می گفتیم که؛ "گنجِ زری در این خاکدانی"، "از شمار خرد؛ هزاران بیشی"، " سعدیِ شهر مایی"، " اخترِ چرخِ ادبی"و ...یا اگر نمی توانستیم، حداقل عامیانه می گفتیم؛ "وجودت را عشق است مردِ بزرگ"



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها