امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1398
    طراحی سایت خبری
تاريخ انتشار: 20 خرداد 1398 - 12:13

اتحادخبر- نیلوفر (فاطمه) یزدانی:ساعت از نیمه ی شش گذشته بود.آماده یِ رفتن به مدرسه شدم.به سمت اشپزخانه رفتم.صبحانه اماده بود۰یک لقمه نان و پنیر برداشتم،از خانه زدم بیرون. باران تازه بند امده بود و ابر ها داشتند جای خود را به خورشید می دادند.تقریباً نزدیک چهار راه مدرسه بودم که پسری با صورت هایِ کثیف و لباس هایِ کهنه توجه مرا به خود جلب کرد...

گل فروش

نیلوفر (فاطمه) یزدانی:


ساعت از نیمه ی شش گذشته بود.آماده یِ رفتن به مدرسه شدم.به سمت اشپزخانه رفتم.صبحانه اماده بود۰یک لقمه نان و پنیر برداشتم،از خانه زدم بیرون. باران تازه بند امده بود و ابر ها داشتند جای خود را به خورشید می دادند.


تقریباً نزدیک چهار راه مدرسه بودم که پسری با صورت هایِ کثیف و لباس هایِ کهنه توجه مرا به خود جلب کرد.اِنگار می دانست که امروز ،تولّدِ معلمم هست و من قصد دارم برای شادیِ معلّمم گل بخرم.پسر دوان دوان آمد سمتم و گفت:


"سلام خانوم،خواهش می کنم ازمن گل بخرید."من که تازه از گل فروشی گل خریده بودم.دلم برایش سوخت.از وسطِ گل ها یک گلِ رُز آبی و خوش بو کشیدم بیرون.خداحافظی کردم و به سمت مدرسه حرکت کردم.از آن روز به بعد،هر روز از رضا گل می خریدم تا شاید توانسته باشم به او کمکی کرده باشم و هم برای معلم عزیزم خانم "عبّاسی" هدیه ای خریده باشم.من خانم عباسی را بسیار دوست دارم و برایم جایگاه مادر دومم را دارد.اما دلم نمی خواست بفهمد که از رویِ ترحم از او گل می خرم.من هر روز از رضا گل می خریدم و روزها همین طور گذشت.


ساعت ۷صبح بود.دیر بلند شدم.مدرسم دیر شده بود.سریع لباسم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون.دوان دوان به سمت مدرسه حرکت کردم.هوا خیلی سرد بود.دستانم را بزور در جیب روپوشم نگه داشته بودم ..


تقریباً نزدیک چهارراه بودم.نگاهی به دور و برم انداختم.دوستان رضا بودنداما رضا نبود.دلم نیومد از دوستانش گل بخرم و همش صحنه رضا در نظرم بود.بهش قول داده بودم که همیشه از خودش گل بخرم.به طرف مدرسه حرکت کردم.همش نگران بودم نکند اتفاقی برای رضا افتاده باشد.


  تصمیم گرفتم فردا یه خورده زود تر بیدار شوم تا بتونم دنبال رضا بگردم.


صبح زود از خانه زدم بیرون.ساعت شش و نیم صبح بود.نزدیک چهارراه بودم.دوباره نگاهی به اطرافم انداختم.بازم رضا رو ندیدم.سمت دوستاش رفتم و سراغ رضا را از آنها گرفتم ،گفتم :چرا چند روزی از رضا خبری نیست؟ مگر اتفاقی برایش افتاده است؟


هنوز صحبتم تمام نشده بود که سعید رشته کلامم را پاره کردوجواب قشنگی نداد !!!

 از اون یکی دوستش پرسیدم ؟رضا کجاست؟سرش را پایین انداخت و به ارامی گفت مگه خبر نداری خواهر ؟


رضا چندروز پیش دویدجلوی یک سواری که گل بفروشه.ناگهان خاوری زیرش گرفت.الان هم ازش خبری نداریم...بعضی هامیگن مرده،بعضی هاهم میگن زنده هست.ناراحت و با ذهنی آشفته به سمت مدرسه حرکت کردم.


 همش خدا خدا می کردم که رضا زنده باشه.اون تنها نون آور خونشون بوده و سلامتیش را بدست بیاره.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1398/03/21 - 10:56
0
0
قصه تلخی بود.سرنوشت رضا چیشد؟
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

پربازدیدترین خبرها

پربحث ترین