امروز: چهارشنبه 13 فروردين 1399
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 01 فروردين 1399 - 18:00
یادداشتی به بهانه پاسداشت دکتر هیبت الله مالکی در ویژه نامه نوروزی اتحاد جنوب؛

اتحادخبر- کریم عباسی:با نام آرام بخش دل ها آغاز و از رسم نیکو و ماندگار نشریه وزین اتحاد جنوب برای نکوداشت چهره های علمی، فرهنگی و افراد تاثیر گذار دشتستان تشکر می کنم، باشد که با این کار، هم توجهی به میراث ماندگار گذشته شود و هم مشعلی فرا راه حال و آینده جهت شکوفایی فرهنگ و مدنیت باشد.در این راستا به حقیر پیشنهاد شد مطلبی به...

مالکی،زندگی و خاطرات

 کریم عباسی:

 

با نام آرام بخش دل ها آغاز و از رسم نیکو و ماندگار نشریه وزین اتحاد جنوب برای نکوداشت چهره های علمی، فرهنگی و افراد تاثیر گذار دشتستان تشکر می کنم، باشد که با این کار، هم توجهی به میراث ماندگار گذشته شود و هم مشعلی فرا راه حال و آینده جهت شکوفایی فرهنگ و مدنیت باشد.


در این راستا به حقیر پیشنهاد شد مطلبی به پاس سال ها دوستی و هم محله بودن با برادرم جناب دکتر هیبت اله مالکی تهیه و تقدیم نمایم. پس از بررسی و با کسب اجازه از جناب مالکی عزیز به سراغ خاطرات گذشته رفتم.


یادآوری می شود که زبان و قلم از جمله ابزارهای مهم انتقال فرهنگ و تمدن به نسل حاضر و به نسل ها و عصرهای بعدی هستند. بی شک مالکی یکی از کسانی است که از نوجوانی دغدغه دانش اندوزی برای خود و آگاهی دادن به جامعه را داشت، قدر خود، مردم و فرهنگ آنان و نیز حرمت قلم را به نیکی دانست و می داند.
من و هیبت، هر دو در محله قلعه یکی از قدیمی ترین و متراکم ترین محله های برازجان از نظر جمعیت و تنوع کسب و کار به دنیا آمده بودیم، با فاصله چند کوچه از هم. از کودکی ، اهل شر و جر و بازی های رایج کودکانه نبود. همیشه با لباسی تمیز بر خلاف  بچه های کوچه که معمولا تنبانی کوتاه به تن داشتند و پا برهنه مشغول دویدن، بازی و دعوا بودند. او با لباسی کامل و با وقاری خاص در حرکات و سکنات دیده می شد.
از همان سال های بچگی به مسجد قلعه می رفتیم در کارهای مسجد کمک می کردیم. با مردم به امامت مردی بی-ریا و باصفا، شادروان حاج شیخ رضا ذاکری نماز مغرب و عشا را به جماعت اقامه می کردیم. احترام به بزرگتر و بویژه شخصیت های علمی و فرهنگی برایمان یک وظیفه جا افتاده بود.
در این زمان دغدغه ی آقای مالکی بیشتر فرهنگ و شخصیت های تاریخی  و فرهنگی بود. سرانجام ایشان به دانشگاه شیراز برای تحصیل در رشته ادبیات فارسی رفت.


با پیروزی انقلاب اسلامی آقای مالکی، در کنار زندگی ادبی و فرهنگی خود، دوشادوش سایر دوستان و مردم پرشور شهر، لباس مسئولیت به تن کرد و در جهاد سازندگی و هیأت واگذاری زمین مردانه کمر همت و خدمت بست. نگرانی جدید ایشان در این زمان، احترام به حق و حقوق مردم، پرهیز از هرگونه تندروی، حل مشکلات روستائیان، بویژه در زمینه کشاورزی، آب، زمین، اصلاح روش های کشت و برداشت بود. پیوسته از این روستا به آن روستا و از برازجان به قم، تهران و شیراز  برای گرفتن مجوز و انجام کارها بر اساس قانون و خصوصاً به دور از احساسات در رفت و آمد بود و با همان آرامش همیشگی راه های قانونی را پیدا و عمل می کرد.
زمانی که کارهای اجرایی راضی اش نکرد به هدف اصلی خود که تاریخ، فرهنگ و ادب و کسب مدارج بالاتر تحصیلی و تخصصی بود، روی آورد. اولین اثر دکتر مالکی  کتاب «شعرای دشتستان بزرگ و شهرستان جم» بود که به جامعه عرضه شد. سپس آثار ارزشمند دیگر او چون: «منشآت فاضل جم»، «قیام جنوب به روایت تصویر»، «بازنامه ناصری»، «علما و مشاهیر  فارس در جنگ جهانی اول»،  «خسرو و شیرین محمد خان دشتی» و اخیراً اثر ماندگار و ارزشمند ایشان یعنی «دشتستان و غضنفرالسلطنه برازجانی» نشان داد که کتاب های او حاوی چه برکات بزرگی هستند.
اکنون نیز او را راسخ و استوار می بینم که با پیدا کردن ریشه لغت ها در فرهنگ ملتهای ایران و هند وقت خود را جلا می دهد و لذت می برد.


خاطرات تاتِه غلوم


قبل از شروع نماز و بین نماز مغرب و عشا آب خوردن بین نمازگزاران مسجد قلعه تقسیم می کردیم. آن موقع هنوز یخچال و آب سردکن نبود. برخی شب ها بعضی از نمازگزاران مقداری یخ از کارخانه یخی به مسجد می آوردند. یکی از نمازگزاران که خدا رحمتش کند مرحوم تاته غلوم بود [تاته یعنی عمو- پدر، ایشان غلامحسین خادمی از مردمان نیک-کردار و خوش زبان و خوش روی برازجان بود.] گاهی هیبت اله و زمانی با بچه های دیگر مسجد به مردم آب خوردن می دادیم. معمولاً تاته غلوم می پرسید کُلُم توشه؟ منظورش این بود که یخ دارد و خنک است؟ اگر می گفتیم نه، می گفت نمی خوام، خونه خومون هم اَو غُل [آب گرم] هست و اگر می گفتیم بله، می گفت: بُچُپَنِش [پُرش کن].


نماز 5 رکعتی


قبل از پیروزی انقلاب اسلامی نمایشگاه و فروشگاه کتاب در مسجد امام خمینی(ره) برگزار شده بود. عده ای از دوستان شب ها تا صبح نگهبانی کتاب ها را می داند تا مأموران ساواک کتاب ها را نبرند. نیمه شبی بود که کسی در زد. با خود گفتیم آخ که ساواکی ها آمدند؛ رفتیم پشت درب گفتیم کیه؟ شخصی گفت باز کنید. بنا به دلایلی در را باز نکردیم. او بجای ورود از درب مسجد از روی دیوار به داخل مسجد آمد، با وضو یا بی وضو وسط حیاط مسجد ایستاد و یک نماز پنج رکعتی خواند. هیبت با تعجب پرسید: پنج رکعتی خواندی؟ مرد جواب داد: آره، هر چه رکعتش بیشتر باشه ثوابش بیشتره.


جلسه مطالعاتی


با جمعی از دوستان کتابی تعیین می کردیم، و برای مطالعه و سپس گفتگو و سوال و جواب درباره مطالب آن دور هم جمع می شدیم. یکی از کسانی که هم به موقع می آمد و هم کتاب را کامل مطالعه می کرد و با دقت مطالب  را طرح و بررسی می نمود آقا هیبت بود. یکی از همین جلسات بود که یکی از دوستان گفت وقتی انقلاب پیروز شد احتیاج به مدرسه و دانشگاه نداریم. گفتیم چرا؟ گفت: رادیو و تلویزیون خودش دانشگاه بین المللی است.


دزد


رژیم شاهی در حال احتضار بود و جمهوری اسلامی هنوز کاملا مستقر نشده بود. بچه ها با چوب و چماق (بدون اسلحه گرم) در مکان های مختلف شهر از جمله خیابان ها و بازار نگهبانی می دادند. دم دم صبح بود که صدایی شبیه کوبیدن زمین از پشت مغازه ای شنیده می شد. بچه ها کمک خواستند، چند نفری آمدند به تصور اینکه دزد است و دیوار مغازه را از پشت تخریب می کند. از طریق حیاط خالی از سکنه ای که پشت مغازه بود وارد شدیم صدای کوبیدن می آمد و کسی پشت مغازه هم نبود. آقای مالکی به درب مغازه ضربه ای زد و گفت کسی داخل است؟ یکی گفت بله.گفتیم چه می کنی؟ گفت کارگاه ارده سازی است داریم کنجد می کوبیم. [آن موقع به شکل سنتی کنجد را می کوبیدند و هنوز ماشینی نشده بود.]


آنچه نوشته شد، یادی است از دوست دیرین و سرمایه ای ارزشمند که با پشتکار و مشقات فراوان مطالعه کرد، اندیشید، ابتکار به خرج داد، تصویر، اسناد و مدراک جمع آوری کرد، تطبیق داد، تفکیک نمود و سنجید، تألیف کرد و انتشار داد تا قدمی برای آگاهی و دانایی بیشتر  دوستداران علم و دانش بردارد. یقینا نام نیک دکتر هیبت الله مالکی  مایه فخر و مباهات محله و شهر و دیارش  بوده و خواهد بود.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها