امروز: شنبه 18 مرداد 1399
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 17 تير 1399 - 08:22
اختصاصی صفحه ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)

اتحادخبر-حدیث شادی:یک چیزی می گم، یک چیزی می شنوی.تا توی گود حادثه نباشی، نمی دانی چه اتفاقی می افتد.مادامی که این دختر توی مدرسه ما بود هر لحظه باید آمادگی این را داشته باشی  که  اتفاق عجیب غریبی بیفتد.عجیب جانوری بود این بچه.نمی توانم اسمش را بچه بگذارم.هر بچه ای ممکن است بچگی کند، حماقت کند، اما کارهای این دختر...

داستان/ گره کور

حدیث شادی:

یک چیزی می گم، یک چیزی می شنوی.تا توی گود حادثه نباشی، نمی دانی چه اتفاقی می افتد.مادامی که این دختر توی مدرسه ما بود هر لحظه باید آمادگی این را داشته باشی  که  اتفاق عجیب غریبی بیفتد.عجیب جانوری بود این بچه.نمی توانم اسمش را بچه بگذارم.هر بچه ای ممکن است بچگی کند، حماقت کند، اما کارهای این دختر؛ رکورد هر حماقت بچه گانه ای را زده بود.هر چه که بخواهی بنامی اش؛ بخواهی اسمش را کودکِ درون بگذاری، بلوغ نوجوانی بگذاری، خامی و نپختگی  بگذاری، بازهم حرکات آکروباتیک و رفتار غیرمتعارفش، دست همه ی اسم هایی را که روی اعمال و رفتارش گذاشتی، از پشت می بندد.


    امان مان را بریده بود به خدا! تصور کنید پشت میز کارتان، بی خبر از همه جا، نشسته اید و شش دانگ حواستان به تکمیلِ فرم ها، گزارش نویسی ،جوابِ نامه های دریافتی،....باشد.یک دفعه از گوشه ای از  ساختمان بزرگ دو طبقه ی  مدرسه، صدایِ جیغِ دانش آموزی، رشته افکارت را بگسلد، تمام کارهای روزمره ات را کنار بگذاری وهراسان خودت را به صدای جیغ برسانی و ببینی یک پای قضیه میترا کوهیست.هر دقیقه باید منتظر خبر جدیدی از کلاس هشتمِ سه که میترا و سی و دو دانش آموز دیگر در آن مشغول تحصیل بودند، می بودیم.علاوه بر دانش آموزان، دبیران وکارکنان مدرسه، وحتی آجر به آجر دیوارها هم، می شناختندش.سی و دو همکلاسی اش، دیگر عادت کرده بودند به حادثه آفرینی اش. همین جور که بود پذیرفته بودنش.مدیر کارکشته وباتجربه مان توی مواقعی که این دختر حادثه می آفرید؛ به ستوه می آمد، صدام می زد :«خانم مشاورِ عزیز، فرم ارجاع به هسته ی مشاوره ی خانم  میترا کوهی را تکمیل کن، بفرست اداره .» فکرش را بکنید مدیر مدرسه مان  را که عالم شمس است، همه ی شهر، به صبر وحوصله و تجربه ی مدیریتی بیست و دو سه ساله می شناسندش؛ از دست این دختر کلافه شود!چه بلایی بود این دختر!هر چه بگویم کم گفته ام .تصورش را بکنید توی اتاق مشاوره ات نشسته باشی و سرگرم کارهایت باشی، یکهو هفت هشت دختر چهارده  پانزده ساله، جیغ زنان، همکلاسی شان را کشان کشان از پله های طبقه دوم به طبقه اول بیاورند و پارگی ابرویِ دوستِ خون آلودشان راپانسمان و گزارش کنند:«خانم مشاور؛ میترا کوهی لیوان استیل اش را به طرف  شیوا پرت کرد .ابروی شیوا شکسته.» این جاست که تجربه مدیریتی خانم مدیر گل می کند، به یاری مان می شتابد و همان طور که مانتو و مقنعه ی خونین شیوا را تمیز می کند به خانواده میترا وشیوا زنگ می زند:« الو سلام، دخترتان در حین بازی، زنگِ ورزش زمین خورده، یه کمی سر زانوش زخم شده، لطفاً تشریف بیارید مدرسه، باهم ببریمش بیمارستان.اگر نیاز به رادیو لوژی  داره، انجام بدیم.».این جور وقت ها، به سرعت از سرجام پا میشم و با یک لیوان آب قندِ سرد،  خودم را به دانش آموز حادثه دیده می رسانم و با آرامش وطمأنینه سعی می کنم جیغ زدن ها، داد و فریادها را فروکش کنم.عجب خوش شانس بود میترا کوهی! خانواده شیوا بدون هیچ درخواستی، شیوا را به بیمارستان بردند و ابرویش را بخیه زدند.قبل از این که خانواده شیوا بیایند، شیوا اشک می ریخت واصرار داشت که با میترا شوخی می کردیم.میترا از عمد، لیوان را پرت نکرد.همه ی دانش آموزان مثل مرگ از این میترا کوهی می ترسیدند.مخ شان را زده بود یا شاید هم تطمیع شان می کرد با هدیه ای، چیزی.یا شاید هم واقعاً با هم رفیق شده بودند.توی ماست وگشنیز این دختر گم بودیم به خدا!اعجوبه ای بود این موجود! به ماها که می رسید آن چنان اشک می ریخت ومظلوم نمایی می کرد که دل شمرِ ابن ذوالجوشن هم برایش کباب می شد.چشم هایش که احتمالاً از آهوهای کوه و بیابان غزلیات عاشقانه ،عاریه گرفته بود و ابروهای کمندی که مینیاتوریست ها در نقاشی هایشان، به هم پیوندشان می دهند، یک معصومیت خاصّی به چهره ی این دختر داده بود.


      مدرسه امن وامان است که این دخترنیست.دگمه های کولر، حتی همان تک تک آجر ها ی ساختمان هم، این روزها نفس راحتی می کشند.اگر پره های پنکه سقفی کلاس هشتم سه زبان بیایند که چه ظلم وستمی میترا بر آن ها روا داشته است؛ درب و دیوار کلاس هم به حال پنکه اشک می ریزند.صبح اول وقت که هنوز دانش آموزان به صف صبحگاه نرفته بودند، زیپ جامدادی همکلاسی اش را باز می کند و به یکی از پره های پنکه آویزان می کند، بعد درجه پنکه را می چرخاند که پره ها با دور تند بچرخند و هر کدام از مداد وخودکارها به سمت سر و چشم دانش آموزان پرتاب شود.به هیچ وهیچ کس رحم نمی کرد.خیرِ سَرش عروسک گردان نمایش عروسکی هم بود.هر سال در مسابقات فرهنگی هنری، عروسک گردان اول شهرستان واستان می شد.وقتی مدیر ومعاونان مدرسه می خواستند جایزه اش را با اکراه، سر صف صبحگاه تقدیمش کنند؛ دندانشان در دل وجیگر میترا کار می کرد.نگاه غضب ناکی به سر اندر پای حق به جانبش می انداختند وجایزه را تقدیم به عجیب وغریب ترین دانش آموز مدرسه می کردند. چندین بار ضامنش شدم که خانم مدیر وخانم ناظم به مادرش زنگ نزنند ومسئله را توی اتاق مشاوره ختم به خیر کردم.اما دیگر چوب خطش پر شده بود ونمی توانستم از احضار ولی اش ممانعت کنم . مدرسه پرجمعیت بود و قوانین خاص خودش را داشت.مدیر مدرسه به مادرش گفت:« خانم کوهی؛ ما شرمنده می شیم از این که هربار بخواهیم باهاتون تماس بگیریم و درخواست کنیم بیاین مدرسه. به خاطر حوادثی  که میترا خانم می آفرینن؛ باور بفرمایید این قدر اوضاع را بحرانی وحاد می کنه، که ناچاریم در اسرع وقت با شما در میون بذاریم.» مادرش هم سرافکنده می شد و در حالی که دانه های عرق شرم پیشانی اش را پاک می کند؛ سفره ی دلش را باز می کرد: «به خداخانم؛ توی مراسم فاتحه یا میهمانی های فامیل که می ریم از بس میترا با دیگران خوش وبش می کند و همه ی کارهای پذیرایی را راست وریس می کند و ترتیب همه ی کارها را به کمک میزبان می دهد؛ همه ی فامیل، جنب وجوش وسرزبون مؤدبانه اش را به رخ بچه هایشان می کشند.خانم مدیر؛ به خدا من جلوی شما شرمنده ام.نمی دونم با این دختر چه کار کنم ؟؟؟» یک جعبه دویست برگی دستمال کاغذی فقط صرف اشک و فین بینی مادرش شد.مادرش بنده خدا راست می گفت؛ میترا خوب بلد بود همه چیز را به نفع خودش تمام کند.فقط عروسک گردان ماهری نبود.انگار مادر زاد، کارگردان وتهیه کننده بود.اصلاً خود فیلم بود این دختر! فیلمی که سناریواش به نقطه ای یا بهتر بگویم، گره ای بند بود .


       مدرسه و تمام دانش آموزانش یک نفس راحتی می کشند از زمانی که این دختر رفته است.انگار به نبودنش بهتر عادت کرده اند تا بودنش.یکی از همکلاسان تپلی اش، سر یکی از کلاس ها، آرنجش به کتاب میترا برخورد می کند و کتاب روی زمین می افتد.میترا فکر می کند که همکلاسی اش عمداً کتاب را زمین انداخته، منتظر می نشیند تا همکلاسی تپلی اش برای رفتن به دستشویی اجازه می گیرد.بلافاصله پشت سرش از کلاس خارج می شود و درب دستشویی را از بیرون روی همکلاسی تپلی اش می بندد.دختره تپلی از ترس این قدر جیغ می کشد، زنگ راحت دیگران خبردار می شوند و نجاتش می دهند.رنگ و رو و سر وضع مرتب وآراسته ای داشت.قد قیافه اش هم از بقیه بهتر بود.اما تا دلت بخواهد پرجنب وجوش و خستگی ناپذیر.هر چه بیشتر در موردش مطالعه وتحقیق کردم، بیش تر به این نتیجه متمایل شدم که مبتلا به بیش فعالیست این دختر.اگر بخواهم تک تک شیرین کاری هایش را بگویم حوصله تان سر می رود.باور کنید چندین جلسه شورای مدرسه را به این دختر اختصاص دادیم .تعریف از خود نباشد؛ تمامی کارکنان این مدرسه که در مرکز شهر واقع است، بیش از بیست سال تجربه ی آموزش وپرورش دارند.طی بیش از بیست سال، به خوبی یاد گرفته اند که کم ترین زمان، بهترین تصمیم جمعی را بگیرند. مسئولیت های متفاوت ومتعددی را بهش دادیم تا مشغول باشد.وظایف محوله اش را به خوبی انجام می داد اما در میان انجام وظایفش، شیرین کاری های خودش را داشت.البته روش های تشویق و تنبیه مشاوره ای وروانشناسانه ی متفاوتی را روی این دختر، اجرا کردیم وهیچ کدام مثمر ثمر واقع نشد.بارها وبارها تعهد اخلاقی انضباطی گرفتیم.سه روز و بیشتر از مدرسه اخراج شد که مجدداً مرتکب تخلفی نشود، ولی نرود میخ آهنین در سنگ؛ دوباره روز از نو و دغل کاری های میترا هم از نو.


     این روزها که دیگر در مدرسه حضور ندارد، هنوز اثرش هست.هنوزهم گاهی یک دفعه، تمام تنم می لرزد.صدای جیغ دانش آموزی، تمرکزم را بهم می ریزد.از پشت میز می پرم بیرون اتاق کارم، می بینم هیچ خبری نیست.دیگر میترا کوهی نیست.اما هنوز ردپای دغل کاری هایش در راهروها و پله ها به جا مانده است.تمام هم و غم ما شده بود کلاس هشتم سه و البته میترا.هم کلاسی هایش را که می بینیم تک تک کارهایش در ذهن مان تداعی می شود و این قضیه ی مبهم و بغرنج بر می گردد به همان نقطه یا گره کور.یکی از همکلاسی هایش که پدرش محضردار مطرحی در سطح شهر بود.یک روز گریان ونالان به دفتر مدرسه آمد.از بین گریه وزاری اش فقط این کلمات، به سختی شنیده می شد: «میترا، میترا کوهی، تووو، توی مدرسه، شا...شایعه سازی که ..پ...پدرم را دیده که خ خ  خانم جوان زیبایی که م م مادرم نبوده را س س سوار م م ماشینش کرده و در سطح شهر دور زده.» بیچاره دخترک لکنت زبان گرفته بود از دست کارهای عجیب وغریب میترا . البته میترا راست می گفت.یعنی هرگز دروغ نمی گفت.هر کاری را کرده بود، باجرأت تمام اعتراف می کرد.عین خیالش هم نبود که هرحرف  راستی را در هر شرایطی نباید گفت.ککش نمی گزید.تازه پیش خودش فکر می کرد، کاری کرده کارستان. بیش تر وقت ها بهش فکر می کنم.چندین بار در موردش با دکترهای روان شناس، مشورت کرده ام.بعد از چند جلسه مشاوره، به این نتیجه رسیدیم که یک نقطه ی کوری در زندگی این دختر هست که از زمانی که چشمهاشو باز کرده و خوب را از بد تشخیص داده ؛زجرش می دهد.با این بیش فعالی هایی که دارد، می خواهد به طریقی گره کور را باز کند؛ غافل از این که روز به روز گره را کور تر می کند.مادر میترا، زن فوق العاده اخلاق مدار، نجیب و مؤدبی بود.بنده ی خدا به اندازه تمام عمرش، توی دفتر مدرسه، اشک ریخت. میترا از مادری متولد شده است که زنِ جوان و زیبا رویی است و زنِ دوم یک پیرمرد ۷۸ ساله است.هفتاد وهشت سال به اندازه ای پیرمرد را شکسته وچروکیده کرده است که موی سپید وچین چروک دست وصورتش، مایه ی شرمساری اش  باشد تا آن جا که از برادرناتنی اش خواهش می کند یک روز به جای سرویس، به دنبالش بیاید تا به همکلاسی هایش به جای پدرش معرفی اش کند و بگوید:«ببینید  این مرد جوان خوش پوش، پدرم است.» این گره ی کور زندگی اش تا آن جا عذابش می داد که هرکدام از همکلاسی هایش را که پدر جوان وخوش تیپی داشت، به نوعی توی دردسر می انداخت.به این نتیجه رسیده بودم که انتقام گره کور زندگی  اش را از بین سوژه های بابای جوان خوش تیپ، انتخاب می کرد و بلایی به سرشان می آورد که بابا گفتن را یادشان برود.این روزها؛ مدرسه، رنگ وروی آرامش را به خود می بیند.نظر مشترک هسته مشاوره وروان پزشک بود که ترجیحاً به مدرسه خصوصی کم جمعیتی منتقل شود.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • بیش از دو میلیون خبر و گزارش نوشته ام/ چاپ خبر اعتصاب نانوایان برازجان در روزنامه آیندگان باعث افزایش دستمزد کارگران شد
  • مهمترین چالش رسانه ها عدم وجود نیروی متخصص است/ اولین و شیرین ترین گزارش من
  • گزارش و خبر باید مشکلی را از دوش مردم بردارد/ نبود پارک مطبوعات در استان بوشهر از مشکلات اهالی رسانه است
  • اضافه شدن 5 فوتی جدید در اثر کرونا /فوتی‌های مثبت در استان بوشهر به 352 مورد رسید
  • همیشه در تیررس مشکلات بعد از خبرهایمان هستیم/ مهمترین مشکل خبرنگاران عدم حمایت از طرف دولت است
  • گذری در گذر کهن
  • با حمایت های استاندار و معاون عمرانی استاندار پروژه بهسازی ورودی شهر سعدآباد با جدیت در حال اجراست/تصاویر
  • سرعت برای جمع آوری اطلاعات و‌ تولید خبر استرس آور است/ خبر صعود شاهین بوشهر به لیگ برتر، مهمترین خبری بود که تهیه کردم
  • برگزاری اولین کارگاه مجازی نویسندگی و داستان نویسی+ تصویر
  • تجلیل از خبرنگاران به صورت مجازی برگزار می‌شود
  • پیام تبریک ریاست اداره ورزش و جوانان دشتستان به مناسبت روز خبرنگار
  • تکریم خبرنگار
  • پیام مدیرکل منابع طبیعی و آبخیزداری استان بوشهر به مناسبت روز خبرنگار
  • پیام تبریک ناظر گمرکات و مدیر کل گمرک منطقه ویژه اقتصادی بوشهر به مناسبت روز خبرنگار
  • پیام مدیرکل بنادر و دریانوردی استان بوشهر به مناسبت روز خبرنگار
  • در کنار پروژهای زیر بنایی از ارتقاء مبلمان شهری غافل نمی شوم/ خبرنگار، سرمایه اجتماعی از دید مجموعه مدیریت شهری
  • تونل های انحراف آب سد دالکی به بهره برداری رسید/تصاویراختصاصی
  • ثبت ‌نام آزمون استخدامی سازمان تامین اجتماعی از 13 مرداد شروع می‌شود
  • اقتدار داور به سن و سال نیست/ مسئولین به ورزش بانوان توجه بیشتری داشته باشند
  • صعود مشترک کوهنوردان برازجانی و یاسوجی به قله کینو / تصاویر
  • جزئیات جدیدی از آتش سوزی در کارخانه سیمان دشتستان
  • اضافه شدن 10 فوتی جدید در اثر کرونا /بهبودی ۵۹۱۱ مورد تاکنون/ بستری ۳۰۶ بیمار
  • دائره المعارف معرفت و راه روشن مکتب
  • آتش سوزی در کارخانه سیمان دشتستان ۵ نفر مصدوم بر جای گذاشت/ جزییات
  • پیام تسلیت حزب کارگزاران سازندگی ایران شاخه استان بوشهر درپی درگذشت زنده یاد صدرالله محمدی باغملایی
  • افتتاح تونل های انحرافی آب سد دالکی/ هزینه ١٠٠ میلیارد تومانی برای احداث تونل‌ ها / تصاویر اختصاصی
  • اضافه شدن 11 فوتی جدید در اثر کرونا /فوتی‌های مثبت در استان بوشهر به 329 مورد رسید
  • بیش از دو میلیون خبر و گزارش نوشته ام/ چاپ خبر اعتصاب نانوایان برازجان در روزنامه آیندگان باعث افزایش دستمزد کارگران شد
  • هیچ انفجاری در شرکت صنایع سیمان دشتستان رخ نداده است
  • شماره جدید هفته نامه اتحاد جنوب منتشر شد
  • دکتر سروستانی از پزشکان متخصص شهر برازجان آسمانی شد / جزییات
  • ثبت ۱۲ فوتی جدید کرونا در استان بوشهر /فوت نوزاد ۲۳ روزه بر اثر کرونا / اضافه شدن ۴۰ تخت icu به تخت های ویژه
  • خودکشی جوان ۲۶ ساله در یکی از معابر شهری برازجان
  • وداع تلخ در استادیوم تختی برازجان / میزبان همیشگی ، این بار میهمان بود
  • کرونا حریف پدربزرگ ۹۷ ساله دشتستانی نشد
  • تشریح روند بازگشایی مدارس/مهر ۹۹، سال تحصیلی متفاوتی خواهیم داشت
  • برای احیای ورزش باید از مدارس شروع کرد/زاهدی فرد داور مقتدری است
  • در کنار پروژهای زیر بنایی از ارتقاء مبلمان شهری غافل نمی شوم/ خبرنگار، سرمایه اجتماعی از دید مجموعه مدیریت شهری
  • تونل های انحراف آب سد دالکی به بهره برداری رسید/تصاویراختصاصی
  • بایدها و نبایدهای یک قرارداد
  • حقوق مستمری بگیران تامین اجتماعی استان بوشهر ۵۰ تا ۸۰ درصد افزایش یافت
  • مسئولین؛ قهرمانان ورزشی استان را بیشتر بشناسند
  • حکم بخشدار ارم صادر شد
  • ثبت ‌نام آزمون استخدامی سازمان تامین اجتماعی از 13 مرداد شروع می‌شود
  • شهرداری برازجان، ماسک هدیه داد/ تصاویر