امروز: شنبه 21 تير 1399
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 20 خرداد 1399 - 09:12
اختصاصی صفحه ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)

اتحادخبر-حمیده جان امیری: روزگارم سخت و عجیب است.اصلاً دلم نمی خواهد پنجره کوچک سیاه قلبم را باز کنم و به دنیای بیرون نگاه کنم.دنیای بدون مادرم برایم معنی ندارد.اصلاً دنیایی وجود ندارد.روزهای بی قراری با پنجه بی رحمش سخت گلویم را می فشارد.همه ی شهر پراز همهمه و سکوت است. ایستگاه های مترو کاملا متروکه شده اند.حتی دیگر صدای...

 

مادر

حمیده جان امیری: 

 

روزگارم سخت و عجیب است.اصلاً دلم نمی خواهد پنجره کوچک سیاه قلبم را باز کنم و به دنیای بیرون نگاه کنم.دنیای بدون مادرم برایم معنی ندارد.اصلاً دنیایی وجود ندارد.

روزهای بی قراری با پنجه بی رحمش سخت گلویم را می فشارد.همه ی شهر پراز همهمه و سکوت است. ایستگاه های مترو کاملا متروکه شده اند.حتی دیگر صدای سوت واگن قطارها هم نمی آید.روزهای گرم زندگی برای همه  گم شده است.حتی انگار پرنده های مهاجر هم فصل کوچکشان را از یاد برده اند و باغ های خیالم خالی از جیک جیک پرندگان و طنین دلنوازشان است. اما دل من بی قرار تر از همه، دنبال وجود مادرم می گردد.دنبال کلمه ی پر احساس مادر.

خالی و تهی بودم، گویی به بن بست رسیده ام.تمام کوچه و خیابان را با پاهای برهنه و خاکی دنبال تو گشتم، ولی افسوس جز شبیه پیراهن سفید شجاعتت که بر تن بقیه پرستاران بود؛ چیزی نیافتم. چند دقیقه از بیرونِ درِ بیمارستان، به راهرو و جاهای خالی بدونِ تو نگاه کردم.همه چیز سر جایش بود؛ حتی خودکار سرنوشت آدم ها که مرتب در دستت می چرخید، روی میز پذیرش، وجودش را به رخم می کشید. فقط و فقط تو نبودی، یگانه مادرم!

دوباره آسمان درونم ابری و سیاه شد و شروع به باریدن کرد .دنیای اطرافم پراز سکوت شد.پاهایم که دیگر نای راه رفتن نداشت. این بار دلم که می دانست کجا باید بروم، مسیر پاهایم را هدایت کرد و به راه افتادم. گویا می دانست دنبال تو می گردم و مرا به این جا آورد ...

مادرم بلند شو، بلند شو و روزگارم را ببین .

بلند شو، تو که می گفتی در این جبهه سلامت پیروز می مانیم، و دشمن را شکست می دهیم.

حالا چطور آرام خوابیده ای و چیزی نمی گویی.

 امروزم به تلخی گذشت. فردا را چه کنم بدون تو! چگونه بدون من در این شهرک پر از غم و خاک خوابیده ای؟

آری! می دانم فکر دل من را نکرده ای.

تو که همیشه می گفتی، بعداز طلاق از پدرم نمی گذاری آب در دلم تکان بخورد، پس چه طور یک ویروس لعنتی خیلی راحت تو را از من گرفت! و در دنیای من غیب شدی!

سرم را آرام از گوشه قبر بلند کردم. همه جا سکوت بود. به هر طرف نگاه می کردم بیابان بود و برهوت .فقط چند قبر دیده می شد که آنها هم گویی تسلیم کرونا شده بودند و به دور از چشم عزیزانشان زندانی زور شده بودند.

آه! لعنت به این سرنوشت! واقعا بی انصافی بود!

بلند شدم و زمزمه کنان مادرم را تنها گذاشتم اما دلم را جا گذاشتم.

زیر لب زمزمه می کنم:"خداوندا؛ تو میدانی، که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوارست .

چه سختی می کشد آن کَس که انسان است و از احساس سرشار است."

 

 



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» داستان/ حنایِ دم بریده [حدود 4 روز قبل]
» داستان/ گره کور [حدود 4 روز قبل]
» داستان/ آقای نویسنده!!! [حدود 18 روز قبل]
» داستان/ زینو [حدود 18 روز قبل]
» نگاهی به کتاب «روات» [بيش از 7 سال قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها