امروز: سه شنبه 23 مهر 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 03 مهر 1398 - 12:45

اتحادخبر- غلام رضا جوکار /جزیره خارگ:شب آرام و هوا رامِ رام بود.ازدحام شرجی، راه نفس را می بست و گرما بیداد می کرد.از آن شب های زیبای وحشی که همیشه در دلِ سیاهِ تابستانِ جنوب ،خود نمایی می کند و دل که چه عرض کنم،جان از اهالی می رباید.شوخی سرش نمی شود. پیر و جوان، زن و مرد هم نمی شناسد.برای هر کس به نوعی دل بَری می کند.دل بَری که...

"دیدار با عبدوی جط"

غلام رضا جوکار /جزیره خارگ:

 

 شب آرام و هوا رامِ رام بود.ازدحام شرجی، راه نفس را می بست و گرما بیداد می کرد.از آن شب های زیبای وحشی که همیشه در دلِ سیاهِ تابستانِ جنوب ،خود نمایی می کند و دل که چه عرض کنم،جان از اهالی می رباید.شوخی سرش نمی شود. پیر و جوان، زن و مرد هم نمی شناسد.برای هر کس به نوعی دل بَری می کند.دل بَری که چه عرض کنم، جان بَری می کتد.برای یکی بوسه می شود و بر لبانش نقش می بندد و تا راه نفسش را نگیرد دست بر نمی دارد و برای دیگری بهانه ای می شود تا به دامانِ دریا پناه ببرد، شاید آن جا جانش را راحت تر بستاند.اصلاً فلسفه ی وجودی او خالی یا لبریز نیست.میانه ای  هم با نصف و نیمه کاری ندارد.این زیبای وحشیِ رام نشدنیِ دل بَر که چه عرض کنم جان بَر، معتقد است که تا نیمه چرا ؟باید او را لاجرعه سرکشید.و من که خسته از بوسه های هرزه و وسوسه های هر روزه مردمانِ مردم نمایِ این روزگارِ وحشی ام، نه از بیم جان، که از ترس خیانت های شیرینِ وسوسه انگیزِ بوسه آلود، تن به بوسه ی مرگبار این زیبایِ وحشی ندادم و راه دریا و بیم موج و گردابِ هایل را به جان خریدم.


اما دریا؛ دریا هم، آرام بود و نرم و لطیف و وسوسه انگیز، مهتاب بر دشت خیال این آیینه ی بی پایان نقره می پاشید. ماسه های خنک و نرم ساحل ، قرابتی دیرینه با این دشتِ آبیِ بیکرانه دارد.مهربان است و صمیمی، قدم که بر این ماسه های مهربان می گذاری، انگشتانت را می نوازد و تو را برای خوابی عمیق در بستر این آبیِ بی انتها مهیا می کند.نمی دانم مهربانیِ ماسه ها و چشمک نقره گونِ دریا، دامی است که آن زیبای وحشی گسترانیده است؛ یا نه. اما حتی اگر دام هم باشد، مردن در بسترِ نرم و لطیف دریای بی کران بهتر از بوسیدن لب های شرربارِ آن زیبای وحشی است.


   دل به دریا می زنم و قدم بر ساحل خلیج همیشه فارسمان می گذارم.نوازش انگشتان ماسه ها را بر پای خویش حس می کنم. هرچه پیش تر می روم نوازش ها بیش تر می شود و بالاخره در آغوش دریا جا می شوم.آهسته قدم بر می دارم تا چینیِ نازکِ تنهاییِ این بزرگ بی انتها تَرَک برندارد.از شما چه پنهان، این بستر رام و آرام، همیشه هم این قدر صمیمی نیست.مثل تمام مردم شرجی زده و زجرکشیده ی جنوب،او هم اعصاب درست و حسابی ندارد.روزهایی را خودم به چشم دیدم که چه قدر دیوانه وار به ماسه های مهربان ساحل سیلی می زد و حتی ممکن است باور نکنی ولی خودم بارها غرشش را هم شنیده ام.همان وقت ها بود که فکر می کردم که کدام آدم بی ذوقی بوده است که اسم این قاتلِ غُرانِ وحشیِ بی منطق را دریا گذاشته است.دریا که باید لطیف باشد.دریا که باید دختر ایران باشد. باید همسر باشد، باید مادر باشد.اما چرا این قدر وحشی می شود.چرا جان می گیرد.بعد یادم آمد که اصلاً مگر خشونت، غربی و شرقی یا زن و مرد و مسیحی و مسلمان و گبر و یهود می شناسد؟اصلاً، بگذریم.دارم از مرحله پرت می شوم. ناسلامتی می خواهم داستان بنویسم. پس برگردیم سر اصل مطلب.


خوب که در عمق دریا جاگرفتم، به عادت دیرینه به پشت، آرام روی گهواره ی نرم و لطیف این آبی پُر برکت، دراز کشیدم.چشم به آسمان دوخته بودم و ستارگان را می دیدم که از اوج هزار پاییِ خاک برای یک دیگر حکایت ما آدم های خاکی اسیر مانده در گروی هشت و نُه امان را نقل می کردند و اگر اشتباه نکنم یکی هم از همان اوجِ هزار پایی در دلش به ما آدم ها می خندید. نمی دانم، به این که مثلاً من از دست آن زیبای وحشی به دامان این دریای بی اعصاب پناه آورده ام می خندید، یا به این که می دانست هر کدام از ما آدم ها یکی از آن ستارگان را متعلّق به خودمان می دانیم، در حالی که هشتمان گروی نُه امان است و دستمان کوتاه است و خرما بر نخیل، ولی ادعایمان بر اوج بی انتهای آسمان هم حکمرانی می کند...هر چه باشد می خندید.و برایم مهم نبود که از روی تمسخر می خندید و یا از روی شادی بی انتهایی که به خاطر اوج نشینی داشت.من که حسود نیستم.اصلاً چرا بخل بورزم به او که اسیرِ آسمان است و زندگی اش یک نواخت است و نه می تواند از دستِ شرجی به دامان دریا پناه ببرد و نه می تواند به ما خاکیان پر مدّعا نگاه نکند.راستی چقدر غرورآمیز است که ستارگان محکومند که ما را ببینند.


راستی اگر ما هم به ستاره چشمک بزنیم ،آن ها متوجه می شوند؟می بینند؟ دلشان ریسه می رود، ما هم می توانیم از آنها دل بَری که هیچ جان بَری کنیم؟ مگر نه این که آن ها محکومند که در چشمان ما زُل بزنند و ما را بپایند و سعد و نحس ما را رقم بزنند. مگر خالق جهانیان، سعد و نحس ما را در آرایش ستارگان مقدّر نکرده است.چه می شود اگر بتوانم امشب دل از یکی از این ستاره ها ببرم! آن وقت دیگر سعد و نحسم را خودم رقم می زنم.آن وقت دیگر اجازه نمی دهم هر قمری ( شمای مخاطب مختارید که ننه قمر بخوانید) برای طالع من خط و نشان بکشد. حتی آن کولی دوره گرد هم  دیگر نمی تواند به بهانه بازکردن گرهی که در کارم افتاده است؛مرا  تیغ بزند.

 


غرق در این افکار و اسیر در این اوهام بودم.چشمانم به چشمان ستاره ای گره خورده بود،گاهی اوقات چشمک می زد،بعد از نظرم پنهان می شد.غلط نکنم دلش را باید برده باشم.اما فکر کنم کمی خجالتی بود. آمیزه ای از...


عبدوی جط دوباره می آید

 


بر سینه اش هنوز مدالِ عقیقِ زخم


از تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد.....


صدایی مردانه که این شعر را زمزمه می کرد، رشته ی اوهام مرا برید و پرده ی افکار مرا درید.او هم مثل من بر پهنای بی کران این دریای بی انتها درازکشیده بود و از شررِ آتش تابستانِ جنوب،به شعر آتشی پناه برده بود.موج های نرم و لطیف دریا ما را به هم رسانیده بود.او پرده ی افکار مرا دریده بود،من چرا رشته ی اشعار او را نبُرّم؟


ـ ده تیر نارفیقان گُل کرد


و ده شقایق سرخ


بر سینه ستبر عبدو گُل داد


ـ چه جالب تو هم اهل شعری؟


ـ من؟ اهل ؟نه من نا اهل شعرم، اهالی شعر از مرگ نمی ترسند.اصلاً آنها مرگ را عین زندگی می بینند.


ـ  این چه حرفی است؟ مگر آن ها آدم نیستند.هر آدمی از مرگ می ترسد.


ـ آدمی که از اهالی شعر باشد نمی ترسد،اگر می ترسد یا از اهالی شعر نیست یا ساکن موقت است یا اگر هم ساکن دائم باشد، بومی نیست.
ـ ببخشید حالتان خوب است؟


ـ به نظرت حالم خوب است؟وقتی یکی نشسته از اوج هزارپایی خاک، سعد و نحس مرا مقدّر می کند ولی با یک چشمک توانستم ابهتش را زیر سئوال ببرم، به نظرت می تواند حالم خوب باشد؟


"عبدوی جط" را می شناسی؟ "آتشی" را چطور؟ "دیزاشکن" رفته ای؟ "بوشکان" چه طور؟ بوشکان که رفته باشی، دیزاشکن را که دیده باشی، تفنگ ده تیر نارفیقانِ عبدوی جط را که دست گرفته باشی، بعد می بینی که حتی پلنگ کوه های دشتستان هم حریف سعد و نحس من و تو نیست،چه برسد به ستاره زبونی که از اوج هزار پاییِ خاک با یک چشمک هرزه تو دلش ریسه برود و برایت عشوه بیاید.


ـ عبدوی جط؟ همان شخصیت کاریزماتیکی که آتشی خلق کرده؟


-دست بردار برادر. عبدوی جط منم ، تویی، همه مردمان جنوبند که داغ، دیگر فقط بر پیشانی اشان نیست.بر دلشان اثر کرده است.عبدوی جط بیرق مظلومیت خلق الله است.عبدوی جط کاریزماتیک باشد یا نباشد، عبدوست،جط است،در این هوا نفس کشیده است و ده شقایق سرخ بر دشت ستبر سینه اش شکفته است.می دانی چرا خیلی ها عبدوی جط را نمی شناسند؟چون عبدوست، چون جط است.


ـ برادر ،دل به چه خوش کرده ای؟ به نامی و نشانی؟ عبدوی جط برای تو شده است بیرق دادخواهی و ظلم ستیزی و نماد مظلومیت مردمان این وادی؟ گیرم که ده تیر  نارفیقان،دشتِ ستبر سینه اش را شقایق کده ای کرده است بی انتها، گیرم که از هر حفره ای که تیرها در این دشت ستبر ایجاد کرده اند، چشمه ای گوارا جوشیده باشد،اما خانه از پای بست ویران است عزیز برادر.امروز دیگر، خان بی خانمان شده است، البته عبدو هم عبدی شده است.امروز قطار شتران در بیابان گم شده است و قطار مترو در دل شهرها حکم می راند، امروز جای جط ها را لکوموتیورانان و سوزن بانان گرفته اند.امروز آوای شراره ها شربارتر از نای آتشی هاست.


ـ تو از مرگ می ترسی،اما نفست بوی مرگ می دهد و کلامت رایحه یأس، تو از کدام قماشی؟ بر عبدوی جط دل می سوزانی و یا مرامش را به کامِ مرگ می کشانی؟


ـ مرگ؟ مرگ شاید چیز بدی نباشد وقتی یأس می شود.شروه ی مجالس و سرودِ مدارس و لالایی مادران و ترانه ی دختران ...


ـ عبدوی جط را که بخوانی، شعر آتشی را که بدانی، می دانی که هنوز شراره های دادخواهی در زیر خاکسترِ دست های پینه بسته ی کارگران جنوب و مادران آفتاب سوخته ی این مرز و بوم ،حرارتی دارد و گرمایی.


ـ کدام عبدو؟ همان عبدویی که امروزه عبدی شده است و آتشیی که حتی مراسمش هم ... نه عزیزِ برادر؛ کارگران یاد گرفته اند از دستکش استفاده کنند تا دستشان پینه نبندد، امروز دست های کارگران از مخمل هم نرم تر است و مادران هم انواع ماسک های گیاهی و غیرگیاهی به صورت می زنند،امروز مادرها به مامان شدن هم قانع نیستند، شده اند؛ نازی جون و آتی جون و مانی جون.


ـ فکر کنم به همان ستاره ی بی حیا که از اوج هزارپاییِ خاک دلش برایت ریسه  می رود،دل خوش باشی بهتر است.تو یا راه درد را گم کرده ای یا آه سرد کارت را ساخته است.یا شیشه ات تَرَک برداشته است یا شیشه ی تَرَک برداشته در وجودت رخنه کرده است و خورده شیشه ات زیاد از حد شده است. تا شقایق هست زندگی باید کرد؟


ـ حتماً همان ده شقایقی که در دشتِ ستبرِ سینه ی عبدو ، شقایقکده ای بی رنگ و بو ساخته است؟


ـ بی رنگ و بو هم که نباشد، تا دلِ تو در سیرِ اختران است و امید سعد و نحست را از ستاره ای که کولی دوره گرد برایت نشان کرده ؛ می جویی، بی رنگ و بی بو خواهد شد،بی اثر خواهد شد. ولی خاطرت جمع، عبدوی جط نمی میرد، عبدوی جط ریشه دارد،ریشه در دل مردمانِ این وادی،در اوج شعر آتشی،در لالایی مادران، در ترانه ی دختران، در سرودِ مدارس، در شروه ی مجالس ریشه دارد.عبدوی جط،همیشه عبدوست.عبدی نمی شود،او همیشه جط است، سوزن بان و لوکوموتیوران نمی شود،نعره ی اُشتران مستش هنوز رعشه بر اندامِ نارفیقانِ ده تیر به دست می اندازد.قطار شترانش،اسیر قطار متروی مدنیّت نمی شود.ولی تو کماکان چشم به همان ستاره ی بی فروغی بدوز که گمان می کنی از اوج هزارپایی خاک فقط دلش برای تو ریسه می رود.این عجوزه، عروس هزار داماد است. تو خانه ی خدا را می جویی ولی غافلی که خدای خانه را گم کرده ای.


بحث که به این جا رسید، پشتک و وارویی زد، شنای پروانه ای کرد و تا اعماق دریا، تا جایی که دیگر چشم نمی دید و دل سیاه شب با عمق تیره ی دریا پیوند خورده بود؛رفت، و از جلوی چشمانم محو شد و من دل از تماشای ستاره کَنده،غمی به عظمت دریا بر دلم نشسته، بی ترس از بوسه های مرگ بارِ آن زیبای وحشی قدم بر ماسه ی نرم ساحل نهادم، و احساس کردم دردی به ژرفنای تاریخ در لای انگشتان بی حس ماسه های مهربان ساحل فرو رفته است.انگشتان بی رمق ساحل،نایی برای نوازش قدم های لرزانم نداشت.به اَرگ بم می مانستم که هنوز دچار لرزه های زلزله است، به گنگره های ایوانِ مداین شبیه بودم که در خواب نوشیروان یکی پس از دیگری فرو می ریزد، نمی دانم کَی به در خانه رسیدم، شب؛ مدت ها بود که از نیمه گذشته بود،حتی چشم پروین هم در خواب رفته بود،از هجوم شرجی این شبِ آرامِ نفس گیر هراسی نداشتم، همین که خواستم در را باز کنم، صدایی خسته، ناله ای جان سوز،از دل تاریکی این شب دهشتناکِ مرگ اندودِ موهوم به گوشم رسید، قدمی برداشتم، صدا جان سوزتر شد، ناله بلندتر شد.


ـ کیستی؟


ـ درمانده ای خسته، زخمی ای رنجور، بی پناهی بی کس، بی کسی بی پناه.


نزدیک تر رفتم، قامتی چون کوه استوار، نگاهی چون برق بُرّان و البته نایی بی نا و نفسی سخت در کام فرومانده.زیر بغلش را گرفتم، به سختی بلند شد، قدم هایش روی زمین کشیده می شد و ردی معنادار از خود به جا می گذاشت.نگاهش نافذ، اراده اش مصمم و در دشت ستبر سینه اش، ده شقایق شُکفته بود، ده شقایق از ده تیر نارفیقان.


-تو عبدویی؟ عبدوی جط؟


-عبدوی جط پلنگ دیزاشکن است، عبدوی جط ساربان اشتران دوکوهان این وادی است،عبدوی جط ، عبدی نمی شود.عبدوی جط لوکوموتیوران و سوزن بان نمی شود، عبدوی جط در لالایی مادران و ترانه ی دختران این خاک جاری است، آهنگ شروه ی مجالس است و موسیقای سرود مدارس، عبدوی جط زمین گیر نمی شود، عبدوی جط ریشه دارد، ریشه در غیرت مردمان این وادی، عبدوی جط..
ـ عبدوی جط چه؟ عبدوی جط حتی رفیقانش هم نارفیق از آب درآمدند، عبدوی جط مُرد، عبدوی جط حتی نبود ببیند با پیکر آتشی چه کردند...


اشک از چشمانش جاری شد، نفسش بند آمد،انگار طعم بوسه های این زیبای وحشی برایش شیرین تر از زهر کلام من باشد، خواست برود، مانعش شدم، گفتم: بمان؛ درمانت کنم.گفت: چه طور؟


هیچ نگفتم، آرام به طرف قفسه کتاب ها رفتم، شاهنامه را می خواستم، پیدا کردنش سخت نبود، می خواستم پَرِ سیمرغ را از دل صفحاتش بیرون بکشم، آن را آتش بزنم تا به حرمت آتشی هم که شده باشد، نوشدارویی برای درمان زخم ده تیر نارفیقان عبدوی جط بیاورد، از همان نوش دارویی که موقع دعوای رستم و اسفندیار برای رستم آورد.اما یادم آمد که به سیمرغ هم اعتمادی نیست، راستی اگر سیمرغ راز چشمان رویین تن را فاش نمی کرد،تیرِ دوشاخ رستم چطور بر آن چشمان زیبا کارگر می شد، فکر کردم که عبدوی جط نمی خواهد از دستِ سیمرغ قاتل، نوش دارو بگیرد، یا شاید بترسد از عاقبتی که برای رستم مقدّر شده بود...


ولی عبدو درد داشت، دردی به وسعت تاریخ این وادی، فقط شراب می توانست درد او را بکاهد.او را در عالم مستی ببرد تا از دنیا و شر و شورش دمی بیاساید. شراب، آری شراب ناب شیراز، کافی است سه قطره خون "صادق هدایت" را بردارم، ورق بزنم تا به داش آکل برسم، اسحاق یهودی همیشه در پستوی خانه اش برای لوتی ها شراب ناب دارد،اسحاق یهودی دَرِ خانه اش همیشه به روی لوتی ها باز است.بی شک اگر اسحاق یهودی بداند شراب را برای عبدوی جط می خواهم با جانِ دل آن را از پستوی خانه اش می آورد تا برای عبدوی جط بیاورم، همان شراب کهنه ای که همیشه برای داش آکل می آورد.از شما چه پنهان از وقتی که داش آکل...


ـ نه؛ اسم اسحاق یهودی را نیاور، بمیرم هم شراب آن یهودی از خدا بی خبر را نمی خواهم.کسی که روز، ساقی داش آکل باشد و شب، شراب به جامِ کاکارستم نامردی بریزد که از پشت خنجر می زند، شرابش بر عبدوی جطی که سینه ی ستبرش دشت شقایق ده تیر نارفیقان است، حرام است.


ـ ولی عبدو، نفست به نفس نفس افتاده، گمانم بوسه ی این زیبای وحشی، این شب شرجی زده ی آرام و رام، راه نفست را گرفته است، پس بگذار از میکده سعدی یا خُم خانه ی حافظ برایت قطره ای از این اُمّ الخبائث بیاورم.هر چه باشد شیرین تر و گواراتر از بوسه های این زیبای وحشی قاتل است.


-راه برای رفتن است.من هم باید بروم.آب هم اگر یک جا نشین شود؛می گندند،من آن موجم که هر چند سرگردان، اما قرارم در بی قراریست.عزیز برادر، من اگر زخم از ده تیر نارفیقان خورده ام ولی شعبان علی پسرم،زخم از زبانِ نارفیقان خورده است. زخم شعبانعلی کاری تر است.او را دریاب، شعبان علی های مرا دریاب،شعبان علی های دیروز و امروز و فردایم را ،زخم تن، درد دارد ولی زخم زبان ناسور است، می دانی ناسور چیست؟


شعبان علی های این مرزو بوم را دریاب، شعبان علی ها در لالایی مادران، ترانه ی دختران، شروه ی مجالس و سرودِ مدارس هر شب و هر روز زاده می شوند حتی اگر عبدو، عبدی شود،حتی اگر عبدوی جط لکوموتیوران شود،حتی اگر قطار اشتران مست در بیابان گم شود و قطار مترو در شهر سر دربیاورد، شعبان علی ها را دریابید،اصلاً همه ی شما مرد و زن، پیر و جوان،شعبان علی های من باشید،با هم که باشید؛ زخم، کاری نمی کند.حتی زخمِ زبان.آن وقت ننگ پر شقاوت جط بودن از دامن عشیره شسته می شود.و عدل و داد از تپه های بلند گزدان، بر پهنه ی بیابان جاری می شود، مثل قنات های فراوان پر آب که از اجدادمان برایمان یادگار مانده است.شعبان علی من باشید،تا بوسه های این زیبای وحشی نه تنها نتواند هیچ نفسی را بگیرد بلکه فرح بخش و روح انگیز هم باشد.


تا شعبان علی های من زنده اند من هم زنده ام. هرچند هنوز


و بوته های سرخ شقایق


انبوه تر، شکفته تر


اندوه بارتر
بر پیکرِ برهنه ی دشتستان


در شیب های ماسه دمیده است.


تو هم به جای اینکه ادای آدم های مثلاً فهمیده را دربیاوری و من را فقط یک شخصیت کاریزماتیک معرفی کنی و فکر کنی حالا که مراسم آتشی با بگومگوهایی روبرو بوده پس ارج و قربش زیر سئوال رفته است و از دست این زیبای وحشیِ رام و آرام و حلاوتِ بوسه هایِ نفس گیرش به دامانِ دریا پناه ببری و ناجوان مردانه در آغوش دریا لَم بدهی و در اوج هزارپایی خاک به ستاره ی نگون بختی که هر لحظه به یکی دل می بندد، چشمک بزنی، دل بدهی و قلوه بگیری و فکر کنی که مجبور است چهار چشمی تو را بپاید و تقدیر سعد و نحس تو را رقم بزند و در پی نقشه ای باشی که روزیِ کولی دوره گردی که خدا روزی اش را در باز کردن گره هایِ فرضی زندگی تو نهاده ؛ بِبُری و بعد هم فکر کنی خیلی می فهمی، سعی کن برای من که نه؛برای خودت شعبان علی باش، به خاطر شعبان علی که نه،به خاطر خودت،برای دوشیزگان عفیفِ مراتعِ این مرز و بوم  برادری کن.شعبان علی باش،شعبان علی زندگی کن و شعبان علی بمیر.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1398/07/21 - 20:33
0
0
وای که چه زیبا و شور انگیز و شیوا نوشته ای، صرف نظر از اشاره های لطیفی که برای خاکسپاری و مراسم های یادبود شادروان آتشی کرده ای،نقاشی نوشته هایت همچون تابلویی دلرباست که ساعتها بینده را به خود مشول میداردملودی های آهنگین رویاگونه ات مرا به ساحل دریای نیلگون همیشه فارس می باد بااین همه
،من اگر جای تو بودم آن درد دلها را با پری دریایی می کردم ،پری دریایی بر بستر حریر آبهای دریا آرمیده است ،گفتگوی یک مرد شاعر منش و شاید عاشق جذابیت بیشتری دارد،باقی بقایت
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین